یکشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۷
۲ محرم ۱۴۴۸
۸ آوریل ۲۰۱۸
شماره 4898

​خاطره محمد تقوی در بیستمین سالگرد کاپیتان سیروس

سیلی قایقران جانم را نجات داد

بخش ورزش- با گذشت بیست سال از درگذشت سیروس قایقران کاپیتان تیم ملی فوتبال ایران، هنوز هم یاد و خاطرات او برای دوستان و همبازیان و علاقمندانش زنده است.

بیست سال پیش یکی از تلخ ترین اتفاقات فوتبال ایران رخ داد و تیم ملی کاپیتان محبوب و دوست داشتنی اش را برای همیشه از دست داد.

سیروس قایقران یکی از آن شخصیت های ورزشی بود که در زمان حیاتش هم وجهه ملی داشت. او با اینکه در ملوان و یا کشاورز بازی می کرد محبوب همه هواداران فوتبال بود و هیچگاه کسی به او به چشم یک رقیب نگاه نکرد. قایقران کاپیتان تیم ملی بود و شاید یکی از بهترین گزینه ها در تاریخ فوتبال ایران برای کاپیتانی تیم ملی بوده است.

در بیستمین سالگرد مرگ سیروس قایقران مثل هر سال دوستان و همبازیان سابق او با بیان خاطرات و ابراز علاقه به قایقران یادش را گرامی می دارند.

محمد تقوی یکی از همبازی های مرحوم قایقران در تیم ملی نیز در صفحه اینستاگرامش با انتشار عکس و متنی از سیروس قایقران به بیان خاطره ای از دوران حضورش در تیم ملی و در کنار او پرداخته است. تقوی در اینستاگرامش نوشته :«امروز سالگرد درگذشت یکی از نوادر فوتبال ایران است.همبازی بودن با سیروس قایقران در تیم ملی یکی از بهترین افتخارات دوران ورزشی ام است.» او در ادامه به بیان خاطره ای از سیروس قایقران پرداخته و نوشته است:« در یکی از اردوهای تیم ملی در کشور شوروی سابق با شوت سنگین مجیدنامجو مطلق که به سرم خورد بیهوش شدم. پس از چند ساعتی که در بیمارستان به هوش آمدم گوش سمت راستم بسیار درد می کرد. وقتی آقای مهدی (مناجاتی) سرمربی وقت تیم ملی حالم را پرسید گفتم: همه چیز خوبه اما نمی دونم چرا اینقدر سمت راست صورتم درد می کنه، آقا مهدی با خنده گفت: باید از سیروس بپرسی که با چند تا سیلی جونت را نجات داد. وقتی به اردو برگشتم سیروس با همان لبخند همیشگی اش به سمتم آمد و گفت: خدارا شکر سالمی، همه رو نگران کرده بودی ... و گفت: اگر من نبودم مطمئنا از دست رفته بودی، در صورتی که من هیچ چیز از سیلی او بخاطر نمی آوردم و اصلا تا بیمارستان کاملا بیهوش بودم، گفتم آقا سیروس درد سیلی تو بدتر از شوت مجید بود. حاضرم آقا سیروس با همان خنده های زیبایش دوباره به صورتم سیلی می زد اما همچنان در کنار ما زنده می بود. روحش شاد و یادش برای همیشه سبز.»

روز حادثه از زبان همسر سیروس

حالا سالهاست که او زیر خاک نمناک بندر خفته است اما هنوز عکسش روی دیوار تمام مغازه های شهر و یادش در قلب تمام آدمهای نجیب شمال ماندگار شده است. همسر قایقران که در آن سفر همراه او بود روز تلخ حادثه را اینگونه روایت می کند « ساعت ۵/۲ بعدازظهر از بندرانزلى به طرف تهران حرکت کردیم. برادرم ایمان هم با ما بود. ما در تهران زندگى مى کردیم. سال هاى گذشته که تهران بودیم هر سال عید مى آمدیم انزلى. ولى آن سال عید انزلى بودیم، نتوانستیم راستین را براى گردش جایى ببریم. سیروس پشت فرمان رنو بود و من بغل دستش، برادرم پشت من نشست و راستین هم پشت سیروس نشسته بود. سیروس جلوى دکه هاى خارج از شهر رشت نگه داشت تا براى راستین نوشابه بخرد. من گفتم: سیروس، راستین فقط عاشق آب است، اگر نوشابه بخورد، باز هم آب مى خواهد، برویم امامزاده هاشم آب بخوریم و صدقه هم بیندازیم. راستین که هیچ موقع قانع نمى شد، گفت: آره بابا، آنجا آب مى خورم. سیروس هم گاز داد و رفت. وقتى به امامزاده هاشم رسیدیم، سیروس دست کرد توى جیبش، پول درآورد و به راستین داد و گفت: پسرم، آب که خوردى این پول را هم توى آن صندوق بینداز. سیروس اول نمى خواست پیاده شود. من هم خیلى کسل بودم و اصلاً حال نداشتم. انگار غم دنیا توى دلم بود، ولى بعد همگى پیاده شدیم و دست و رویمان را شستیم، آنجا یک شیر آب بود. وقتى سوار ماشین شدیم، راستین گفت: بابا چقدر خنک شدم. قبل از اینکه من بیهوش بشوم، دقیقاً یادم نمى آید. فقط یادم هست که یک خاور از روبرو در حال حرکت بود. من خیلى خوابم مى آمد. یک بار تصادف کرده بودیم ،همیشه از جاده مى ترسیدم و همیشه در طول راه بیدار بودم. تا چشم باز کردم آن صحنه را دیدم. از جایى که آب خوردیم تا محل تصادف خیلى فاصله نداشتیم. جیغ کشیدم، ولى مرا کشیدند و بردند. هى مى گفتم که شوهر و بچه ام را نجات دهید. برادرم را که دیدم، گفتم: واى جواب پدرم را چه بدهم؟ اصلاً نمى خواستم قبول کنم که بر سر آنها بلایى مى آید. دوباره بیهوش شدم. مرا به درمانگاه امامزاده هاشم بردند. چند ضربه به صورتم زدند که از درد به هوش آمدم و پرسیدم که چه اتفاقى افتاده و شوهر و بچه ام کجا هستند؟ نجاتشان دادید؟ گفتند: بله شما نگران نباشید، حالشان خوب است. با سر اشاره مى کردم که یعنى من سالم هستم و شما بروید به آنها برسید. من مى خواهم خودم بروم آنها را نجات بدهم. آدرس و شماره تلفن ما را پرسیدند. نمى گذاشتند بروم، تا بلند مى شدم، دوباره مرا به زور نگه مى داشتند. آنها مى گفتند: ما به خانواده شما اطلاع داده ایم. آمبولانس هم نبود. خدا خیر بدهد دو تا آقا را که پیکان داشتند و مى خواستند مرا به بیمارستان برسانند. گفتم: من نمى آیم. مى خواهم پیش شوهر و پسرم بروم. یکى از آن دو مرد گفت: خواهر، سیروس مثل نور چشم ما است، ما او را نجات مى دهیم. به زور مرا سوار پیکان کردند. من مردم را مى دیدم که مى رفتند و مى آمدند و به داخل پیکان نگاه مى کردند و سر تکان مى دادند و مى گفتند: بیچاره! ولى من نمى فهمیدم، یعنى نمى خواستم قبول کنم. در بیمارستان پور سینای رشت، مرا بسترى کردند. پس از اینکه از بیمارستان پور سینای مرخص شدم، در ماشین دلشوره داشتم. یک لحظه دلم ریخت و شک کردم، دایم به خودم دلدارى مى دادم و مى گفتم مگر امکان دارد که سیروس و راستین من بمیرند؟ اگر براى سیروس اتفاقى افتاده باشد، رشتى ها خیلى سیروس را دوست دارند و حتماً برایش پرده و حجله مى زنند. هر چه گشتم پرده مشکى و حجله عزادارى ندیدم. امیدوار شدم و با خودم گفتم: حتماً اتفاقى نیفتاده و آنها زنده اند و در بیمارستان بسترى هستند. خدا شاهد است که توان سؤال کردن از همراهانم را نداشتم. همینکه وارد خیابان واحدى شدیم، یک حجله دیدم. سریع نگاه کردم و اعلامیه را دیدم. اما تار دیدم و عکس یک آدم بزرگ و یک بچه را تشخیص دادم. نفهمیدم که اعلامیه و عکس ها متعلق به چه کسانى هستند؟ ماشین هم سریع گاز داد و رفت و اجازه نداد که من متوجه شوم. هر ماشینى که از کنار ما مى گذشت، یک اعلامیه پشت شیشه آن نصب شده بود. به پل واحدى که یکطرفه است رسیدیم. ما ماندیم تا ماشین هاى آن طرف بیایند و رد بشوند. اولین ماشین که رد شد، پشت شیشه آن یک اعلامیه بود. ناگهان از جا کنده شدم و پشت سرم را نگاه کردم. خوب که نگاه کردم و به چشم هایم فشار آوردم، دیدم نوشته شده: «سیروس قایقران» ... محکم بر سر و صورتم زدم ... دیگر هیچ چیز نفهمیدم و تا رسیدن به منزل، همه اش بر سرم مى کوبیدم. وقتى هم که سر کوچه خودمان رسیدیم، دیدم همه جا اعلامیه زده شده و حتى جلوى در خانه ما اعلامیه زده بودند. ولى من باز هم نمى خواستم باور کنم که سیروس عزیز من مرده است. سیروس همیشه مهربان و با محبت بود. ولى در این روزهاى آخر، خیلى مهربان تر و با محبت تر شده بود و هیچ وقت به من یا راستین در این مدت نه نگفت و هرگز بى احترامى و بى وفایى از سیروس ندیدم، به جز در این سفر آخرى که بى وفایى کرد و مرا با خود نبرد. یک شب در اوایل عید همان سال سیروس روى تختخواب دراز کشیده بود و راستین هم پیش او بود. وقتى داخل اتاق رفتم دیدم که سیروس دارد درد دل مى کند. او به پسرش مى گفت: راستین جان، من یک ماه بیشتر مهمان شما نیستم.

اولین نفری باشید که نظر میدهید.