چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۸
۲۵ ذیحجهٔ ۱۴۴۷
۴ دسامبر ۲۰۱۹
شماره 5360

جنگل غزال


1 میرزا، ویری، تی کاسه چوم

آفتابه، تاباناَ، مانِه

تی پا صدا، جنگله مئِن

گورخانه، واراناَ، مانِه

2 اگه تی زولفا، تابدی

هوا، زرافشانی، کونِه

تی خنده ولهی، هَتو

غونچه‌ی خنداناَ، مانِه

3 تی، ئی دانه، تیجه نیگا

دوشمنه ره، بَرقدَمه

میرزا، تی هَی، دوشمنه رِه

هیبته توفاناَ، مانِه

4 تی، چوموش و پشمه چوقا

تی شِنل و شاله کولا

میرزا، تی چیکچی بوخودا

مُهره سلیمانا، مانِه

5 میرزا، تی نام و تی نیشان

تی زرده ریش، سُرخه جولان

تی قد و بالا، تی گبان

آتشه، سوزانا، مانه

6 تی مهربانی، چی بگم

تی جان فیشانی، چی بگم

میرزا، تی یاقوته لبان

لَعله بدخشاناَ، مانِه

7 هَنی آیه، تی پا صدا

جنگله گیلانِه میان

غروبه جنگل، تی وَاسی

شامه غریبانا، مانه

8 میرزا، تی نامه، هَمیشک

ورده زبانِه، هَمه کس

تی فوچه چومان اَمی رِه

ماهِ درخشاناَ، مانِه.

9 می براره، گُفته ره

شکری، تی شعر و تی غزل

او، مَرده جنگل خوسه ره

غُلغُله، رودخاناَ، مانِه

غزال جنگل

1 میرزاکوچک جنگلی، بپا خیز؛

چشمانِ آبی تو،

آفتابِ درخشان را می‌ماند

و صدای پایت در میانِ جنگل،

غُرش رَعد و برق را می‌ماند.

2 اگر زلف طلایی‌ات را پریشان کنی،

هوا زرافشانی می‌کند

و خنده‌ی تو، بخدا،

همچون غنچه‌ی خندان را می‌ماند.

3 یک نگاهِ تند و تیز تو به دشمن؛

مانند برقی است:

که در آسمان ساطع می‌شود

و یک هَی که به دشمن می‌زنی؛

برای دشمن، هیبتِ توفان را می‌ماند

4 پاافزار چرمی و نیم تنه‌ی پشمی‌ات،

شِنل و کلاه پشمی تو،

و سایر (جنگ افزارهایت)،

مُهرِه سلیمان را می‌ماند.

5 نام و نشان تو

محاسنِ طلائی و چهره‌ی برافروخته‌ات،

قد و بالای رشید تو و حرف‌های هیجان‌آور و انقلابی تو،

برای ما آتش گرمابخش را می‌ماند.

6 از مهربانی تو چه بگویم؛

از جان فشانی تو چه بگویم؛

همین قدر بگویم که؛

لب‌های یاقوت فامِ تو،

لعلِ بدخشان را می‌ماند.

7 میرزا، صدای پایت هنوز؛

در میان جنگل‌های گیلان به گوش می‌رسد.

بخاطر شهادت تو، در میان برف و بوران، در گردنه‌ی (گیلوان)،

غروب جنگل، برای ما، مثلِ شامِ غریبان، را می‌ماند.

8 میرزا، نام تو؛

برای همیشه وِردِ زبان مردم می‌باشد،

و چشمان بخواب رفته‌ات،

برای ما، مثلِ ماهِ درخشان است.

9 برای برادرم بگویم:

شُکری، شعر و غزل تو،

برای میرزاکوچک جنگلی؛

مانند غُلغُله رودخانه، آرامش بخش است.

جنگلی آتش بَزِه

1 وارگاده، سبزِه صدایا

جنگلی آتش بَزِه

دوشمنه، سُرخه کولایاَ

جنگلی آتش بَزِه

2 اَجنبی، حاجت روا، بو

غیرته او گیله مَرد

دَشکنِه، حاجت روایاَ

جنگلی آتش بَزِه

3 گورخانه، مُهرِه ایگادی

گرمه، تابستان، زالاش

پاییزِه، سَرده، هوایا

جنگلی آتش بَزِه!

4 چُو دَکفته عالمه مِئن

جنگلی آزاده‌یه

خوکانه، راشی و، رایاَ

جنگلی آتش بَزِه

5 یاد باورده، خو، خودایا

جنگله مئن تاب دائی

موردومه، دَرد و بلایا

جنگلی آتش بَزِه

6 کولاکه، وَرفه، دورونی

گَردَسی، چوم، دُوره، شَر

دوشمنه، زرخه، نیگایا

جنگلی آتش بَزِه

7 دیل اونی شین، سینه مِئن

تاپ تاپ زئی، ایرانِه رِه

گِورگانه، شاله صدایا

جنگلی آتش بَزِه

8 سُرخه مَردن، جنگله کَش

دوشمنه بشکن صدا

مرگه جا، هم، هو، و، هایاَ

جنگلی آتش بَزِه

9 دونیا، تا دونیایه، شکری

سَربه‌داران زنده‌اید

غم نوخور، سُرخه و سیایاَ

جنگلی آتش بَزِه

جنگلی آتش زد

1 جنگلی (میرزا کوچک جنگلی)، صدای آزادی‌خواهی را برای رهایی ایران از یوغ بندگی سر داد،

و کلاه سرخ دشمن را هدف قرار داد

و به آتش کشید.

2 بیگانگان می‌پنداشتند به مقصود رسیده‌ند،

اما غیرت و، وطن‌خواهی آن گیله مَرد، خیالِ خامِ دشمن را، در هم شکست،

و به آتش کشید.

3 از هیبت جنگلی، رعد و برق می‌هراسید،

تابستان از گرمای طاقت فرسایش، خود بی‌حس می‌شد.

جنگلی برودت و سَردی هوای پاییز را، هم به آتش کشید!

4 در اقطارِ جهان می‌گفتند:

جنگلی (میرزا کوچک)، مردی آزاده و مبارز است.

او، راه‌های نفوذِ، دشمنانِ ایران را مُنهدم و به آتش کشید.

5 جنگلی، با یاد و نام خدا،

در فراخنای جنگل،

دردها و رنج‌های مردم را فریاد می‌کرد

و با مبارزه بی‌امانِ خود، آن‌ها را به آتش می‌کشید.

6 او، در میان کولاک برف و توفان،

در حالِ جان دادن،

نگران ایران بود

و با مرگ پُرافتخار خود، نگاهِ تُند و پر از قصد و کینه‌ی دشمنان را، به آتش کشید.

7 دلِ جنگلی؛

به عشقِ ایران می‌تپید

و صدای گرگ‌های شُغال نما را،

به آتش کشید.

8 مرگِ سُرخِ او در میان جنگل،

موجب شادی دشمنانش شد،

ولی او با مرگ پرافتخار خود،

به همه هیاهوها، پایان داد و آن‌ها را به آتش کشید.

9 شُکری، تا دنیا، دنیاست،

آزادگان، سَر به دار بوده‌اند،

غصه نخور، جنگلی

مرتجعین را به آتشی کشید!!


اولین نفری باشید که نظر میدهید.