تشخیص هویت
خط مدتها بیکار بود و بالاخره روزی به اداره کاریابی مراجعه کرد.
عکس، رونوشت شناسنامه، عدم سوء پیشینه، مدارک تحصیلی، کارت ملی، کارت معافیت نظام وظیفه و انگشت نگاری و ورقه تشخیص هویت.
ساعتی بعد خط پشت میز یکی از کارمندان اداره تشخیص هویت ایستاده بود.
مامور از زیر عینک او را نگاهی کرد و پرسید: «چه میخواهید؟» خط گفت:
«من یک خط هستم و برگه تشخیص هویت میخواهم»
مامور گفت: «هرکسی میتواند بگوید من خط هستم.»
خط گفت: «آقای محترم، مگر نمیبینی که من یک خط هستم.» و مامور در جواب گفت:
«به نظر من شما میتوانید خیلی چیزهای دیگر باشید مثلا خط افق، نخ قرقره، سیم گیتار، تار عنکبوت، یک تار مو، طناب بندباز، بند رخت، سیم کامپیوتر، سیم برق،بند کفش، ردپای یک خودنویس، یک صفحه کاغذ از پهلو و ... باز هم بگویم؟!»
خط فریاد زد: «نه، نه. بس است دیگر» و با صورتی برافروخته از اداره تشخیص هویت بیرون آمد ...
خط بعد از این ماجرا دچار افسردگی شدیدی شد و از اینکه نمیدانست بالاخره کیست در عذاب بود. تا اینکه سرانجام بیکاری و بیپولی و بیهویتی او را به آخر خط رساند و تصمیم خود را گرفت؛ در سپیدهدم روز چهارشنبه 17 دی ماه با یک جوهر پاککن و مقداری «تیپکس» خود را نابود کرد.
کامبیز درم بخش
