یکشنبه ۲ مهر ۱۳۹۶
۲۵ ذیحجهٔ ۱۴۴۷
۲۴ سپتامبر ۲۰۱۷
شماره 4754

​معلمی که بدنبال ثبت نامش در گینس است

گفت‌ و گو با استاد «حسین وحیدی»، مخترع «آ با کلاه»

فاطمه اسماعیلی

زنگ در را که می‌زنیم پسرش به اسقبالمان می‌آید. خودش هم جلوی در ایستاده و خوشامد می‌گوید. اندام نحیف و صدای آرامی دارد اما خوشرو و مهربان به نظر می‌رسد. صدایش به قدری آرام است که سرم را کمی جلو می‌برم تا بتوانم بهتر بشنوم. حافظه عجیبی دارد؛ هنوز اسم و فامیل و مشخصات ظاهری شاگردانش را فراموش نکرده و سررسیدی دارد که تاریخ تولد و شماره تلفن اغلب آنها را نوشته و هرسال روز با تماسی روز تولدشان را تبریک می‌گوید.

استاد حسین وحیدی، معلمی 92 ساله و متولد هشتم اسفند 1304 قزوین است. هشت سالی در قزوین معلمی می‌کند و سال 1331 به تهران منتقل و در شمیران مشغول تدریس می‌شود. سال 55 پس از 32 سال خدمت بازنشسته می‌شود. با این حال به تدریس ریاضیات ادامه می‌دهد و حالا رکورد ملی طولانی‌ترین زمان تدریس را از آن خود کرده و 73 سال است پیوسته درس می‌دهد و می‌خواهد این رکورد را در گینس هم ثبت کند.

لبخند از لبانش محو نمی‌شود و می‌گوید: «زمانی بود که 13 ساعت در روز درس می‌دادم اما حالا دیگر توان ندارم و روزی دو ساعت تدریس می‌کنم. یادم نمی‌آید حتی یک ماه درس نداده باشم. حتی به عتبات عالیات و حج هم که مشرف شدم آنجا به بچه‌ها ریاضی می‌گفتم و اگر روزی بیاید که آن روز درس ندهم خسته می‌شوم. تا زمانی که نفس دارم می‌خواهم معلم باشم.»

از او سوال می‌کنم این عشق به معلمی از کجا می‌آید؟ به شاگردانش که دور تا دور اتاق نشسته‌اند نگاهی می‌اندازد و می‌گوید: معلمی عشق من است. در جوانی نمی‌خواستم معلم شود، ولی نمی‌دانم چطور شد در این مسیر افتادم. این دغدغه را دارم که جوانان موفق باشند. سعی کردم شاگردانم را صحیح تربیت کنم و تحویل جامعه بدهم.

معلم شهید رجایی بودم

استاد وحیدی، معلم شهید رجایی در قزوین بوده و درباره او می‌گوید: کمتر از یکسال معلم ایشان در چهارم ابتدایی بودم و بعد به تهران منتقل شدم. شهید رجایی همشهری خودمان بود و یک نسبت فامیلی سببی هم داشتیم. دانش آموز خوبی بود.

معلم کلاس اولم از پنجره داخل کلاس می آمد

از استاد وحیدی سوال می‌کنم روز های اول به مدرسه رفتن خودش را به یاد دارد ؟ محکم می‌گوید: «بله، یادم هست. معلم کلاس اولم به رحمت خدا رفت. اما هنوز کلاس درسم در قزوین سرجایش است. خاطرم می‌آید آن اوایل معلمم از پنجره کلاس که رو به کوچه بود می‌پرید و داخل می‌آمد. خیلی تعجب می‌کردم و برایم همیشه سوال بود چرا اینکار را می‌کند که بعد فهمیدم چون دیر می‌کرده و نمی‌خواسته ناظم و مدیر مدرسه او را ببینند از پنجره می‌آمد. معلمان ما اینطور بودند و از مدیر مدرسه خیلی حساب می‌بردند.

او یادش نمی‌آید که شاگردانش را زده باشد یا از معلمانش کتک خورده باشد. خودش تعریف می‌کند که « من در دوران مدرسه کتک نخوردم. دبستان مختلط می‌رفتم و معلم‌ها و اتفاقا دخترها خیلی دوستم داشتند. کوچک و ریز جسته بودم و شیطنت می‌کردم. موهای دخترها را می‌کشیدم و یا موقع بازی سنگ به پایشان می‌زدم. هیچ وقت شاگرد اول نمی‌شدم اما درسم بد هم نبود.»

" آ با کلاه" را من اختراع کردم

استاد وحیدی غرق در خاطرات گذشته شده، با اشتیاق از دوران تدریسش در قزوین سخن می‌گوید و حتی معتقد است خیلی زودتر از آنکه به حرف اول الفبا، " آ با کلاه" بگویند او این نام را بر روی این حرف گذاشته بوده است. این معلم پیشکسوت می‌گوید: « مخترع آ باکلاه من بودم ولی خودم نمی‌دانستم. تلفظ الف مدی و انتقال آن به بچه‌ها سخت بود. یکی از همکارانم می‌گفت بگوییم آ شاپویی؛ آن موقع کلاه شاپویی تازه مد شده بود و بچه‌ها نمی‌شناختند. خودم اسم الف مدی را آ با کلاه گذاشتم و اینطور به بچه‌ها درس می‌دادم. بعد که به تهران آمدم دیدم که تازه شروع کرده اند این اسم را روی الف گذاشته‌اند و می‌گویند آ با کلاه.»

وی می‌افزاید: «تدریسم با آهنگ بود.» و با خود آهنگین زمزمه می‌کند که : « الف هیچی نداااااره، ب یه نقطههه داره، .... با آهنگ درس می‌دادم و بچه‌ها پشت سرم تکرار می‌کردند».

هیچ کدام از فرزندانم معلم نشدند

از استاد سوال می‌کنم کدام یک از فرزندانش راه او را ادامه داده‌اند؟ لبخندی می‌زند و می‌گوید: « پنج بچه داشتم، یک پسرم فوت کرد. حالا 13 نوه و یک نتیجه دارم اما هیچ کدام معلم نشدند. اجباری نبود و نمی‌خواستند. اما به همه شان ریاضی درس داده‌ام. بچه ها و نوه‌هایم همه دانشگاه رفته هستند و دو نوه‌ام پزشک‌اند.»

شاگردانش رسم دارند که اولین جمعه مهرماه هر سال دور همدیگر جمع شوند. شاگردانش از متولد سال 30 هستند تا دهه 70 و 80 . خودش می‌گوید: برخی شاگردانم با نوه‌هایشان می‌آیند. برخی از آنها فوت کرده‌اند و خیلی هایشان الان دکتر و مهندس و دانشمند شده‌اند. با سه نسل کار کرده‌ام و هنوز هم از تدریس خسته نشده‌ام. سعی می‌کنم هیچ وقت به مادیات فکر نکنم. به لطف پروردگار و نه لطف آموزش و پرورش همواره زندگی‌ام خوب بوده است. زندگی کرده‌ام که معلمی کنم نه اینکه معلمی کنم تا زندگی کرده باشم.»

بارها گفته‌ام کتاب‌های جدید ریاضی مشکل دارند

استاد وحیدی در دوران زندگی چندین جلد کتاب هم تالیف کرده و معتقد است تلاش کرده تا علاقه به ریاضی را در وجود بچه‌هایی که اکثرا از ریاضی بیزار هستند ایجاد کند. او چهار هدف تحصیل، تحقیق، تدریس و تالیف را در طول زندگی اش دنبال کرده و هنوز هم مطالعه می‌کند و دوست دارد به‌روز باشد. هرچند دور و بری‌هایش از اینکه روش‌های تدریس کتاب‌های جدید درسی را می‌داند متعجب می‌شوند اما خودش آن را امری عادی می‌داند و تاکید می‌کند که « مرتب با درس های جدید جلو می‌روم و اطلاعاتم به‌روز است. متاسفانه کتاب‌ها مرتب عوض می‌شوند و کاری نمی‌شود کرد. سال قبل به دکتر فانی وزیر آموزش و پرورش گفتم که این کتاب ‌های ریاضی جدید خوب نیستند و فایده‌ای ندارند و سخت هستند. 72 سال است کار کرده‌ام و تجربه دارم.

وی ادامه می‌دهد: گاهی از آموزش و پرورش سر می زنند و درباره کتاب‌های جدید ایراداتی را مطرح می‌کنم، دروس ریاضی‌ تازه تالیف مشکل دارند، ما هم خیلی گفتیم ولی گوش ندادند. می آیند و چشم می گویند اما انجام نمی دهند.»

چند توصیه به معلم‌های جدید

این معلم پیشکسوت که بیش از 70سال از عمر خود را در کلاس‌های درس سپری کرده، توصیه‌هایی به معلمان جدید دارد و می گوید: «معلم بودن به تنهایی شرط نیست. معلم باید مربی باشد، حوصله کند و بچه ها را به‌روز بار بیاورد و تربیت کند. بچه‌های الان دیگر شبیه چند سال پیش نیستند و تفاوت دارند. برخی فقط به اسم اینکه معلم هستند سر کلاس می روند، در حالی که باید شرایط معلم شدن را داشته باشد. دانش آموزی که سرکلاس نشسته است را به ما سپرده اند و امانت است. وقتی سرکلاس هستم می بینم 30 دانش آموز، یعنی 60 چشم و 30 قلب به همراه قلب پدر و مادرشان به امید من هستند و نگاهم می‌کنند. با این قلب ها چه می‌کنیم؟ معلم با قلب مردم و با خدا سروکار دارد. انسان از خداست و به خدا بر می‌گردد و مقام معلم بالاست.

وی ادامه می‌دهد: علت عدم علاقه مندی و فرار از درس و مدرسه و بعد کشور را باید ریشه یابی کرد. اگر فرهنگ ما درست شود همه چیز درست می‌شود. از من دیگر گذشته است و این ها را برای آینده می‌گویم.

پای صحبت شاگردانش می‌نشینم، چند نفرشان جوان‌اند و متولد دهه 70 و 80 و برخی دیگر سنی ازشان گذشته. یکی از شاگردانش که شاید 60 سال را هم رد کرده باشد می‌گوید: « یک سال افتخار شاگردی استاد را داشتم و بعد از اینکه معلم شدم با ایشان همکار بودم و خیلی چیزها آموختم. ایشان اسوه و الگوی معلمی و اخلاق اند.»

جوانترها پر از نشاط و انرژی‌اند، یکیشان معماری خوانده، یکی فیزیک خوانده و دیگری حقوق دان شده است. همه شان متفق‌القول می‌گویند سر کلاس‌ استاد به ریاضیات علاقه مند شده‌اند و با اشتیاق سر کلاس ریاضی نشسته‌اند. یکی از آنها می‌گوید: «تولدم 22 اردیبهشت است. سال گذشته فراموش کردم 12 اردیبهشت تماس بگیرم و روز معلم را تبریک بگویم اما چند روز بعد استاد تماس گرفت و تولدم را تبریک گفت و خیلی شرمنده شدم. حالا سعی می‌کنم هر سال بیایم و به استاد سر بزنم.»

سَرَکی به دنیای کتاب نویسی دیکتاتورها

حورا نژاد صداقت

آن روی چهره حاکمان مستبد؛ کسانی که در خلوتشان دست به قلم می شدند و هم خاطره می نوشتند و هم رمان های عاشقانه.

خواندن کتاب های سیاستمداران خصوصا دیکتاتورهایشان همیشه جذاب است. انگار کتاب ها موجب می شوند با دنیای دیگری از روحیاتشان آشنا شویم و ببینیم که وقتی با خودشان خلوت کرده اند، به چه چیزهایی فکر می کنند و حقایق یا خیال هایشان را چطور بیان می کنند.

اما راستش واقعیت چیز دیگری است. فقط بعضی از کتاب ها مثل همان نبرد من یا روایت چرچیل از جنگ دوم جهانی آن قدر واقعی هستند. مابقی یا با کمک دیگری کتابشان را نوشته اند یا اصلا به خودشان زحمت نوشتن نداده اند. با این حال سرک کشیدن به دنیای کتابی آن ها جذاب است و خواندنی، هر چند خیلی هایشان در ایران ترجمه نشده اند و باید به اطلاعات اینترنتی درباره آن ها اکتفا کرد.

جنگ با نگاه چرچیل

«این صفحات را به خاطر جلب محبت مردم نمی نویسم. من فقط آنچه را که خود شاهد آن بودم، شرح می دهم.» این یکی از جملات مقدمه ای است که وینستون چرچیل در ابتدای کتاب «خاطرات جنگ جهانی دوم» خود نوشته اما قبل تر از آن، در یک صفحه جداگانه از کتابش این عبارات پشت سر هم آمده است:

در جنگ: تصمیم

در شکست: سازش ناپذیری

در پیروزی: علو طبع

در صلح: حسن نیت

خیلی از کتاب های سیاستمداران دنیا در ایران ترجمه نشده اند اما کتاب چریچل را سال ها پیش نشر نیل با ترجمه تورج فرازمند منتشر کرده بود. چرچیل می خواسته در خاطراتش جنگ را از دید خودش برای مخاطب شرح بدهد و تجربیاتش را بگوید. برایش هم چندان اهمیتی نداشته که بعدها دیگران پشت سر او و کتابش چه حرف هایی خواهندزد. خاطرات چرچیل خواندنی است، چون به قول خودش: «در جنگ بین المللی اول من مقامی داشتم که اگرچه مسئولیت آن سنگین بود اما رلی که بازی می کردم، درجه دوم بود. در حالی که در جنگ اخیر که ما را مدت پنج سال در مقابل آلمان قرار داد، من در راس دولت اعلی حضرت بودم.»

البته چرچیل کلا سیاستمدار پرکتابی بوده ولی تنها رمانش «ساورلا» نام دارد که آن را با کمک مادرش نوشته بود. وقتی چرچیل نوشتن این رمان را شروع می کند، یک جوان بیست و چند ساله بوده که اول آن را به شکل داستان های پیوسته در نشریه ای بین ماه های می و دسامبر سال 1898 منتشر می کند. ساورلار در سال 1900 رسما به شکل رمان چاپ می شود اما باز هم موفقیت چندان زیادی پیدا نمی کند.

عاشقانه های صدام

چه کسی فکرش را می کرد که صدام حسین هم اهل عاشقانه نویسی بوده باشد؟ آن هم در حدی که فیدیبو چند وقت پیش درباره او نوشته بود: «صدام حسین در دوران حیات خود رمان های عاشقانه ای با نام مستعار منتشر می کرد که پیش از آغاز جنگ عراق در سال 2003 تمامی این کتاب ها در مدارس عراق تدریس می شد.»

خبرها درباره کتاب های او زیاد است و البته گاهی ضد و نقیض. معروف است که اولین رمان صدام با سام «ذبیبه و سلطان» بدون نام نویسنده منتشر می شود و گویا از پرفروش ترین رمان های سال 2000 عراق می شود همان موقع هم فقط گمان ها بر این بوده که این رمان از رییس جمهور وقت عراق است و براساس آن می توان بعضی از افکار صدام را تحلیل کرد. در مقدمه این رمان 160 صفحه ای نوشته اند: «نویسنده دوست دارد گمنام بماند، «بدون تواضع» همانند فرزندان عراق که زندگی و ارزش های خود را فدای وطن ساختند و هرگز در مورد کار بزرگ خود صحبتی نکردند.»

دومین رمان او «القلاع الحصینه» یعنی «قلعه محکم» نام دارد که باز هم در زمان انتشار، حتی روی جلدش اسم صدام نیامده بود و فقط نوشته شده بود: «رمانی از نویسنده آن» البته رمان سومی هم از او هست با نام نفرین بر شما، از این جا خارج شوید» یا «برو بیرون ای ملعون» که داستان مقاومت قبیله ای خیالی ساکن اطراف رود فرات در 1500 سال پیش را روایت می کند. این رمان هم سرگذشت پیچیده ای دارد.

گویا دختر صدام سال 2003 دستنوشته آن را از عراق خارج و در سال 2005 به صورت یک کتاب 186 صفحه ای در اردن منتشر می کند و اتفاقا فروش آن خیلی زود ممنوع می شود و بازار سیاه برایش به وجود می آید، البته بعدها در سال 2008 همین رمان که تم عاشقانه ای هم دارد، در ژاپن منتشر می شود.

غیر از تمام ان قلت هایی که درباره رمان نویسی های صدام هست، گونگی نوشته شدن رمان او هم، کم اما و اگر ندارد؛ مثلا یکی از نویسندگان عراقی با نام علی عبدل گفته است که صدام اصلا خودش رمان نمی نوشته، بلکه طرح و پلات داستان هایش را روی یک نوار می گفته و ضبط می کرده و آن نوار را به دست یک عده از کارمندان کاخ ریاست جمهوری اش می داده تا طرح را پیاده کنند. بعد آن ها طرح را به دست یک عده از نویسندگان و متفکران عراقی می داده اند تا ان ها را به رمان تبدیل کنند. وقتی کارشان تمام می شده، رمان را به صدام حسین می دادند و او می خوانده. آن قدر این روند نوشتن و بازبینی های صدام ادامه پیدا می کرده تا بالاخره مقبول طبع دیکتاتور بیفتد و کتاب منتشر شود.

موسولینی و معشوقه کاردینال

می گویند خانه شان پر از کتاب بوده و در زمان کودکی اش ترجیح می داده در خلوت خودش باشد و بیش از هر کار دیگری کتاب بخواند. شاید این وصف حال مقدماتی را برای خیلی از آدم ها بتوان گفت اما از آن کودک کتابخوان این بار دیکتاتوری به نام بنیتو موسولینی بار می اید که بعضی از ایتالیایی ها عاشقش بودند و بعضی هم از او متنفر. لابد همان هایی که متنفر بودند جسد موسولینی و معشوقه اش کلارتا پتاتچی و 12 نفر دیگر از رهبران ایتالیایی را سر و ته آویزان کردند و به آن ها آّ دهان پرت کردند و به باد ناسزا و کتک گرفتند.

اما جالب است که موسولینی یک وجه دیگر هم داشته و آن نویسندگی بوده. اگر از چند داستان کوتاه و چند مقاله ادبی موسولینی بگذریم، او یک رمان دارد با نام «معشوقه کاردینال» که یکی از محورهایش انتقاد به کلیساست، البته این رمان را به تنهایی ننوشته بلکه یک نویسنده دیگر هم کمکش کرده ولی در هر صورت، کتاب به نام او مشهور شده است.

گویا این رمان از همان روز اول به شکل یک کتاب جداگانه و مستقل منتشر نشده بود؛ یعنی ابتدا به صورت داستانی پیوسته از 20 ژانویه تا 11 می سال 1910، در روزنامه Popolo چاپ می شد و بعدها همه را جمع کردند و به یک کتاب جداگانه تبدیل شد، البته این رمان هم مدتی دچار سرنوشت بعضی از آثار دیگر دیکتاتورها شد و ممنوعیت چاپش را رسما اعلام کردند.

فرار قذافی به جهنم

اما قذافی و ماجراهای عجیب او که حتی در کتاب نوشتن هایش هم نمی توان از آن ها چشم پوشی کرد. دو کتاب مشهور از قذافی وجود دارد، یکی «کتاب سبز» و دیگری «فرار به جهنم». او در کتاب سبز، سبک زندگی دلخواهش را به مردم لیبی دیکته می کند. «دکتر غلامحسین فرزاد» که این کتاب را خوانده، معتقد است: «اگر قذافی تحصیلاتی آکادمیک می داشت، می توانست کتابش را طول دیگری بنویسد و در نوشتن آن از دیگران هم یاری جوید و اکنون کشور لیبی دچار چنین سرنوشت هولناکی نمی بود.» (به نقل از روزنامه شرق، شماره 1326)

فرار به جهنم غیر از چند مقاله، شامل مجموعه داستان عجیبی از قذافی می شود که معمولا منتقدها نه سر و تهی برای روایت داستان آن پیدا می کنند و نه ترتیبی منطقی برای حوادثی که در آن رخ می دهد. این کتاب قرار بوده ابتدا برای کودکان منتشر شود تا اسم قذافی بهتر از هر وقت دیگری در ذهنشان ثبت شود اما همین بلاتکلیفی داستان ها همه چیز را خراب می کند و کتاب می ماند برای حیرت بیشتر منتقدان. جالب است که در بخش های ترجمه شده از این کتاب، قذافی چنان دیکتاتوری و خشونت را مذموم می شمارد که شاید خوانندگان او در سال های اولیه انتشار کتابش، به ذهنشان نمی رسیده که او روزی به چنین وضعی دچار شود.

اولین نفری باشید که نظر میدهید.