یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۵
۲۸ ذیحجهٔ ۱۴۴۷
۷ اوت ۲۰۱۶
شماره 4435

​گفت‌وگو با مهدی جعفری نویسنده‌ی رمان پیاده‌روی در ته دنیا زندگی، حتی در بیهوده‌ترین و پوک‌ترین وضعیت ممکن

مهدی جعفری را ده سال است می‌شناسم. بیش از دو دهه است که در شیراز و عرصه‌ی داستانش قلم می‌زند و نتیجه‌‌ی این مدت فعالیت رمان‌ها و مجموعه‌داستان‌های اثرگذاری است. به بهانه‌ی آخرین اثرش، پیاده‌روی در ته دنیا، که محل توجه مخاطبان بوده و به چاپ دوم رسیده، با او گفت‌وگو کرده‌ام.

نخستین بار گفتش کز کجایی …

از دیار آشنایی، از جهانی كه زیر و بم و تار و پودش را با دیگران شریكم و بعد از آن از شیراز، جایی كه چند نقطه‌ی آن را بیش از هر جای دیگری در این دنیا دوست دارم. در شیراز به دنیا آمدم، زندگی می‌كنم و یحتمل همین‌جا هم خواهم مرد.

پیاده‌روی تا ته دنیا به طبقات فرودست جامعه می‌پردازد؛ چرا؟ تجربه‌ی شخصی است یا چیز دیگر؟

بخشی از آن تا حدی به تجربیات شخصی بازمی‌گردد، اما به گمانم این بخش از جامعه، با این‌که اکثریت را تشکیل می‌دهند، جای چندانی در ادبیات معاصر ما ندارند و به معنای مضاعف به‌حاشیه رانده شده‌اند. از طرفی، به عکس، زیست‌جهان طبقات بالا و متوسط جامعه، که دست‌کم در حیطه‌ی داستان ایرانی گویی هر کدام رونوشت آن دیگری است، عرصه‌ای است که امکان تجربیات متفاوت و بدیع در آن فراهم است. به هر حال، آنچه در نوشتن این کار برایم در درجه‌ی اول اهمیت بود خود زندگی است، حتی در بیهوده‌ترین و پوک‌ترین وضعیت ممکن.

درد و تنهایی، این اثر را مشابه رمان قبلی‌ات می‌کند. این همه توجه به درد و تنهایی از کجا می‌آید؟

فكر كنم از این جهان نابه‌سامان پر از زخم، از دنیای تفاوت‌ها، پایان‌بندی‌هایی كه عامل آن یک اقتدارِ (اغلب نامرئیِ) توجیه‌ناپذیر است. از تعصب‌ها، جهل‌ها، قدرت مهارناپذیر حاكمان سیاسی و اقتصادی و برخی روشنفكران احمق و شاید نان‌به‌نرخ‌روزخوری كه دست‌كم از زمان عهد عتیق تا كنون مدام در حال ساختن دستگاه‌هایی به‌اصطلاح فكری هستند كه همه چیز را توجیه كنند: سازندگان خوش‌بینی‌های مضاعف. به دلیل همین توجیهات عوام‌فریبانه كه جز سمبل‌كاری و خزعبل به خورد مردم نمی‌دهند و در نهایت این‌كه برای این همه هیچ توضیحی نمی‌توان یافت.

البته، این دو رمان، چه در ساخت و چه در نوع نگاهشان به مسائل، متفاوت‌اند. شاید حضور شخصیت‌هایی مشابه مهم‌ترین وجه مشتركشان باشد. از طرفی، در مورد سهراب نباید زیاد اغراق كرد. او به هر حال هنوز توان ادامه‌دادن دارد، هنوز زنان زندگی‌اش را دارد و به عنوان یك قاتل خیلی هم خوش‌شانس است. شاید رمان از طنز بی‌بهره نباشد.

آیا با این تحلیل منتقدان موافقی که سهراب علی‌رغم پرداخت خوب شخصیتش به خاطر رنج‌ها و محرومیت‌ها سطحی به جهان می‌نگرد؟

سطحی؟ نمی‌دانم، ولی احمق نیست. شاید به عمیق‌ترین معنای ممكن انسانی معمولی است و تأكید دارم انسان است و بسیار عادی. مگر هفت‌میلیارد جمعیت روی زمین همه روشنفكرند؟ شاید او در كنار معدودی از شخصیت‌های داستانی ما در مقابل و مواجهه با انبوه شبه‌روشنفكرانی باشد كه جهان داستانی ما را اشغال كرده‌اند. اشتباه نشود، ایرادی به این‌گونه شخصیت‌ها نمی‌گیرم، چنانچه خودم نیز سراغ آن آدم‌ها هم رفته‌ام. ولی سهراب قدری متفاوت است: سهراب نه موقعیتش را دارد، نه توانش را كه به جهان بنگرد، كه البته فكر كنم این غیاب نگرش بهتر از قالب‌های قراردادی و اكتسابی است كه بر اثر تأثیر محیط و اقتدار حاكم بر آن عمده‌ی انسان‌ها به آن دچارند. زندگی، زیستن و ادامه‌دادن همه‌ی وجود اوست. در رمان قبلی‌ام، سادگی اسفندیار و پریوش را دیگر شخصیت‌ها می‌پوشاندند. در آن رمان، سعی داشتم با مقاله‌ها و تحشیه‌ها و توضیحات چیزی بگویم موازی و هم‌جهت با داستان اثر، اما در این یكی تا حدود زیادی سهرابِ خیلی معمولی برهنه در برابر ماست. اما بین جهان سهراب و آنچه رمان ترسیم می‌كند فاصله‌ای وجود دارد. در پس و بالای این غیاب نگرش در سهراب، به گمانم می‌توان پوكی و پوچی هر توضیح یا تفسیری را، یكسویه‌بودن رانه‌های اجتماعی را و بی‌تفاوتی هستی را دید. رمان، چه در فرم و چه در نگاهش، سعی دارد همیشه این فاصله را گوشزد كند و فكر می‌كنم دست‌كم برای خواننده‌ی حرفه‌ای چیزی بیش از آن دارد كه برای سهراب داشت. از طرفی، تمام تلاشم را كرده‌ام كه در رمان چیزی نباشد كه در قد و قامت سهراب نگنجد، به‌خصوص در مورد نثر داستان كه در عین سادگی گفتار، سهراب باید از پس سنگینی و فراز و فرود‌های كار برمی‌آمد. راستش، نثرش را به‌شخصه دوست دارم و چند نفری از دوستان هم كه پیش از چاپ كار را خوانده بودند با من موافق بودند.

شیراز سنت جمع‌خوانی و نقد پیش از چاپ قدرتمند و پرسابقه‌ای دارد. آیا این اثر هم پیش از چاپ از آن حلقه بهره برد و آیا از طبقه‌ی امثال سهراب خواننده‌ای بوده که پیش یا پس از چاپ کار را بخواند و به تو بازخوردی دهد؟

به دلایلی جمع‌خوانی پیش از چاپ را مفید نمی‌دانم، اما همیشه قبل از ویرایش نهایی چند نفری كار‌هایم را می‌خوانند كه بسیار هم مفید است. این كار را دوستان عزیزم محمد كشاورز، قاسم شكری، محمد پورابراهیم و ابوتراب خسروی پیش از چاپ خواندند و ضمن تشویق‌هایشان توصیه‌های مفیدی داشتند و البته باید از همسرم، سیما عبداللهی، هم تشكر كنم كه در مرحله‌ی بازنویسی به‌دقت كار را خواند و توصیه‌ها و تشویق‌هایش را دریغ نكرد. اما سخت است كسانی مانند سهراب را به خواندن واداشت، البته اگر بتوان كسی مشابه او را در جهان واقعی پیدا كرد. اما دو ـ سه مورد پیش آمده از انسان‌هایی كم‌وبیش دور از كتاب، كه به عكس رمان قبلی‌ام كه لابد به نظرشان بی‌سروته و سنگین می‌آمده و خوانده‌نخوانده رهایش كرده بودند و لابد در دل فحشی هم داده بودند، با لذت كار را خوانده بودند و جز این نوعی حس همدلی توأم با خشم نسبت به سهراب داشتند.

کمی از بازخوردهای پس از انتشار بگو لطفاً.

دقیقِ دقیق نمی‌دانم، ولی ظاهراً مقبول واقع شده. این کتاب امکان برقراری ارتباط با طیف وسیع‌تری از خوانندگان را دارد. از طرفی، فکر می‌کنم کاری است که در حوزه‌ی داستان‌نویسی ما حرف‌هایی برای گفتن داشته باشد.

الآن کجای سیر نویسندگی‌ات هستی به نظر خودت؟ کجای سیر چاپ‌شده‌ها و کجای سیر چاپ‌نشده‌ها؟

در میانه‌ی راه. فکر کنم نویسنده همیشه در میانه‌ی راه ایستاده، مگر وقتی که مرده باشد.

از چاپ‌شده‌ها، چاپ‌نشده‌ها و انتظارهای طولانی‌ات در راه نشر بگو.

سانسور و این انتظارها و نابه‌سامانی‌ها چندان گفتن ندارد؛ درد مشترک است. اولین کارم، مجموعه‌داستان تیره‌تر از رنگ شفاف مارمولک‌ها، تقریباً خوانده نشد؛ چون پخش بسیار بسیار بدی داشت. دو کار بعدی هم حدود چهار ـ پنج سال طول کشید که مجوز نشر گرفتند.

از نویسندگانی هستی که خوب و گزیده متون غیرداستانی و نظریه می‌خوانند. از کم‌وکیف تأثیر این خوانده‌ها بر خودت بگو لطفاً.

گرایش به متون نظری و فلسفی در درجه‌ی اول علاقه‌ای شخصی بود، اما نویسنده، بدون مطالعات فراداستانی، امکان خوب‌نوشتن را از خود می‌گیرد. داستان، به‌خصوص رمان، مهم‌ترین و شاید تنها فرمی است که در آن اندیشه و احساس، به معنای واقعی کلمه، تلاقی پیدا می‌کنند و چه بسا سویه‌ی اندیشگانی آن مهم‌تر باشد.

از کارهای در دست انجامت بگو لطفاً.

رمانی آماده‌ی چاپ دارم. یکی دیگر هم هست که در مرحله‌ی ویرایش نهایی است، ولی فعلاً آن‌قدر مشغله دارم که فرصت اتمام آن را پیدا نمی‌کنم. مشتی داستان کوتاه هم هست که نیمه‌کاره یا بازنویسی‌نشده رها شده‌اند و فعلاً برنامه‌ای برایشان ندارم.

اولین نفری باشید که نظر میدهید.