شناور ماندن میان پاراگرافهای زندگی زندگی پاراگرافی
رمان پیادهروی در ته دنیا مخاطبش را به سفری دعوت میکند. مخاطب سفری را تجربه میکند که مدام در پاراگرافهای کوتاه برایش روایت میشود. راوی این رمان از یک تقدیرباوری حرف میزند که گویی این تقدیر او را به انسانی تبدیل کرده که به قول خودش تخیل ندارد … .
حال باید دید در این بیتخیلیِ راوی چه اتفاقی میافتد؟ در نبود تخیل، تصوراتی که در قالب تصاویرِ برآمده از آگاهی ظهور مییابد زدوده خواهد شد و همان میشود که راوی در هر مسیری، در راستای این فقدان، حرکت خواهد کرد. اگر خفتگیری میکند، تنها یک جسد روی دستش میماند. سراغ عشق میرود، حسرت آن رابطه و ناروی رفیقش در تصاحب معشوقش برایش میماند. راه دانشگاه هم جایی در میانه میایستد. در جایی هم وقتی میخواهد تخیل کند، سبیلی میگذارد و با شناسنامهی دیگر، با یک ساک دوشی و سبیل مصنوعی و عینک دودی و کلاهگیس به دنبال هویت جدید است. وقتی هم این توهم به جایی نمیرساندش، میگوید: «برای همین است که بلندپرواز نیستم». همین نداشتن تصویر روشن و تصوری از خودش است که او را به سفری میکشاند. در جایی میگوید: «خیالهایم را برای کسی نمیگویم، آنقدر کوچک و مسخرهاند».
این عدم تخیل و خیالپروری در زندگیاش منجر به بیارادگی و تسلیم در برابر زندگی گذشتهاش میشود و همین دلیلی برای گنگی تصویر آیندهاش است. تصاویر گذشته، مانند مرگ پدرش که در یک خط آن را توضیح میدهد و میگوید به همین سادگی، باید برای فرارَوی از آن باشد نه ماندن در این گذشته. در صورت فروماندن در این گذشته است که این محرومیت در زندگیاش تشدید میشود. پدرش یک پادوی نانوایی و بعد کارگر روزمزد بنایی میشود. یا تصویری که از عشق گذشتهاش، آذر، که شروعنشده پایان مییابد ــ چیزی شبیه به آمدن مهتاب تو زندگیاش که با اخراجشدن از مرغداری از زندگی او هم بیرون میرود، بدون هیچ واکنشی از سوی او. برای راوی به زندگی کسی واردشدن همانقدر بیاهمیت است که کسی از زندگیاش خارج شود. ترجیح میدهد به قول خودش «الاغ باشد تا کمتر درد بکشد». ارتباطش با دانشگاه هم شروعنشده پایان مییابد، همینطور ارتباطش با هما: زنی که حین زورگیری با وی آشنا میشود، کسی که تشخیص میدهد او حتی برای دزدی هم بهدنیا نیامده؛ برای درسنخواندن و عشقی نداشتن، همچنین پولنداشتن. به این اعتبار، راوی در هر چه تجربه کرده و میتواند گذشتهای محسوب شود فرومیماند و نمیتواند به آیندهای بیندیشد و آن را تصور کند. از هر جا شروع میکند، انگار همانجا نقطهی پایان هم بوده و راوی خبر ندارد. حتی وقتی از پیرزن و پیرمرد زورگیری میکند و پیرزن میخواهد النگویش را به او بدهد، میگوید: «نه، پول نقد!» میخواهد زود برسد و از بنبستها خارج شود، ولی گذشته و فجایع پیش رویش نمیگذارند، گذشتهای که حتی پیش از تولدش زندگیاش را شکل داده و در این ارتباط راوی میگوید: «انگار همان شب که پدرم نطفهام را میکاشت، زندگی سگیام را هم کاشت. سفری که راوی پا در آن میگذارد مسیری برای شناخت و فرارَوی از گذشتهاش نیست، بلکه او از نقطهای به نقطهی دیگر یا، به تعبیری، از پاراگرافی به پاراگراف دیگر میپرد، بدون هیچ آگاهی و شناختی از نقطهی قبلش. زندگی او پاراگرافهای کوتاهی است مانند قطعات روایی کوتاه در فرم این رمان. عشق او به آذر در چند پاراگراف. ورود مهتاب به زندگیاش همینطور. آشنایی با هما و حضورش در موقعیتهای شغلی هم تأکیدی بر این ویژگی زندگی اوست. راوی در پایان دنیا یا، به تعبیر خودش، «آخر آخر آخر خط» ایستاده، ولی برای برونرفت از این آخرِ خط تلاشی ندارد. به عبارتی، تنهاییاش این پایان را رقم میزند. اما آیا این آخرِ خط پایانی دارد؟ خیر. او بارها به این پایان میرسد و زندگیاش در این پایان به تکرار میرسد: یک پایان تکراری. زمانی هم که میخواهد این پایان تکراری را که میتوان سرخوردگی را در آن بهوضوح مشاهده کرد با خبرکردن پلیس و اعترافکردنش به قتل پایان دهد، نمیتواند. آنجا که شاید محکی برای ارادهای بود تا آن را در درونش بیدار کند، ولی باز این قاب سرسخت تقدیرش اجازه نداد. انگار سهراب زورقچی سوار بر زورقی است و میان پاراگرافهای زندگی شناور مانده، بدون هیچ پاروزدن و دادن جهتی به این پایان تکرارشونده در زندگیاش.
