عوض من نمونه بده!
هموطنی زنگ زد و پرسید: «دکتر دندانپزشک آشنا سراغ نداری؟ دارم از درد میمیرم!» شماره تلفن بیمار را گرفتم و در اختیار دوست دندانپزشک خود قرار دادم تا در اولین فرصت به این هموطن دردمند کمک کند. قرار شد دکتر ساعت هشت صبح در مطب خود، به این بیمار کمک کند، ساعت موعود فرا رسید و از بیمار خبری نشد دکتر به من زنگ زد و شکایت کرد که این بابا چرا نیامد؟!
ای کاش لااقل زنگ میزد تا آن همه منتظرش نمیماندم!
برای تسکین دوست دندان پزشکم خاطرهای از خاطرات غربت برایش تعریف کردم گفتم: «هموطنی برای بچهدار شدن مشکل داشت، روزی به من زنگ زد و از بنده خواهش کرد تا از بخش نازایی بیمارستانی که در آن مشغول کار بودم، برایش وقتی بگیرم. برایش وقت گرفتم تا بیاید به آزمایشگاه بیمارستان «نمونه» بدهد. روز موعود هموطن، آفتابی نشد. پرستار بخش به من زنگ زد و گفت: بیمارت کجاست؟ قرار بود امروز برای نمونه دادن مراجعه کند. به بیمار زنگ زدم و به او گفتم که طبق قانون بیمارستان شما باید جریمه بدهید. پرسید: «حالا نمیشود خودت در عوض من، به آزمایشگاه نمونه بدهی تا دست کم جریمهمان نکنند تا بعد.»
(از مجموعه کبریت کمخطر)
