پیشگامان هنر در عرصه تاریخ محمدتقی مرتاض هجری
میگویند تاریخ را باید به گونه دیگر نوشت و دوباره خواند. این جمله شاید اغراقآمیز و دور از ذهن باشد اما در ورای آن خود گویای بخشی از واقعیت است که ناگفته مانده است. در تاریخ یا در هر رشته از شاخههای آن اظهارنظر بهطور قاطع کاری است مشکل جز آن قسمتهایی که میتواند مستندگونه باشد و در دیگران ایجاد شک و تردید نکند. اصولا در تاریخ چیزی به معنای حقیقت مطلق وجود ندارد. رویدادها و پدیدهها را با معنی نسبی میپذیرند و آن را در چهارچوب ذهنیت خود میسنجند تا با ارزشهای خوب و بد آن به داوری بنشینند. چه، هر واقعه یا رویداد تاریخی را جدا از چگونگی امر محتوایی و شکلی، به تعداد افراد یا اشخاصی که وقایع را بیان کنند میتواند وجوه دیگر هم داشته باشد و این یک امر عادی بهشمار میرود. به ویژه در عرصه تاریخی که دیدگاهها برحسب شرایط اجتماعی، فرهنگی یا سیاسی متفاوت خواهد بود. اینکه تاریخ مبنای درک فهم از گذشته را آسان میسازد یک حقیقت است. اما این بدان معنا نیست که بتوان تاریخ را دوباره بازسازی کرد. فقط میتوان با خاطره آن مشغول بود. از طرفی تاریخ را به افراد و شخصیتهای خاص نسبت دادن چندان هم محل اعتبار نیست. چون این حاکمان، شاهان و آنهایی که دستی در اداره امور کشوری داشتند نبودند که تاریخ را رقم زدند. بلکه چگونگی فراهم شدن شرایط مناسب را زمینهساز آن میدانند که سبب ظهور و قدرت گرفتن شخصی را فراهم میساخت. اگر شخصیتهایی همچون چنگیز، ناپلئون، هیتلر و بیسمارک چند صباحی به قدرت دست یافتند و با تصمیمهای نابخردانه و مخرب خود کشوری را به فساد و تباهی کشاندند، تنها یک روی سکه بود. در عوض فراوان بودند محققین و تاریخ نویسانی که با بازشناسی تاریخ توانستند روی دیگر سکه را که با کشتار و شقاوت و با بیرحمی، ویرانی و از همپاشیدگی کشورها و خانوادهها همراه بود به جهانیان بنمایانند، بیهقی، حمداله مستوفی، ویل دورانت، ادوارد گیبون و ... از این گروه بودند که هریک به قدر توانایی خود گوشهای از تاریخ مغفول مانده را آنگونه که لازم بود به دیگران شناساندند. اگر سردمدارانی با غرور و نخوت خود انسان را به نابودی و به روز سیاه نشاندند و شهرها را به تلی از خاکستر تبدیل کردند، در مقابل بودند افرادی که در پی هویت انسانی، جهانیان را با نور و روشنایی و زیباییها و ارزشهای فراوان آشنا کردند تا چگونه زندگی کردن از مواهب آن را یادآوری کنند. در این راستا جدا از اندیشمندان، متفکران، دانشمندان میتوان به هنرمندان اشاره کرد که با آثار خود توانستند بخشی از واقعیتهای زندگی را به تصویر بکشند. به ویژه هنرمندان پیشگام دنیای معاصر که با تغییر نگاه و با فراهم آوردن زمینه لازم، روحیه از دست رفته را بار دیگر زنده کنند.
هنرمند با درک این موضوع که همیشه و همهجا نمیتوان واقعیتها را آنچنان که هست مطرح کنند. ضرورت استفاده از شیوههای هنری را به صور گوناگون ممکن و توجیهپذیر میبیند. او خوب میداند آنچه فراتر از هنر بهنظر میرسد همانا چگونگی تلقی انسانها از نحوه زندگی است که میتواند او را در استفاده مواهب آن کمک کند. بیتردید هنرمند با شناخت جامعه و التزام و پاسداشت نیازهای معنوی و احساسی، به فضاهای جدید میاندیشد که در آن افراد به دور از نگرانی به زندگی خود ادامه دهند. دور از ذهن نیست اگر تاریخ هنر به این گروه از هنرمندان اشاره دارد. هنرمندانی که نه فقط به خلق و ارایه آثار هنری پرداختند، که به نوعی شخصیت انسانی هنری خود را نیز به نمایش گذاشتند. وانگوگ، پل گوگن و پل سزان سه هنرمند اواخر قرن نوزدهم و دوران امپرسیونیسم که در به کمال رساندن هنر مطلوب زمان خود نقش داشتند از این زمره بودند. این هنرمندان آثاری در خور توجه از خود برجای گذاشتند، که امروزه بزرگترین سرمایه مادی و میراث ماندگار محسوب میگردد که نوعی تلقی آنان از هنر نیز به گونهای بوده که همچنان بر سر زبانهاست.
وانگوگ نقاش هلندی در دوران کوتاه زندگی خود بالغ بر هشتصد تابلو نقاشی کرد. جز چند تابلو بقیه به فروش نرفت. اگر نبود برادر کوچکترش (تئو) که توانست وسایل مورد نیاز نقاشی و هزینه زندگیاش را تامین کند. معلوم نبود نقاشی او چگونه و از چه طریق ادامه پیدا میکرد یا اصولا نقاشی را دنبال میکرد؟ وانگوگ آنچه را در ذهن خلاق خود تصور میکرد به روی بوم میآورد. بیان عاطفی قوی (اکسپرسیونیستی) که یکی از شیوههای هنری قرن بیستم را تشکیل میداد آن چنان گیرا و چشمگیر و تاثیرگذار بود که نه فقط دیگران را تحت تاثیر قرار میداد که خود او را به وادی شیدایی کشانید تا در یک اقدام نابهنگام و در شرایط غیرعادی با بریدن گوش خود و تقدیم آن به دوست قدیمیاش این پیام نمادین را هم به دیگران برساند که در راه هنر میتوان از همه چیز گذشت، حتی اگر تکهای از گوش آدمی بوده باشد.
گوگن دلال بورس بود که در سن بالا شروع به نقاشی کرد. او هم برای ادامه کارش قید زن و فرزند و خانواده را زد و از کار و شغل خود دست کشید و به جنوب فرانسه و به جزایر تاهیتی اقیانوس آرام رفت. نگاه سمبلیک گوگن به انسان و طبیعت سبب گردید تا آثاری خلق کند که فقط از او برمیآمد. اما پل سزان سومین هنرمندی که به دور از های و هوی فضاهای هنری فرانسه در گوشهای از املاک خانواده پدری سرگرم نقاشی بود. تلاش و جستجویاش در همه سالها بر این مبنا بود که بتواند شیوهای از نظر ترکیببندی و ساختار که از قدرت و استواری لازم برخوردار باشد فراهم کند. ولی ناخواسته به کوبیسم دست پیدا کرد و بنیانگذار مکتبی گردید که بعدها پیکاسو را به نام و شهرت رسانید تا کوبیسم را از آن خود بداند و سهم ژرژ براک همکار هنریاش را که در کار کوبیسم بود نادیده بگیرد.
وانگوگ، پل گوگن و سزان سه هنرمند مطرح زمان خود بودند. تاریخ را با چگونگی تغییر یافتن خطوط کلی آن تعریف کردند آنطور که خود میاندیشیدند. گرچه این هنرمندان نوگرا و پیشگام چندان بهرهای از دستاوردهای خود نبردند و سهمی هم از آثاری که خلق کردند به دست نیاوردند، اما نشان دادند که میتوان با نگاه دگرگونه دست بهکاری زد و مبدع کاری شد که برای انسان ها زندگیساز باشد.
شکی نیست که هنرمند در دنیای خود زندگی میکند. همانند طفلی سوار بر اسب چوبی دوران کودکی که به سوی هدفی نامعلوم چهارنعل میتازد. بدون اینکه به نگاه هشدارگونه اطرافیان توجهی داشته باشد. اگر نبود ذهنیت کودکانه دوران ساز و درک احساسات پرشور خلق کردن و آفریدن، بالطبع تفاوتی میان شخصیتهای هنری و دیگر افراد چندان مشخص و قابل اعتنا نبود. اینکه هنرمند احساس میکند که باید چیزی خلق کند و ارایه دهد این خود فرصتی است برای اندیشیدن و پیدا کردن راههایی برای ادامه زندگی بهتر تا واقعیتهای جهان هستی را در چشماندازی مطلوب به نمایش بگذارد.
اینکه هنرمند به دنیای کودکی و به دوران آنچنانی میاندیشد بدان خاطر است که همه چیز را در فضایی از ارزشهای احساسی و عاطفی درک میکند.
اگر شخصیتهای اقتدارگرای تاریخی با نگاه خود بزرگبینی دنیا را با جنگ به پرتگاه نیستی کشاندند. در عوض این هنرمندان بودند که با شخصیت هنری خود و با ارزشهای انسان دوستی، مردم را با زندگی آشتی دادند و با ارایه آثار هنری و درخور تامل و با نگاه زیباشناختی خلاقانه، از سنگینی این جهان کاستند و زندگ
