سه‌شنبه ۶ مهر ۱۳۹۵
۲ محرم ۱۴۴۸
۲۷ سپتامبر ۲۰۱۶
شماره 4477

روایت و شخصیت در رمان بركت پیكرتراشی یك طلبه


دین‌داری، خداباوری و مذهب‌مداری امروزه یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های فکری نه تنها ایران، بلکه تمام جوامع بشری است. جنگ‌های امروز جهان شاهدی است بر این ادعا. امروز جهان با معضلی به نام پوچ‌گرایی و در مقابل افراط‌گرایی رو‌به‌روست که به اعتقاد بسیاری از متفکران زاییده‌ی دنیای مدرن است. انسانی که خودش را به حدی باور می‌کند که از خودش عبور می‌کند، خودش را تمام‌وکمال هستی می‌پندارد و این خودش می‌شود آفت، آفتی برای انسان. اگر نگاهی گذرا به تمامی ادیان بیندازیم، در تک‌تک آن‌ها منجی‌ای وجود دارد که قرار است جهان را گلستان کند. از بوداییان گرفته تا مسیحیان و یهودیان و اسلام و خود ما که در انتظار مهدی موعودیم. چرا؟ چون انسان فقط با سلاح امید می‌تواند به جنگ پوچی برود.

با این مقدمه به سراغ رمان برویم، رمانی دینی با موضوع تبلیغ دین به نام برکت که نام شخصیت اصلی رمان هم هست: طلبه‌ای از قم که هم‌زمان دانش‌آموخته‌ی رشته‌ی عکاسی هم هست. کروکی شخصیتی از این قرار است: یونس برکت، طلبه‌ی مبلّغ، که برای نوعی اعتکاف و پالایش خود تصمیم می‌گیرد بعد از چند سال دوری از طلبگی در ماه رمضان به روستای دورافتاده‌ای به نام میانرود برود که هم مسئولیتی را که به واسطه‌ی طلبه‌بودن خود احساس می‌کند انجام دهد، هم از زندگی شخصی خودش فرار کند و کمی خودش را تطهیر کند.

نویسنده قالب خاطره‌نویسی روزانه (ص ۱۶۹) را برای رمانش برگزیده و با استفاده از راوی اول‌شخص بهترین انتخاب را برای نزدیک‌بودن به حال و احوال شخصیتش برگزیده است. تمام رمان مربوط به روزنگاری سی روز ماه رمضان است.

اگر از شلختگی نثر و نبود فضاسازی مناسب ابتدای رمان بگذریم (که هر چه به انتهای رمان می‌رویم، اوضاع بهتری پیدا می‌کند)، باید گفت بیش‌ترین توجه نویسنده معطوف به حرفی شده است که می‌خواهد در قالب داستان بیان کند. اصولاً این قاعده در بیش‌تر موارد مصداق دارد که اگر زیادی به چیزی که می‌خواهی انتقال دهی اصرار کنی، کم‌ترین موفقیت را خواهی داشت. این طلبه، طبق گفته‌های خودش، در بین مردمی نفهم و دین‌گریز گیر افتاده و قرار است مسئولیتش را این‌جا انجام دهد و این مردم را به‌اصطلاح به‌راه کند. حال موضعی که بیش از همه مورد سؤال است این است که چرا این مردم از شیخ‌ها بیزارند و هیچ شیخی آن‌جا دوام نمی‌آورد. اگر فکر کنیم که هدفی برای مابه‌ازای بیرونی این روستا وجود دارد، که دارد، چرا نویسنده از دلایل این اوضاع غافل است؟ اول که باید گفت اگر حرمت روحانیت از بین برود، آخرین جا روستاست. این یک واقعیت عینی است. اما خب حالا روستا برای این موضوع انتخاب شده، آن هم با این همه کاراکتر که شیخ برکت را احاطه کرده‌اند و همه‌شان اسم‌هایی هستند پرشمار که به‌زحمت می‌شود تیپ نامید. به‌نظر می‌رسد نویسنده قصد دارد گره از جهل مردمان نسبت به طلبگی باز کند و آن‌ها را با اشتباهات رایجشان آشنا کند، حرف‌هایی مثل «شما آخوندا که وضعتون خوبه» و یا «شما آخوندا که همه چیز براتون مهیاست» یا «خوب پول درمی‌آرید». اما باید گفت خودش گرهی به این گره افزوده. چطور؟

اسمی که به شخصیت تحمیل شده یونس برکت است. خب، پس قرار است برکت به روستا برود. نامش هم یونس، که پیامبر عاصی شده از دست قوم نافرمانش! این‌جا تازه ماجرا شروع می‌شود. یونس برکت دارای دو نوع شخصیت مجزاست: یکی آنچه واقعیت درونی اوست که بارها این مردم را لعن می‌کند و بد و بیراه می‌گوید و توهین می‌کند، متهم به توحش می‌کند. صفحات ۱۲۷ و ۳۴۴ شامل نمونه‌هایی از این توهین‌های مستقیم است. یکی هم شخصیتی بیرونی است که از خودش به‌نمایش می‌گذارد: شخصی مهربان با مردم، صبور، مخالف توهین به دیگران، راستگو و آرام. او رفته به آن‌جا تا با خرافه‌های این مردم ستیز کند، حال آن‌که خودش بر آتش این کج‌اندیش‌ها می‌دمد. آن‌جا که او را شفادهنده می‌نامند و او با تعارفات معمول رد می‌کند، حال آن‌که خودش باور کرده که چنین است؛ مثلاً جایی که باور دارد زن حمزه با دعایی که او روی آب خواند شفا یافته (ص ۷۲) یا ماری روی منبر رفته و او عذاب الهی می‌شمارد. آیا قرار است این طلبه را ما به عنوان یک ناجی بپذیریم؟ کسی که مردم را در خلوت خودش به بدترین الفاظ («مردک» یا «وحشی» [ص ۴۳]) خطاب می‌کند، بعد در حضورشان آن‌ها را از ناسزاگویی به هم نهی می‌کند؟ آیا این رفتار منشأ دوری مردم روستا از طلبه‌ها نیست؟ مردمانی که باور دارند طلبه‌ها «چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند»؟ این‌طور قرار است این فاصله پر شود؟ داستان سعی دارد یک نمودار صعودی از جذب مردم از ابتدا به انتها نشان دهد، حال این‌که مردم جذب چه می‌شوند مغفول است. جذب باورهای غلط خود؟ نظیر این‌که این شیخ با شیخ‌های دیگر فرق دارد: شفا می‌دهد، حیوانات با او رابطه دارند و او آن‌ها را می‌فهمد؟ قرار است وضعیت مالی‌شان را درست کند؟ مرده را زنده می‌کند و سایه‌ی مرگ را می‌بیند؟ این‌چنین باید جذب شوند؟

اما از جهت دیگر ماجرا وقتی نگاه می‌کنیم، با طلبه‌ای برخورد می‌کنیم مثل همه‌ی مردم دیگر این روستا، طلبه‌ای متفاوت با کلیشه‌ها: دلش گنج و ثروت می‌خواهد، عکاسی می‌کند، دلش غذای خوب می‌خواهد، به دنبال عشق خود رفته، غیرسنتی ازدواج کرده و با توجه به حرف دیگران، که معلوم نیست درست است یا نه، دیگران را قضاوت می‌کند، دزد می‌پندارد. این‌ها وجهه‌های خوب و تأثیرگذاری است در مقابل تحمیل تقدس‌های مصنوعی که پیرامون یک طلبه ایجاد می‌شود و می‌توان به آن اشاره کرد.

اولین نفری باشید که نظر میدهید.