نقدی بر کتاب «خانم بوف کور»، مجموعه ی غزل های مراد قلی پور همنشینی با خانم بوف کور
غزلها، بر محور همبستگیِ زنجیره ی آوایی و موسیقیاییِ کارآمدی پدید آمدند.
غنامندیِ تاکتیک و مهارت شاعر ، فدای تکنیک های کهنه و از رده خارج و نظام های دست و پاگیرِ دستوری و واژه های مهجور و تاریخ منقضی و نماد های تکراریِ کسل کننده و سرسپردگیِ پر قید و شرطِ (جریان مدارِ ) منسوخ ، که عارض شمارِ زیادی از شاعران گذشته و حال ست؛ نشد.
موسیقیِ داخلی و کناریِ غزل ها وظیفه ی پیام رسانی به ذهنیت پذیرندگان را آسان تر و بی تکلف تر انجام می دهند
به گواهیِ متون غزل های مندرج در مجموعه ، ویژگی های یاد شده ، از شعرِ آغازین تا قطعه ی پایانیِ مجموعه ، سازگار با تلفیق رویکردهای (کارکردگرایی) و (روندگرایی) و وابستگی های (تاریخمندی) ، بسیار برجسته و حس انگیزند، همهی غزلها مردف اند.
بررسی و نگرش های منتقدانه ی دوره ایِ آگاهان و نظرمندانِ فعال در گستره ی نقد بر غزل های فارسی، از دیرباز تاکنون، نشان می دهد که غزل های مردف ، بیشتر از غزل های مقفی، مخاطبپذیر و تاثیرگذارند
نخستین غزلِ کتاب (صص، ۶ ، ۷) به نمای دلیلِ نوشته های بالا درج میشود:
خود به خود می افتد آدم ، تور لازم نیست که
این همه چاله برای کور لازم نیست که
کارِ بیهوده ست دل بستن به عمقِ خمرهها
تا تو هستی مستیِ انگور لازم نیست که
تا عسل می بارد از لب های کندوییِ تو
دست توی لانه ی زنبور لازم نیست که
"دوستت دارم" همین یک جمله را گفتم فقط
لعنتی ، دنبالِ من مامور لازم نیست که
دست در دست یکی دیگر ، چه تقدیری ست این؟!
مصلحت این ست شاید ، زور لازم نیست که
لطف کن خاموش کن مادر چراغ خانه را
شوق تاریکی ست در من نور لازم نیست که !
انسجام خوشههای کلام ، غزل هایخانم بوف کور" را با برجسته سازیِ مفاهیم و ساختارِ پذیرنده ، آنچنان چسبنده نموده که میلِ دوباره یا چند باره خوانیِ هر کدام را ، در خوانندگانِ شعرشناس جاری می سازد
رونمایی های تاریخیِ هویت مند ، نشان می دهد که غزل ، پدیده ای فرارَونده است و با گذشت زمان بیشتر از دیگر قالب های شعری متحول می شود. نقش اساسیِ این تحول هم ، بیشتر وامدارِ جوهرِ (درون مایه ، یا مضمون ، Theme ) است.
عنصرِ درون مایه ، همان درونی ترین نیروی شکل دهنده ی اثر و به عبارتی ذات فکری و ادراکیِ شاعرست که نطفه ی اثر در توانش خودآگاه یا ناخودآگاه اش، کیفیت یابی می کند.
هستیِ فرارَونده ی شعر ، تحتِ تاثیرِ دگرگونی های زمانی ، به درون مایه اش می افزاید و دیده ایم که غزل چگونه در ادوارِ پیشین ، تغییر شکل و ماهیت، و به تبعِ آن ، تغییرِ مضمون یا درون مایه داده است.
حداقل از دو دهه ی گذشته تا کنون ، تنه و پوستواره ی غزلِ ایران، افزون بردگرگونیِ بنیادین که در ( زیرساخت ) و هسته اش داشته ، و فرم تازه ای از قالب معنا محور در انداموارگی اش گرفته ؛ (روساخت اش) را هم آراسته به گستره ی (سلامت زبان) نموده و بسیار پذیرفتنی تر شده و در هر دو حوزه ی لفظ و معنا به خوبی می درخشد.
توجیه رشدش این ست که هیچ لزوم و دلیلی وجود ندارد که در سرایش غزل از واژه های کهنه وخسته کننده و کلمات شکسته شده ی متظاهر در اسلوب قدیم زبان و نوشتار ، بهره جویی و پیچیده آفرینی شود.
با بازبینیِ کوتاهی در خورجینِ پربارِخانم بوف کور" ، خیلی زود میتوان متوجه شد که محتوای روبازِ آن ، کالای وازد ندارد به خواهندگان اش رشوه نمیدهد، جنس اش از کهنگی و فرسایش (پیام رسانی) پرهیز میکند، خواستاراناش را نمیترساند. آفتگریزی و بهینهپذیری دارد، تمام تلاش اش این است که همراهان اش را با زبانِ رسا و سازگار با گویشوریِ رایج ، ارتقا دهد و به گستره ی برداشت و معنا برساند و حسی پدید بیاورد که به (تغزل گونگی) تداعی نشود.
غزل های این مجموعه ، نشان می دهد که کور نیست و برعکس در کمالِ بینایی و دقیق نگری ، نکته سنجانه ، در چند وجهِ آشکار با سروده های پیشینیان، تفاوت کلی به شرحِ زیر دارد:
همگرا و منطبق بودنِ زبان با گویش روز،
منحط و پاشیده و پیچیده نبودنِ بافت کلام،
به دور ماندن از پراکندگی و اغتشاش تخیل و نظریات غیرادراکی و تصاویرِ و شباهت های غیرِبازساخته
بی پیرایگیِ زبانِ مورد استفاده تا حدیکه به تازگیِ اندیشه، فرصت شایسته ی بهره وری از نمود و بازنماییهای پدیدارشناسانهو نشانه شناسانه می دهد و به مقبولیت غزل میافزاید.
آراسته بودن به موسیقیِ گوش نشین در بحرهای مقبول و حس انگیزِ عروضی غزل (صص، ۳۰ ، ۳۱) که در پی می خوانید ؛ مانند همه ی غزل های آن خورجین ، گواه بر نشانه های برجسته و اشاره شده است:
توی درّه ، برّه هامان می چرند آزاد نه
یک صدا گفتیم آری ! کوه پاسخ داد نه !
حرف داری خوب می فهمم ولی آهسته تر
با سکوت ات می رسی تا دور با فریاد نه
سنگ می اندازی وُ شاید بیفتد میوه ای
بعد عمری سعی و جان کندن یکی افتاد نه
مطمئنم زخم شیرین را تحمل می کند -
بیستون ، دل می کَند از هر که از فرهاد نه
بیخودی چشم انتظاری می کشی در جاده ها
قاصدک با خود ندارد قاصدی در باد ؛ نه
هر که آمد گوشه ای از سهم ما را کَند و برد
خانه با این وضع ویران می شود ؛ آباد نه
آنکه با ما روزگاری دلفریبی کرد و رفت
از دل ما می رود بیرون ولی از یاد نه
از دیگرویژگی های این مجموعه ، برخورداری از نوعی ملاک زیباشناسانهی نوین ست که بسیار آسان و روان و بدون دغدعه های بازدارنده ، آمادگیِ جریان یافتن در ذهنیت ها را دارد وبا ظرافتی پسندیده از مکث های واماندگی در برداشت مخاطبان برائت جسته است و کاملا متفاوت و مخالف با ملاک های قراردادیِ دیرهضم پیشین ، در پذیرش ، تجسم آفرینی می کند.
نمونهوار ، به غزلِ (صص ، ۳۶ ، ۳۷) بنگرید :
یا دار می کارد کمی یا دار می سازد
دارد که با هر گونه ای منقار می سازد
دارم تعجب می کنم این بخت لاکردار
از کفترِ چاهی ، چرا کفتار می سازد
از افتخارِ طولیِ این قرن فهمیدم -
انسان برای خود همیشه غار میسازد
دست خودت شاید نباشد زندگی گاهی-
از تو برای ماندن اش ابزار می سازد
شوقِ پنیرِ تازه ی این زاغ چشمی ها -
از بچه روباهی چو من مکّار می سازد
بگذار پایانِ خوش ما دوستی باشد
بین من و تو عشق یک دیوار می سازد
منصفانه می توان گفت که شاعر در این غزل ، ( رویکردِ چند وجهی ) را با پردازش ِ زلالِ وجوهِ گوناگونِ اجتماعی ، به درستی ، لباس کمال پوشانده است
با نگاهی ریشه مند به پیشینه ی غزل فارسی در پیش از ۳۰ سال اخیر (در بُعد ِ یک دوره ی یکصد ساله ) با این واقعیت ِ تلخ روبرو می شویم که بجز شماری اندک ، بقیه ی غزلسرایان ، به غزل ، حقیرانه نگریستند و اعتبارِ این پدیده ی بارمند را که شناسنامه ی شعر فارسی ست؛ پایمال کردند و آفرینه های شان به روشنی ، رسانای اینست که باری بجز انبوهِ تقلید و محاکات ندارد و هیچ نشانه ای از فروزش های فرا زمانی و فرا مکانی بر شانهی شان نیست.
نمونه ای از ابتکارات تاکتیکیِ نگاهِ به گذشته وحال و آینده ی برآمده از سازه یحسی و فکریِ قلی پورِ شاعر را در غزل (صص ، ۴۲ ، ۴۳ ) بخوانید و با نموته های پس مانده که هنوز به صورت فلّه ایسروده می شوند مقایسه کنید :
با مصلحت حتی نشد؛ با زور خوشبختیم
ما هم برای خود ببین این جور خوشبختیم
ما پیروانِ اوّلِ حزب عسل کندو -
از آشنایی با تو ای زنبور، خوشبختیم !
از آشنایی با شما در عمقِ تاریکی -
آقا وَ یا خانوم بوف کور خوشبختیم
وقت سفر از دور شد از این که صیادان
همراهمان هستند در این تور ؛ خوشبختیم
دستانِ تان این روزها با چیدن ؛ اما ما
با دیدنِ هر دانه ی انگور خوشبختیم
بخش بزرگی از دلِ خود را برش دادیم
ما عاقلانِ خود به خود سانسور ، خوشبختیم
منظورتان از این که خوشبختیم یعنی چه !؟
ما که نفهمیدیم و بی منظور خوشبختیم
در بارهی غزل های این مجموعه که به روز است و در ویرانه ی (شعری) زندگینمی کند ؛ می توان به طور مستقل برای هرکدام در حد محتوای همین نگرش ، نوشت که چه میزان پراگماتیسم ِ خیزاننده دارد و مفید است. با رعایت گنجایش این صفحه ، بسنده میکنم به این که :
(زیست جهانِ ) شعریِ قلی پورِ شاعر و منقد، پهنه ی پرکششی ست که همزیسته های فراوان دارد و با تواناییِ پردازش های شاعرانه ، و قریحه ی آفرینشگر در گستره ی بازشناسی و مناسب سازی های بازنمایانه ؛ به ( عین)های پدیدار محور در حوزه ی زیبایی شناسیِ (جریان مدار) ، تبلورِ گفتار میبخشد ارجاع به غزلِ (صص، ۶۸ ، ۶۹ )، شاید نمونهی تصدیق باشد:
ریشه از آتش نادانیِ ایلی می سوخت
داشت در طایفه احساس اصیلی می سوخت
دشت در حسرت جنگل شدنِ خود عمری
دود می کرد و بیهیچ دلیلی می سوخت
مست کرد ابرهه از دور تماشا می کرد
کعبه از شرم پرستیدنِ فیلی می سوخت
کمتر از قبل نمی شد به خدا بیت المال
از سرآغاز اگر دست عقیلی می سوخت
کشتیِ حاملِ نفت از وسط قدس گذشت
شرق می دید وُ همانند فسیلی می سوخت
یک نفر گفت که باید به خیابان بزنیم
خواب دیده ست در آتش که خلیلی میسوخت .
در این زمانه ی پرعطش و بی سر وسامانِ شعری که انبوه انبوه از نمونه های تکراری ، پریشان نمایی می کنند؛ همنشینی با خانم بوف کور خنکای چسبنده ای ست که دروازه ی امید می گشاید.
