چهارشنبه, 15 مهر 1405
چهارشنبه, 15 مهر 1405
Wednesday, 07 October 2026
روزنامه گیلان امروز [ شماره ۷۰۷۷ ]

یک سالی که از ازدواج ما گذشت و در آذر 1353 صاحب اولین فرزند خود شدیم و چون امکان نگهداری فرزند تازه وارد را نداشتیم، نوزاد در رشت نزد مادربزرگ خود ماند و ما در زاهدان بودیم مدتی با همین وضعیت گذشت و در عمل دیدیم چنین شیوه‌ای قابل ادامه نیست و چون امکان نگهداری نوزاد در زاهدان هم بسیار کم بود و با توجه به اشتغال من و همسرم باید فردی را به عنوان پرستار استخدام می‌کردیم که نظر کلی این بود که فرد مطمئن پیدا نمی‌شود چون بنا به روایت جاری پرستاران بچه‌ها برای راحتی و آرامش خودشان، آرام آرام بچه‌هایی را  که به آنها سپرده می‌شد معتاد می‌کردند که راحت باشند (حداقل این احتمال وجود داشت) بنابراین در نیمه دوم سال 1354 تصمیم بر این شد که به شیراز منتقل شویم، برنامه انتقال همسرم که مدرس پرستاری بود به راحتی انجام شد ولی اداره در مقابل درخواست انتقال من مقاومت کرد وقتی اصرار و پی‌گیری کردم ظاهرا با انتقال من به شرط موافقت اداره کل کارگزینی وزارتخانه موافقت شد ولی تلفنی به وزارت‌خانه گفته بودند که موافقت نکنند من برای پیگیری به تهران رفتم آبان 1354، ضمنا اداره کل بهداری فارس هم با انتقال موافقت کرده بود، اداره کارگزینی به من گفت با معاون اداری و مالی وزیر آقای عباسی جدلی صحبت کنم، پیش آقای جدلی رفتم و ایشان به شکل سخره‎‌آمیزی گفت: «یکباره می‌خواهی از زاهدان بری به شیراز؟!»

گفتم مقصود از یک دفعه چیه؟ گفت خب نمی‌شود شما استخدام بهداری سیستان و بلوچستانی نمی‌توانی یکباره بروی شیراز، گفتم خُب برنامه‌ریزی می‌کنم چهار سال می‌روم نصرت‌آباد (بخشی از زاهدان) بعد چهار سال هم می‌روم بم، چهار سال هم کرمان، چهار سال هم ابرقو و ...

انشاءالله بعد از سی سال می‌رسم به شیراز ... با عصبانیت گفت: «مسخره می‌کنی؟!» گفتم چه مسخره‌ای سیستان و بلوچستان و فارس با انتقال من موافقت کرده‌اند، جواب معاون وزیر این بود که آنها نابجا موافقت کرده‌اند!! کار که به اینجا رسید من جواب دادم خب اگر با انتقال موافقت نمی‌شود من استعفا می‌کنم، جواب قاطع بود «خب استعفا کن!» در همانجا شروع کردم استعفا نوشتن که ایشان گفت اینجا نه، برو در سیستان و بلوچستان استعفا بده، گفتم: «من با شما صحبت کردم و استعفا را به شما می‌دهم» استعفا را نوشتم و گذاشتم روی میز معاون وزیر و وزارتخانه را ترک کردم دو روز در تهران ماندم، تصور خانواده این بود که حتما برای انتقال موافقت گرفته‌ام و به زاهدان برمی‌گردم با حکم انتقال وقتی بعد از چند روز به زاهدان برگشتم قرار شد علیرغم این مسایل برنامه نقل مکان از زاهدان به شیراز را پی‌گیری کنیم، بهداری زاهدان تماس گرفتند و خواستند که من حداقل فعلا از فکر انتقال منصرف شوم که جواب منفی دادم، در همین مقطع اقدام به ارسال مدارک به پونای هند کردم برای پذیرش تحصیلی و از طرفی درخواست پاسپورت کردم صدور پاسپورت معمولا یکی دو ماه طول می‌کشید، بعد از چند روز ساواک مرا برای ادای توضیحاتی احضار کرد، تصورم این بود که به دلیل برخورد بد من با معاون وزیر احضار شده‌ام ولی وقتی به ساواک مراجعه کردم، بازجو که خود را دکتر لؤلؤئی معرفی می‌کرد و سعی داشت نقش پلیس خوب را بازی کند گفت موضوع درخواست شما برای پاسپورت است، که چرا و به چه انگیزه درخواست پاسپورت کرده‌ام و تلویحی گفت که اجازه خروج از کشور نداری به دلیل سوابق سوء (اعتراضات دانشجوئی) و نزدیکی به محافل ضد حکومت!! در هر حال در حالی که شغل مشخصی نداشتم و به دلیل استعفا، درخواست پاسپورت هم بی‌جواب مانده بود و به نحوی ساواک در پی این بود که مرا در فشار کاری و مضیقه مالی و ... قرار بدهد که به آنها تعهد همکاری بدهم، زاهدان را با بار و بندیل به طرف شیراز ترک کردیم.

 

به اشتراک بگذارید:

نظر شما:

security code
طراحی و پیاده سازی توسط: بیدسان