نگاهی به رمان فلسفی «مواجهه با مرگ» نوشته برایان مگی مواجهه فیلسوف انگلیسی با مرگ
صادق وفایی
رمان «مواجهه با مرگ» نوشته برایان مگی فیلسوف انگلیسی برای اولینبار در سال ۱۹۷۷ چاپ شد و ترجمه فارسیاش هم سال ۹۶ به قلم مجتبی عبداللهنژاد توسط نشر نو به بازار نشر آمد که سال ۹۷ تجدید چاپ شد. این رمان، یک اثر مهم فلسفی است که علاقهمندان ادبیات که تمایل چندانی به خواندن کتابهای فلسفی ندارند، میتوانند با مطالعه آن، با برخی دیدگاههای فلاسفه غرب درباره زندگی و مرگ، روح و مادهگرایی و … آشنا شوند.
پیشتر، کمی پس از درگذشت مجتبی عبداللهنژاد در گزارشی اجمالی به ترجمههای وی از آثار ادبیات پلیسی جهان پرداختیم اما در این نوشتار قصد داریم بهطور مشروح و مفصل به یکی از ترجمههای این مترجم فقید از ادبیات فلسفی جهان یعنی رمان «مواجهه با مرگ» بپردازیم. نویسنده کتاب، برای بیان دغدغههای فلسفی خود از قالب و چارچوب رمان استفاده کرده اما در قصهپردازی و ایجاد جذابیتهای ادبی توانا بوده و کتاب خوبی خلق کرده است. بنابراین در ابتدای امر باید بدانیم که با یک اثر فلسفی _ ادبی روبرو هستیم.
برایان مگی، نهلزوما اعتقادات بلکه سوالاتش را هم از مسیر دید و اعمال و رفتار شخصیت جاناسمیت ، مطرح کرده است. ظاهراً برد یک رمان که توسط عموم مردم جامعه خوانده میشود، بیشتر از یک رساله فلسفی است. بههرحال با در نظر گرفتن اینکه «مواجهه با مرگ» درباره زندگی انسانی است که در دنیای مدرن زندگی میکند، باید بگوییم که خواسته یا ناخواسته مخاطب را به سمت مفاهیم متافیزیکی، معنوی و البته مذهبی و دینی سوق میدهد؛ بهعنوان مثال در فرازی که جان میگوید «اگر مرگی در کار نبود، دلیلی نداشت که دنبال معنای زندگی بگردیم. اجباری وجود نداشت. زندگیمان را میکردیم.»
۱- مقدمه و طرح کلی داستان
در ابتدای راه و پیش از مواجهه جدی با کتاب، ناچاریم طرح داستانی آن را برای مخاطب این نوشتار بیان کنیم. داستان «مواجهه با مرگ» درباره ۲ سال پایانی زندگی مردی جوان به نام جان اسمیت است که در سن ۳۰ سالگی و اوج شکوفایی شغلی و زندگیاش مبتلا به بیماری هاجکین (نوعی سرطان خون) میشود. این روزنامهنگار که از طرف مجلهای انگلیسی در بیروت ساکن است، ناچار میشود برای درمان عوارض عجیبی که در بدنش میبیند به انگلستان برگردد. به دنبال این ماجرا ابتدا مادرش و سپس اهالی فامیل و نزدیکانش از بیماری مرگبار او مطلع میشوند اما خود جان تا اواخر داستان از ابتلایش به بیماری هاجکین بیخبر میماند. طرح کلی و سادهشده رمان «مواجهه با مرگ» ابتلا به بیماری و سپس مرگ جان است. بین این دو مقطع که ۵۹۸ صفحه مطلب را در خود جا داده، با مفاهیم فلسفی و روانشناسی پر شده و این، هنر نویسنده کتاب بوده که این کار را با موفقیت انجام داده است.
این روزها بیشتر شاخههای علمی با یکدیگر همپوشانی دارند و نمیتوان خیلی از کتابها را صرفاً فلسفی، یا صرفاً ادبی و علمی دانست. «مواجهه با مرگ» هم یکی از همین کتابهاست. بسیاری از فلاسفه یکیدو قرن اخیر دریافتهاند که فلسفه محض مانند آنچه کانت یا هگل میگفتند برای عموم مردم کاربرد ندارد، بنابراین به نوشتن رسالههای سادهفهم یا داستانهای فلسفی رو آوردهاند تا از خلال صفحات و سطور این آثار، سخنان و مواضع فلسفی خود را مطرح کنند. «مواجهه با مرگ» از این حیث، کتاب مواجهههاست: مواجهه شخصیت جان با مرگ، مواجهه همسرش آیوا با مرگ او، مواجهه مادر و دیگر اعضای خانواده با این مرگ و مواجهه پدیده زندگی با پدیدهای بهنام مرگ.
برایان مگی قلم خوبی دارد و لحظات عاطفی، وقوع اتفاقات و همچنین پیامدهای فیزیکی بیماری هاجکین را بهخوبی توصیف کرده است. جان اسمیت در خانوادهای اشرافی زندگی کرده و مادری مقرراتی دارد که هرگاه مساله مهمی پیش بیاید، اعضای خانواده را به خانه خود خوانده و در جلسهای که به شورای جنگ معروف است، با آنها گفتگو میکند. جان ابتدا از بیماری خود خبر ندارد و فکر میکند به یک مرض ویروسی حارهای مبتلا شده است. او عاشق شده و پس از تجربیاتِ آزادی که پیشتر در ارتباط با زنان داشته، تن به ازدواج با آیوا میدهد. آیوا توسط خانواده جان از بیماری او آگاه و همراه با آنان برای پنهاننگهداشتن این اتفاق تلاش میکند تا جان دو سال پایانی زندگیاش را با لذت و خوشی پشت سر بگذارد. در اینمیان او بدون اطلاع جان و با وجود مخالفتهایش باردار میشود تا بتواند پس از مرگش، فرزند او را بزرگ کند. بهجز اعضای خانواده جان، شخصیتی به نام کییر هم در داستان حضور دارد که دوست صمیمی و همیشگی جان است و از ابتدا مخالفت مخفیکاری بوده است. از نظر کییر باید مساله بیماری را به جان اطلاع میدادند تا خودش با آن مواجه میشد؛ اتفاقی که دیر یا زود میافتد. در اینزمینه و البته اتفاقات دیگر رمان، دلایل منطقی و بحث و جدلهای شخصیتهای مختلف قصه از جمله جذابیتهای رمان هستند که پرداختن به آنها از حوصله این مطلب خارج است. کییر در مقطعی که جان به سمت سرازیری مرگ میرود، درباره اُتانازی هم پیشنهاداتی میدهد تا جان کمتر از عوارض بیماری زجر بکشد.
۲- زبان مترجم
مجتبی عبداللهنژاد مترجم فقید که سال ۹۶ و پس از ترجمه این رمان درگذشت، برای بازگردانی متن انگلیسی این کتاب به فارسی، کارِ ویژهای ارائه کرده که باید پیش از پرداختن به خودِ رمان و کاری که نویسنده انجام داده، آن را بررسی کنیم. عبداللهنژاد تلاش کرده زبان اثر را به فارسی امروزی نزدیک کرده و قرابت هرچه بیشتری بین مخاطب و اثر ایجاد کند. در اینزمینه هم موفق عمل کرده و ترجمه روان و مانوسی از رمان «مواجهه با مرگ» ارائه کرده است. بهعنوان مثال در بخشی از کتاب درباره منطقهای جغرافیایی در حومه شهر لندن (کرایدون و پاترزبار) از اصطلاح «لندنسَر» استفاده کرده و توضیح داده: «لندنسر را به جای outer London آوردم. به قیاس تهرانسر در حوالی تهران خودمان. »
عبداللهنژاد زیرنویسهای خوب و روشنگری برای کتاب در نظر گرفته و توضیحات علمی، ادبی و هنری مناسبی به مخاطبش داده است. مثلاً در صفحه ۴۳ به این مساله اشاره کرده که بیماری هاجکین امروز دیگر قابل درمان شده است. برایان مگی اتفاقات رمانش را در دهه ۶۰ میلادی قرار داده است؛ یعنی زمانی که هاجکین، قربانی میگرفت. او در ترجمهاش از ضربالمثلها و اشعار فارسی هم برای القای مفهوم، استفاده کرده است. مثلاً: «از قدیم گفتهاند: بیخبر شاد و بینا فسرده است.» و در پاورقی اشاره کرده که اصل جمله در اصل بیتی از تامس گری شاعر انگلیسی قرن هجدهم است. همچنین گفته که جملهاش، بیتی از نیما یوشیح از منظومه افسانه است که دهخدا برای این قبیل موارد در امثال و حکم آورده است. یا در نمونهای دیگر در صفحه ۲۲۰ از این عبارت استفاده کرده است: «آنوقت خر بیارو باقالی بار کن!» و یا در جایی دیگر از کتاب: «چند روز گذشت تا جان چیزی را که خر کور هم از دور تشخیص میداد، متوجه شد و یکباره به فکر فرو رفت.»
مترجم کتاب علاوه بر اشعار یا ضربالمثلهای کلاسیک، از عبارات و تکهکلامهای عامیانه معمول امروزی هم در بازگردانیاش استفاده کرده است. بهعنوان نمونه میتوانیم به این مثالها اشاره کنیم:
« یک کشور خیلی کوچک و بیاهمیت که یکهشتم اسکاتلند هم نیست.»، «بگذار همهچیز خودش دندهخلاص پیش برود.»، «مثلاً همین دکتر کریپون احتمالاً برای خودش یک پا اصغر قاتل بوده…» (صفحه ۳۴۵) و «کِرمَش را با زدن حرفهای رکیک در مورد بقیه چیزها خالی میکرد.» (صفحه ۵۵۵)، یا مثلاً «مهم نیست. هرچه بادا باد…»، «والله، چطور بگویم؟»، «جان هم که ماشاالله معلوم است آینده شغلی خیلی خوبی دارد.»، «دلش هُرّی ریخت»، «آخه برادر من، چطور ممکن است…»، «من کانتمانت نمی شناسم. البته اسمش را شنیدهام.»، «انشاالله تا یکیدو روز آینده معلوم میشود.»، «عرض کنم که…L
برخی لغات و کلمات هم هستند که مترجم از فارسی عامیانه وام گرفته تا مخاطب ارتباط بهتری با زبان انگلیسی قصه «مواجهه با مرگ» برقرار کند: «بعد از دو دقیقه یک نفر دقالباب کرد.» و ««تو راهرو جلو میآمدند. پدر خجولانه و مغرور از تحسین خلقالله. دختر در دنیای خودش.»
البته تبحر و روانی قلم مترجم کتاب نباید باعث شود از توجه به زبان اصلی اثر غافل شویم. برایان مگی با وجود اینکه فیلسوفی است که اقدام به نوشتن رمان کرده، در برخی فرازهای کتاب، تصاویر و لحظات جالبی خلق کرده که از نظر ادبی قابل توجهاند. مثلاً جایی که جان هنگام گفتگو با دوستش ناگهان غرق در فکر میشود: «صدای سردبیر از مرکز توجهش عقبنشینی کرد.» در فرازهای پایانی کتاب (صفحه ۵۸۶) هم، زمانی که مشغول مطالعه روایت بهکمارفتن و مرگ جان هستیم، تصویر جان با توصیفات تاثیرگذار، روی تختهپارهای روی رودخانهای که به دریا میرسد، ارائه میشود. جملاتی که مربوط به مرگ جان هستند، هم وجه ادبی دارند هم بعضاً ادبی فلسفی هستند. مثلاً در این جمله میتوان زبان ادبی را دید: «تبدیل شد به آرامش» و در این جملات هم که مربوط به پایان کار جان هستند، ادبیات و فلسفه را بهطور توام مشاهده کرد: «هستی پایان یافت. هستی پایان نیافت. هستی او پایان یافت.»
۳- جامعهشناسی انگلستان و لندن
برایان مگی ظاهراً با کشور و جامعه خودش مشکلاتی دارد و جملاتی که به نقل از شخصیتهای داستان بهویژه جان مطرح میشوند، همگی دال بر این هستند که جای دیگری جز انگلستان برای زندگی جوانی مثل جان و هرکس دیگر مناسبتر است. جان نیز همانطور که در جملاتش میگوید زندگی در انگلستان را دوست ندارد. در فصل ۱۰ که شخصیت آیوا وارد داستان میشود و جان او را در مهمانی در بیروت میبیند، به این دختر که بعداً همسرش میشود، میگوید: «از انگلستان خوشم نمیآید. زندگی تو انگلیس اصالت ندارد. جوششی نیست.»
جان از یک خانواده اشرافی انگلیسی است و بهدلیل اینکه پسر بزرگ خانواده است، لقب لُرد را از پدرش به ارث برده است. او در جایی از صفحه ۳۱ کتاب به این مساله اشاره میکند که از طبقات بالا هستند و ممکن است کسی جدیشان نگیرد. برایان مگی از طریق همینبحثهاست که در ابتدا و میانههای رمانش دست به بررسی جامعهشناسانه انگلستانِ دهه ۱۹۶۰ میزند. جان در ابتدای داستان در یکی از گفتگوهایش میگوید: تصور عمومی این است که مردم انگلستان افراد طبقات بالا را جدی میگیرند ولی در آمریکا اینطور نیست. بعد به برادرش هوگو که دیپلمات است، میگوید: «من از طبقه خودم نزول کردهام. همه ما نزول کردهایم. البته غیر از خود تو. زندگی من بین افراد طبقه متوسط میگذرد و بچههای من، اگر روزی بچهای داشته باشم، تربیت بورژوایی دارند.»
رمان «مواجهه با مرگ» در فرازهایی، انگلستان را با جوامع پیشرفته غربی و در فرازهایی هم با کشور لبنان و شهر بیروت مقایسه کرده است. در مقایسه با غرب، میتوان به فرازی از رمان اشاره کرد که دیتریش (یکی از اعضای خانواده) میگوید: «الان انگلیسیها هم دارند مثل آمریکاییها و اسکاندیناویاییها میشوند. راه آنها را میروند. بهسمت یک بورژوازی وسیع و بیروح و یکدست حرکت میکنند که ذاتاً دهاتی است. عقبمانده است.» و به مدد چنین جملاتی است که تقابل دو مفهوم سنتی و آزاد بودن در جامعه انگلستان مطرح میشود. اما درباره شهر بیروت که جان چندسال در آن زندگی کرده و فصل اول داستان از آنجا شروع میشود، به این مفهوم میرسیم که بیروت برای جان، نماد بخشی از ویژگیهای دنیای مدرن است. راوی دانای کل داستان در ادامه یک صفحه از کتابش را به ثبات سیاسی لبنان اختصاص داده و میگوید: «بنابراین بیروت شده بود مرکز تفریح برای مصرفکننده مرفه.» پایان همین صفحه هم هست که راوی درباره جان و حضورش در بیروت میگوید: «احساس میکرد که یک عمر وقت دارد که زندگی کند و از زندگی لذت ببرد.» در صفحه ۱۰۴ کتاب هم، سطوری هست که در مقایسه زندگی مردم بیروت و مردم لندن نوشته شدهاند. تقابل رویکرد مردم دو جامعه به مقوله معیشت و زندگی در این فراز از رمان، اینچنین بیان میشود: «واقعا زندگی میکردند. این چیزی بود که در انگلستان وجود نداشت. شوروشوقی که مردم برای ساختن یک دنیای جدید داشتند.» بنابراین انگلستانی که جان از زندگی در آن تنفر دارد، به سمت سکون و ایستایی (و شاید مرگ) پیش میرود و بیروت با آن شبها و ساحل شلوغش، نماد پویایی و زندگیخواهی است؛ مکانی که جان البته ناخواسته از آن فاصله گرفته و به همان لندن دلگیر و غمزده برمیگردد.
بخشی از مطالب جامعهشناسانه رمان «مواجهه با مرگ» درباره طبقه اشراف و مردم معمولی انگلستان است. در این کتاب ضمن اشاره به مفاهیم لیبرالیسم، سوسیالیسم و محافظهکاری، گفته میشود که اشراف ۲ درصد جامعه انگلستان را تشکیل میدهند و بین همین بحثها هم اشارههای ریزی به بیماری جان میشود تا توجه مخاطب دوباره به موضوع اصلی، یعنی مرگ و زندگی برگردد. بهعنوان مثال، در صفحه ۳۸ میخوانیم: «همه زدند زیر خنده و هوگو داد زد: بفرما! تو الان زگیلو شدهای، جان زگیلو. راستیراستی زگیلو شدهای. عالی شد! عالی! عالی!» چندسطر بعدتر هم لیدی وینتربون (مادر جان) میگوید: «ولی جدی، عزیزم، انگار واقعاً زگیل گرفتهای. زگیلزده شدهای.» در لحن راوی دانای کل داستان هم که در قامت یک قصهگوی تمامعیار در کتاب ظاهرشده، میتوانیم اشاره به مسائل جامعهشناسانه انگلستان را مشاهده کنیم؛ یک نمونهاش در صفحه ۵۸ است: «دیتریش که با کت و شلوار پشمی پستهای دقیقاً قیافه انگلیسیها را پیدا کرده بود، با یک دست در کمد را باز کرد و خیره نگاه کرد توی چشمهای کییر.» از طرف دیگر میتوان نگاه انتقادی نویسنده را به ادبیات معاصر کشورش در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ مشاهده کرد؛ جایی در صفحه ۸۳ که جان و کییر مشغول یکی از بحث و گفتگوهایشان هستند: «- چرا رمانهای انگلیسی اینقدر افادهای است؟ - لابد چون موضوعشان زندگی مردم انگلستان است و زندگی انگلیسیها پر از افاده است.» در همین بحث اجتماعیِ جان و کییر است که بر مفهوم رفتار اجتماعی تاکید میشود. «شاید. ولی رفتار اجتماعی، نه رفتار طبقاتی. مشکل انگلیسیها این است که بین این دوتا فرق نمیگذارند.» (صفحه ۸۴)
در صفحه ۱۳۵ جایی که جان و آیوا دیگر آشنا و عاشق یکدیگر شدهاند، نویسنده احتمالاً دارد تحلیل خود را درباره تفاوتهای جامعه شرقی و غربی با مخاطب در میان میگذارد. این جملات از دهان آیوا (زنی نقاش که البته دغدغه مالی ندارد) مطرح میشوند. مثلاً: «تو اروپا، طبیعت تحتالشعاع انسان است. آدمها و ساختمانها در مقایسه با مناظر طبیعی برجستگی بیشتری دارند. حتی خود مناظر طبیعی هم در واقع مناظر طبیعی نیست. مناظر ساخته دست انسان است. طبیعت زیر همه اینها گم و گور شده.» آیوا معتقد است در خاورمیانه اوضاع برعکس است. خلاصه اینکه آیوا معتقد است در اروپا انسان طبیعت را زیر سیطره خودش گم و گور کرده.» و احتمالاً هنوز در جوامع شرقی، بکر بودن طبیعت هنوز تا حدودی باقی است.
خلاصه کلام در اینبحث، اینکه برایان مگی ظاهراً از انگلستان، شهر لندن و زندگی در آن (اعم از اشرافیت یا بورژوازی و زندگی معمولی) دل خوشی ندارد. او جایی از صفحه ۲۵۹ کتاب به آفتاب بیفروغ لندن هم اشاره کرده است. در صفحه ۴۲۱ هم که جان دارد برای آیوا درباره جنگ داخلی یونان صحبت میکند به این مساله اشاره دارد که در یونان، دو جنگ داخلی به وجود آمده که «متاسفانه ما انگلیسیها هم تو این جنگها نقش آتشبیار معرکه را داشتیم.»
۴- شخصیت جان
بد نیست بلافاصله پس از رویکرد جامعهشناسانه رمان «مواجهه با مرگ»، به شخصیت اصلی داستانش بپردازیم؛ جان. چون این شخصیت پیوندهایی با زندگی اشرافی انگلیسی دارد که البته در پی گسستن آنهاست ولی بالاخره بخشی از هویت و باورهای او توسط آموزههای این طبقه از مردم انگلستان ساخته شده است. پدر جان، یکی از آخرین بازماندگان نسل اشراف انگلیسی بوده که بدون اینکه کار کنند، وضع خوبی داشتهاند. اما جان با پنهانکردن لقب لرد، سعی میکند مثل یک مرد معمولی انگلیسی در روزنامه کار کند. او به تعبیر راوی داستان، در خانوادهای بزرگ شده که اهالی آن واقعاً از زندگی روزانه خود لذت میبردند. در طول رمان هم چندین مرتبه به این مساله اشاره میشود که جان از دید اطرافیانش تا این مقطع ۳۰ سالگی که قرار است بمیرد، خوب زندگی کرده و لذتهای کافی را برده است. اما مهمترین ویژگی سبک زندگی خانواده جان به قول راوی قصه، ترکیب احساسات گروهی با استقلال شخصی بود. یعنی هرکدام از شخصیتها زندگی شخصی خود را دارند ولی در عینحال حاضرند دور میز شورای جنگ دربارهاش با دیگران بحث کنند. شخصیت جان هم در زمینه مواجهه با مصیبت و اتفاقات دردناک، تنها تجربه مرگ پدرش لرد وینتربون را در زندگی خود داشته است.
برایان مگی در زمینه شخصیتپردازی با حواسِ جمع و تمرکز، افراد خانواده جان را ساخت و پرداخت کرده است. برای هرکدام هم شخصیت ویژه و خصلتهایی در نظر گرفته است. اما از اینهمه، بناست جان دُرُشت شده و پیشِروی مخاطب گذاشته شود. بههمین جهت راوی قصه در پی بیان تمایزهای او با برادرخواهرهایش برمیآید و میگوید: «تنها بچهای بود که خودش بود. دنبال این نبود که همرنگ جماعت شود.» خاصبودن جان بین فرزندان خانواده از دید مادر (لیدی وینتربون) هم اینگونه بیان میشود: «همه بچههای خوبی بودند. غیر از آنها کسی را نداشت. ولی از همه آنها تصور روشنی داشت. نمای کلی همه آنها را از حفظ بود. البته همه به غیر از جان.» بین دوستان و رفیقان نزدیک هم، جان اینچنین توصیف میشود: «جان و رفقایش امروزی بودند. مدرن بودند.»
پس از بروز بیماری در بیروت، جان به لندن برمیگردد تا پزشک علت بروز غدههای گردنش را تشخیص دهد. در فصلی که جان به لندن برمیگردد، نویسنده با هوشمندی دورههای مختلف زندگیاش را با خیابانهای مختلف شهر لندن مرور کرده و مجلهای را هم که جان در آن کار میکند، بهعنوان محل بروز اندیشههای مختلف او و دیگران نشان میدهد. بهاینترتیب جان و محیط زندگی و کارش، با سرعتی مناسب برای خواننده تصویر میشود. راوی قصه، دفتر مجله را اینچنین توصیف میکند: «حافظ دنیای ارزشها و همینطور وقایع خبری.» بد نیست اشاره کوتاهی هم به عقیده برایان مگی درباره رسانههایی چون مجلات (بهویژه از نوع عامهپسندشان) داشته باشیم. او این عقیده را در فرازهایی که مشغول صحبت درباره فضای دفتر مجله است، نشان میدهد: «ظاهر مجله رادیکال بود ولی در پشت سر دود رادیکالیسمی که از صفحات میانی مجله به هوا بلند بود، ارزشهای دیگری ترویج میشد. بیشتر در بند اسامی معروف بودند تا در بند فکر و عقیده و برنامه و خطی مشی بخصوصی.» در اینمیان و از خلال صحبت درباره مجله و کارهای مطبوعاتی است که دوباره با شخصیت جان مواجه میشویم: «جان انتقاداتی که به مجله میشد، میپذیرفت ولی معتقد بود این انتقادات از موضع غلطی صورت میگیرد. مجله کارش همین است. ژورنالیسم با هنر فرق میکند. ژورنالیسم با حقایق ازلی و ابدی سروکار ندارد.» نکته مهم این است که جان، که بناست یک سیر تحول را در رمان «مواجهه با مرگ» طی کند، بهمرور با بروز فلسفهبافیهای درونش روبرو و با حقایق ازلیابدی چون مرگ و زندگی گلاویز میشود. او در ابتدا هم زمینه این رشد را داشته و کمی از فضای مجلهای که در آن کار میکند جداست. یعنی نمیخواهد صرفاً کاری عادی و از سر وظیفه انجام دهد. اما راوی داستان هم اشاره ریزی دارد مبنی بر اینکه «بالاخره هر آدمی از محل کارش تاثیر میپذیرد.»
مفهوم دورشدن یکی از مفاهیم مهم درباره شخصیت جان در رمان «مواجهه با مرگ» است. در فرازهای ابتدایی داستان جایی که مربوط به روایت کلی و سریع رشد و بزرگشدن جان است، به این جمله میرسیم: «جان به مرور که بزرگ میشد از خانه و خانواده دورتر میشد.» (صفحه ۱۹) مشخص است که نویسنده با این جمله کار دارد و بناست در فصلهای بعدی رمان هم از مفهوم آن بهرهبرداری کند. وقتی جان با آیوا ازدواج میکند، همین بحث دور و دورشدن از مادر و خانواده مطرح میشود. آیوا جان را از خانواده خود دور میکند. همچنین وقتی که بناست بمیرد، دوباره این بحث (دور شدن و رفتن به جای دیگر) بهطور ضمنی مطرح است. بد نیست در این فراز از مطلب، به یکی از نکات جالب جامعهشناسی و رفتارشناسی خانواده، که در رمان «مواجهه با مرگ» مطرح میشود، اشاره داشته باشیم. هورویتس دکتری که در مجله همکار جان است، درباره دعوای عروس و مادرشوهر جملات جالبی دارد که چندمرتبه در داستان تکرار میشوند. نمونه بارز این جملات را میتوانیم در صفحه ۲۰۱ ببینیم: «دعوای عروس با قوم وخویش شوهر تا حدودی طبیعی است. در هر جامعهای وجود دارد.» ریشه روانشناسی این رفتار، همانطور که میدانیم میل به تصاحب مرد توسط زن و کشمکش ناشی از آن بین همسر و مادرشوهر است که جای پرداختن به آن در این مطلب نیست. اما بههرحال برایان مگی این موضوع را هم دستاویز برخی فرازهای رمان خود کرده که در آنها، درون شخصیتهای لیدی وینتربون و آیوا بهعنوان نزدیکان جانِ درآستانه مرگ، کاویده میشود. در یکی از فرازهایی هم که قرار است جلسه شورای جنگ در خانواده تشکیل شود، نویسنده برای نشاندادن تقابل آشکار اما پنهانی عروس و مادرشوهر از این جملات استفاده کرده است: «کییر و هوگو فهمیدند که جنگ شروع شده و باید وارد عمل شوند.»
تا اینجا به شخصیت جان، تقریباً با توجه به محیط اطراف و آشنایانش پرداختیم. شخصیت اصلی رمان «مواجهه با مرگ» مردی است که به خدا و مسیحیت اعتقاد ندارد اما ناچار است رسم و رسوم عروسی در کلیسا را قبول کند. مراسم کفنودفن و مردهسوزیاش هم با سخنرانی فرمالیته کشیش انجام میشود اما او باوری به این مراسم نداشته است. تا سرِ فصل ۳۱ (صفحه ۲۷۴ کتاب) جمعبندی مخاطب این است که جان آدمی بیاعتقاد است که باور دارد تا با مرگ روبرو نشویم، نمیشود حرف صریحی دربارهاش زد. کمکم از همین فصل هم هست که بیماری جان دوباره و بهصورت جدی خودش را نشان میدهد. یعنی حضور پررنگتری پیدا میکند: «یکی از روزهای ماه مارس جان تو مبل چرمی گندهای در دفتر سردبیر نشسته بود…»
درباره باورهای فلسفی و نگاه جان به زندگی و هستی در بخش دیگری از این مطلب خواهیم گفت. اما بهطور خلاصه درباره روش فلسفی او میتوانیم به صفحه ۱۰۷ کتاب، جایی که دارد با آیوا صحبت میکند، اشاره کنیم: «نه. همیشه به این روش (قیاس صوری) عمل نمیکنم.» قیاس صوری همانطور که میدانیم روش چیدن صغریکبری در علم منطق است.
۵- شخصیت مرگ
جدا از شخصیتپردازی کاراکترهای انسانی داستان، مرگ هم در رمان «مواجهه با مرگ» دارای شخصیت است که گاهی خود را بهطور ضمنی و گاهی عینی و کاملاً ملموس نشان میدهد. اولین تاثیر این حضور را میتوان در مواقع مطالعه و پس از آن، وقتی که ناخودآگاه به این کتاب فکر میکنیم، مشاهده کرد: فکرکردن درباره مرگ. در همینزمینه مجتبی عبداللهنژاد مترجم کتاب جملاتی نوشته که ابتدای کتاب پیش از شروع متن رمان درج شدهاند: «در تمام مدتی که این کتاب را ترجمه میکردم، به مرگ فکر میکردم. شبح مرگ بالای سرم ایستاده بود. خیال میکردم قهرمان داستان که بمیرد، من هم میمیرم. نمردم. ولی شبح مرگ هنوز بالای سرم ایستاده، رهایم نمیکند.» این احساس هنگام مطالعه و پس از مطالعه این کتاب حتماً به مخاطب دست میدهد چون مرگ موضوعی است که ذهن را بهشدت درگیر میکند.
به اینترتیب هرجا که در رمان، صحبت از جان یا زندگی باشد، بهطور ضمنی یا مستقیموصریح، مساله مرگ هم مطرح است. در سومین صفحه رمان، مساله بحران سیسالگی و در سایه آن، مساله مرگ مطرح میشود: «الان دیگر سی سالم شده، دلم میخواهد تو زندگی شریکی داشته باشم… ببخشید اگر جوابم کلیشهای بود.» جان میگوید: «احساس میکنم تو زندگیم خلئی وجود دارد» و وقتی راوی داستان یک پاراگراف جلو میرود، به این جملات میرسد: «بقیه زن دارند. بچه دارند. خانواده دارند. زندگی واقعی یعنی همین.» پس این شخصیت در پی زندگی واقعی و همانطور که پیشتر اشاره شد، اصالت و زندگی جوششی است (که در انگلستان نمیتواند پیدایش کند)؛ یعنی مفاهیمی که احتمالاً در بحران سیسالگی منتظر هر فرد دیگری هم هستند و در تقابل با مرگ قرار دارند. در صفحه ۱۳ هم با توصیف مطب دکتر، فضای ترس ناشی از بیماری و مرگ به مخاطب القا میشود: «بالاخره وارد اتاق دکتر شدند. خود دکتر هم دستکمی از سالن انتظار نداشت.» از انتهای صفحه ۴۴ کتاب است (همانفرازی که دکتر به لیدی وینتربون ماجرای بیماری هاجکین و مرگ جان را تعریف میکند.) که حدس مخاطب بدل به یقین میشود که داستان کتاب، همانطور که از نامش برمیآید، درباره مرگ و زندگی است. در مقطعی از رمان که جان متوجه میشود اطرافیانش بیماریاش را از او پنهان کردهاند، بین امید و ناامیدی قرار میگیرد و یکی از حرفهای مهمش درباره بحران سیسالگی را میزند: «تو چقدر دهه پنجاهی هستی، دختر! آدم اگر تا سی سالگی به جایی نرسد، هیچ وقت نمیتواند به جایی برسد. تمام آدمهای مشهور تا قبل از سی سالگی کار خودشان را انجام دادهاند. حتی شاید قبل از بیست سالگی.» (صفحه ۴۴۵) در این مقطع از رمان، باید به حس دوگانه جان توجه داشت که از طرفی دوست دارد بداند چه بیماری و مشکلی دارد و از طرفی میترسد با واقعیت این بیماری مواجه شود.
طبیعتاً وقتی مفهوم مرگ مطرح میشود؛ آدمها چه موحد باشند چه بیاعتقاد، بهدنبال مفهوم مهمی میگردند: «معنای زندگی»؛ یعنی یکی از مفاهیم مهم و پایهای رمان «مواجهه با مرگ» که بارها و بارها در صفحات آن تکرار میشود. شخصیت لیدی وینتربون با جملاتی که راوی داستان ارائه میکند، هیچوقت در زندگی دنبال معنا نبوده اما سخنان دکتر درباره بیماری پسرش او را به فکر در اینزمینه وا میدارد: «جان دارد میمیرد. سیسال از عمرش گذشته. ولی این سیسال مقدمه زندگی بزرگتری نبود. تمام زندگی او بود. یک زندگی خیلی کوتاه.» یکی از فضاسازیهای ضمنی نویسنده برای مفهوم مرگ را میتوان در صفحه ۱۰۶ کتاب مشاهده کرد: «جان با دیدن این صحنهها آه از نهادش برآمد و مبهوت ماند. مبهوت از اینکه چه جای محشری است این دنیا و چه بخت بلندی داشته که به این طور دنیایی راه یافته است.» در این فراز جان (در بیروت) سرمست از لذتهای زندگی است و اصلاً به مرگ فکر نمیکند اما نویسنده تعمدا با صحبت درباره این احساس جان، مشغول تحریک احساسات و عواطف مخاطب رمان، درباره مساله مرگ است. او در صفحه ۱۲۹ هم وسط روایت شیرینیهای آشنایی و رابطه عاشقانه جان و آیوا، حضور مرگ را در کنار زندگی، اینچنین به تصویر میکشد: «آیوا به نظرش آمد چیز مرموزی از روی پوستش رد شد. مثل وقتی نسیم ملایمی از روی آبهای راکد میگذرد.» جان در طول صفحات رمان باز هم به این مساله اشاره میکند که هروقت سوار هواپیما میشود، به مساله مرگ فکر میکند. در همین گفتگوست که برای اولینبار این مساله را مطرح میکند: «هر وقت سوار هواپیما میشوم، خیال میکنم دارم با جان خودم بازی میکنم.» جان در صفحه ۳۲۸ هم دوباره درباره سوارشدن به هواپیما و مواجهه با مرگ صحبت میکند؛ اینبار با دکترش: «وقتی که سوار هواپیما میشوم، در واقع بر سر زندگیام ریسک میکنم.» دکتر در این بحث به این مساله اشاره دارد که بیشتر مرگهایی که زیر دست پزشکان اتفاق میافتند، ناشی از اشتباهات بشریاند اما خانواده بیمار درگذشته عموماً بهخاطر تلاشی که پزشک کرده تشکر میکنند. نکته جالبی که جان در این بحث مطرح میکند این است که خلبان هواپیما و دکتر درمانگر، هر دو جان انسان را در دست دارند، با این تفاوت که دکتر، آن التزامی که خلبان برای حفظ جان مسافرین دارد، ندارد چون خلبان خودش در هواپیما حاضر است و در صورت سقوط، خودش هم خواهد مُرد. بنابراین تلاش بیشتری برای حفظ جان خود و مسافران میکند. اما دکتر جراح چنین تعصبی ندارد. از جمله موضوعاتی که در این فراز از گفتگوهای کتاب مطرح میشوند، میتوان به مفاهیم خداباوری، خداناباوری، ادامه زندگی پس از مرگ و… اشاره کرد.
ظاهراً یکی از درد و دغدغههای مهم برایان مگی که از زبان جان مطرح میشود، این است که «بیشتر مردم اصلاً میل ندارند به این سوالها فکر کنند. جوابی هم که معمولاً میدهند، جواب مبهمی است.» نویسنده همچنین از زبان راوی دانای کل، در صفحه ۵۱۲به ذهنیات جان راه پیدا کرده و به اندیشههای این شخصیت درباره بلاهتی که در مشغولیتهای ما (انسانها) وجود دارد، اشاره میکند. جان در ادامه به این فکر میکند که شاید بهترین شیوه زندگی هم این است که بگردیم جواب این سوال (حقیقت چیست) را پیدا کنیم. نتیجهگیریاش هم در پایان این فصل از کتاب (فصل ۵۷) چنین است: «پس یا زندگی بیمعناست یا پیچیدهتر از آن است که ما خیال میکنیم.» بههرحال اینهم یکی از نتایج فکرکردن به مرگ است که در بحث فلسفه معنای زندگی این نوشتار، بیشتر به آن خواهیم پرداخت. بد نیست اینمیان به ماجرای بچهدارشدن جان و آیوا هم اشاره کنیم که نویسنده آن را از میانههای قصه، وارد کرده است. یعنی برایان مگی، وسط بحث مرگ و زندگی و حیات دوباره، تولد فرزند و ادامهدار بودن زندگی را پیش روی مخاطب گذاشته است. موازی با روایت پیشرفت بیماری جان و جلوتررفتن داستان، بحث حضور بچه در رَحِم آیوا هم مطرح میشود و روحیه مادرانگی انسان، زاینده بودن، تولد و ورود انسان به دنیا هم به میان میآید. درباره مفهوم مورد نظر نویسنده رمان «مواجهه با مرگ» در بخش بررسی فلسفی این نوشتار که مربوط به فلسفه اگزیستانسیالیستی است، بیشتر خواهیم گفت. اما یکی از نکات جالب توجه، جایی از رمان است که پیشرفت بیماری باعث میشود جان آمپولهای درمانی تزریق کند که عوارضشان حالت تهوع است. او در اینزمینه در صفحه ۵۱۱ کتاب در شرح حالش میگوید: «وقتی حالت تهوع میگیرم، یک وقتهایی میرسد که مرگ را آرزو میکنم.»
یکی از نتیجهگیریهای رمان «مواجهه با مرگ» که موازی با مفهوم «تسلیم و رضا» مطرح شده، از خلال اندیشه و فلسفیدنهای جان است: «در واقع هرچه بیشتر درباره مرگ فکر کنی، معجزه زندگی در نظرت بزرگتر جلوه میکند. تامل در مرگ، تجلیل از زندگی است. دستخوش نوعی سرخوشی ناگهانی شد.» حالا که صحبت از مفهوم تسلیم و رضا شد، بد نیست اشارهای به شکلگیری این روند در درون جان اشاره کنیم. این شخصیت در صفحه ۴۹۰ داستان میگوید: «چیزی که خیلی برایم تعجبآور است، این است که مساله را پذیرفتهام. این برایم خیلی عجیب است. منظورم این نیست که ترس ندارم. چرا. بعضی وقتها میترسم. ولی معمولاً اینطور نیست. بیشتر وقتها… یک حالت تسلیم و رضا دارم.» یک صفحه بعد هم درباره داشتن یا نداشتن اضطراب در مواجهه با مرگ میگوید: «ولی اضطراب وقتی معنا دارد که راه دیگری هم وجود داشته باشد.» بنابراین نتیجهگیری برایان مگی این است که وقتی مقابل مرگ راهحلی وجود ندارد، ترس و اضطراب در مقابل آن هم کاری بیهوده است. اگر با نگاه دقیقتری به رمان «مواجهه با مرگ» نگاه کنیم، میتوانیم این رویکرد تسلیم و رضا را در ابتدا و از خلال جملات لیدی وینتربون در گفتگو با شخصیت کییر (دوست صمیمی جان) مشاهده کنیم که دربردارنده دیدگاهی خداباورانه هم هست: «بیماری جان خواست خدا بوده. سرنوشت اینطور خواسته. هیچکس نمیتواند کاری بکند. فقط باید باهاش کنار آمد. راه دیگری نداریم ولی بعضی چیزها هست که ربطی به سرنوشت ندارد. به اطرافیان ربط دارد و اطرافیان میتوانند آنها را تغییر بدهند. من اینها را نمیتوانم بپذیرم. مشکلم همین است…» (صفحه ۲۴۹) بنابراین از ابتدای امر، همه میدانند که روبرو شدنشان با مرگ جان اجتنابناپذیر است و چارهای هم جز تسلیم ندارند چون راه دیگری در اینزمینه وجود ندارد. معنی این جملات این است که در مواجهه با مرگ عزیزان، چارهای جز سوختن و ساختن وجود ندارد.
یکی از مفاهیم و معانی مهمی که برایان مگی از خلال تفکرات جان، پیش روی مخاطب رمان میگذارد این است که مرگ، اتفاق نیست. بلکه بخش لاینفکی از زندگی است. در صفحه ۴۸۱ کتاب هم به مرگ، بهعنوان پیششرطِ زندگی معنادار پرداخته میشود. حالا جان میان دو مفهوم مرگ و زندگی به این فکر میکند که دههها بدون او میگذرد و زندگی مردم جلو میرود، بدون اینکه او در آن زندگیها وجود داشته باشد. (فکری که احتمالاً به ذهن خیلی از انسانها رسیده و میرسد!) او هنگام فکر درباره پدر مُردهاش، به این میاندیشد که پدرش ممکن است جای دیگری باشد! «باورش نمیشد که پدرش در جای دیگری وجود داشته باشد و چون وجود نداشت، رابطه هم نمیتوانست معنایی داشته باشد. ولی آیا بعد از مرگ، بقیه هم با او همان رابطهای را خواهند داشت که الان او با پدرش دارد؟ یک خاطره عزیز و دیگر هیچ؟» (صفحه ۴۷۲) برایان مگی، بهجز اندیشههای شخصیت جان یا آیوا و دیگران، گاهی نگاهی بیرونی به قصه و شخصیتهایش دارد. بهاینترتیب جلوه راوی سوم شخص بیشتر شده و قصهگو بهتر خود را نشان میدهد؛ در نمونههایی مثل «همه دوست داریم زندگیمان معنایی داشته باشد.» یا «بعد باز از زاویه جدیدی به موضوع نگاه کرد و دید فقط مرگ است که میتواند به زندگی معنا بدهد.»
بنابراین و در یک جمعبندی، باید به این مساله اشاره کنیم که حضور مرموز یا شاید رعبآور مرگ در ابتدای رمان «مواجهه با مرگ» با پیشروی در مطالعه و رسیدن به صفحات پایانی، جای خود را به حضوری آرامشبخش و تسلیدهنده میدهد.
