حالا حدود ساعت یک بعدازظهر است و من برای اولین بار رشت را می بینم، شهر چندان مدرنی نیست اما به غایت صمیمی و ساده. رطوبت هوا زیاد بود و برای یک آدم جنوبی که از منطقه خشک برای اولین بار وارد منطقهی مرطوب شده کمی غیرمنتظره بود، تصورمان از رشت این بود که با توجه به اینکه بالاترین بارندگی را دارد حتما شهری است پردرخت و فضای سبز انبوه در حالی که شهر را در حدی لخت و خالی از درختان انبوه و عرصههای فضای سبز دیدم، ساعت یک بود و رفتیم برای ناهار.
آقای بهمنش وعده داد که غذاخوری خوبی سراغ دارد چلوکبابی سلامت. چلوکبابی سلامت نزدیک شهرداری بود و ما وارد شدیم به طبقه دوم رفتیم چلوکباب برگ خوردیم، جالب اینکه در آن غذاخوری غذای دیگری مانند پلاکباب و خورشتهای مشهور رشت که البته آن وقت نمیشناختم هم به ما پیشنهاد نشد. بعد متوجه شدم که در آن زمان چلوکبابی سلامت واقعا مشهورترین غذاخوری به حساب میآمد، بعد از ناهار و بدون معطلی عازم شدیم از چند آبادی مانند خمام و آبادیهای سرسبز بین رشت تا انزلی گذشتیم و در شهر بندرپهلوی (انزلی) از خیابان مرکزی آن گذشتیم به نظرم کسب و کار و زندگی در بندر پهلوی را پررونقتر از رشت دیدیم، فرصت گشت و گذار در انزلی نبود چشمانداز بندر و دریا و چند کشتی نه چندان عظیم و طبقهای عرضه ماهی در کنار خیابانها چشمگیرترین مناظر این شهر بود. پس از خروج از انزلی به نحو محسوس تراکم سبزه و درختان را کم و کمتر دیدیم تا گذر از رضوانده (رضوانشهر) و بعد هشتپر که فرصت دیدار نداشتیم و کم توجه عبور کردیم. تا ساعت 6 بعدازظهر که رسیدیم به آستارا. آستارا به دلیل مرزی بودن و همجواری با اتحاد جماهیر شوروی برای ما جذابیت خاصی داشت ولی فرصت گشت و گذار نبود قرار شد در بازگشت از اردبیل ناهار در آستارا (چلوماهی) بخوریم. فراز خاطرهانگیز این سفر این بود که وقتی در هوای مهآلود از گردنه حیران که سخت بدراه و خطرناک بود، عبور میکردیم یک باره آقای بهمنش به سختی ماشین را به کنار کوه، روی شانهی جاده نگه داشت و پیاده شدیم.
وقتی در گردنه حیران از ماشین پیاده شدیم آقای بهمنش با لحنی حسرت آلود در حالی که آن طرف رودخانه آستاراچای را نشان میداد گفت: شکوهی ببین این طرف (ایران) ما در جهنم زندگی میکنیم و آن طرف (مقصود شوروی) بهشت است. سوال کردم: مگر شما آن طرف رفتهاید؟ گفت نه ولی میدانم جایی که فقر نباشد، فساد نباشد، بیکاری نباشد، همه از نظر مسکن تامین باشند، فحشا نباشد، پارتیبازی نباشد و بیکاری نباشد خُب بهشت است. و ادامه داد همهی این مواهب از استقرار حزب کمونیست و استقرار دولت سوسیالیستی به وجود آمده! من البته حرفی نداشتم که بزنم کمی تاسف از وضع خودمان و مقادیری حسرت آن بهشتی که پشت سیم خاردار مرزی به نام اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی گسترده بود.
لحظاتی بعد راه را ادامه دادیم تا ساعت 5/7 بعدازظهر به اردبیل رسیدیم، موکل پرونده اردبیل در ورودی شهر منتظر ما بود و پس از تعارفات معمول ما را به هتل برد و در هتل هم پس از استراحتی کوتاه و صفا دادن سر و رو برای دیدن شهر بیرون آمدیم، آقای بهمنش اردبیل را بارها دیده بود ولی من برای اولین بار بود که اردبیل را میدیدم. در آن غروب پاییزی اردبیل البته سرد بود ولی شهر شلوغ و درهم بود و مرتب مغازههایی بود که ما را به خوردن آش دوغ دعوت میکردند، و به هر حال دو کاسه آش دوغ خریدیم. آقای بهمنش با ولع آش را خورد، به نظر من اما آش دوغ اردبیل همه چیز بود جز آش، تصوری که از آش داشتم، معجونی از حبوبات و سبزی و ... بود با غلظت مشخص که آش دوغ اردبیل هیچ نسبتی با این تعریف نداشت چند نخود سرگردان در آب دوغی نیمه گرم!!
شام را در هتل کباب با نان خوردیم که خوب بود و فردا صبح پس از صبحانه معمول، نیمرو و پنیر و چای به دادگاه رفتیم، آقای بهمنش علاوه بر ارایه لایحه دفاعی توضیحات مبسوطی هم به قاضی داد والنهایه ساعت حدود 12 کارمان در ادبیل تمام شد و به طرف آستارا عزیمت کردیم در آستارا در یک رستوران نسبتا تمیز چلوماهی سفید خوردیم که مطبوع و مطلوب بود دوری در شهر زدیم، نزدیک مرز و گمرک مرزی رفتیم رفت و آمد چندانی نبود و باز حسرت بهشت دنیای سوسیالیسم که در آن طرف بود و ما که در جهنم! این طرف بودیم!!!