سفرهای گذشته با همهی گرفتاریهایی که از نظر کیفیت وسایل نقلیه و بیکیفیتی جادهها به دلیل عدم تراکم اتومبیل و شرایط زندگی آن روزگار (پنجاه سال پیش) وجود داشت اما دلچسب و دلخواه بود احتمالا وقتی گفته میشود تجربه سفر، تجربهای خاص و دوست داشتنی است یا گفته میشد سفر انسان را پخته میکند مقصود همان سفرها است و الا بسیاری از سفرهای امروز حتی سفرهای درون شهری با این ترافیکهای خسته کننده و این فرهنگ بیفرهنگی رانندگی این تراکم ماشین و این رفت و آمدهای چپاندر قیچی و باز تاکید بر این بیفرهنگی ما در رانندگی نه تنها آدم را پخته که میسوزاند، حاصل بسیاری از سفرهای روزانه امروز ما جز خستگی و هزینههای کمرشکن و پشیمانی چیزی در پی ندارد، و اگر برای سفرهای این روزها بخواهیم گزارش و خاطره بنویسیم باید بیشتر درد دل کنیم تا خاطره گفتن.
در هر حال برخی سفرها خوش یمن و خاطرهانگیز است و گاهی اوقات سفرهایی هم همراه با خاطره ناخوشایند. بسیاری سفر را راه رستگاری و رسیدن به معبود و یافتن خویش! میدانند، عطار عارف قرن ششم هجری منطقالطیر را دارد که در آن مرغان به دنبال خردمندی و آگاهی راه سفر را در پیش میگیرند و در هر مقطعی رذیلت ها و زخارفی که دست و پای انسانیت و اخلاق را میبندد از خود میرانند و در هر خوان و گذر تزکیه شده و در نهایت سی مرغ تصویر خود را در مقصد که همان خردمندی و آگاهی و یافتن خویشتن است مییابند، عطار زندگی را سفر میداند.
سفر بیست و دوم من هم یک سفر معنوی بود که پس از آشنایی با دختری که به نوعی در سازمان بهداری همکار بودیم قرار و مدار ازدواج گذاشتیم و بنابراین در آبان ماه سال 1352 با هم از زهدان به تهران پرواز و از تهران با اتوبوس عازم رشت شدیم برای قرار و مدار ازدواج!
پرواز زاهدان، تهران یک ساعت و نیم بود و آن زمان ترمینال غرب وجود نداشت از آنجا یک سر به شرکت اتوبوسرانی لوانتور رفتیم و با اتوبوس لوانتور بعدازظهر همان روز به رشت رسیدیم. ایشان به منزل خودشان در چلهخانه رفت و برای من هم در هتل کیوان جایی رزرو کرده بودند. دومین بار بود که به رشت آمده بودم رطوبت رشت در شب اول اقامت در هتل کیوان آزاردهنده بود و فردا صبح نیز پس از صرف صبحانه با هدایت برادر سوژه مورد نظر (نامزدم) به منزل ایشان رفتیم که شرح و بسط آن دیدار و آن نشست را قبلا در کتاب خاطرات خود ذکر کردهام، پس از قرار و مدار ازدواج از رشت عازم تهران و از تهران به شیراز و سروستان رفتم در سروستان برای پدر و مادرم درباره تصمیمم برای ازدواج گفتم.
البته اعلام خبر قصد ازدواج خیلی غیرمنتظره بود ولی در مجموع خوشحال شدند و قرار شد موضوع را با چند نفر از خویشان از جمله داییها و خالهها در میان گذارم و از آنها دعوت کنم، کارها انجام شد و بعد از دو سه روز اقامت با اتوبوس به تهران و از آنجا به رشت آمدم مقادیری وسایل پذیرایی خوردنی و آشامیدنی هم برای جشن عروسی آوردم و تمام این مسیرها را با وجود سرویسهای سواری و هواپیما با اتوبوس طی کردم. جالب این بود که حدود یک هفته رفت و برگشت من به شیراز طول کشید و چون تلفن در دسترس نداشتم و وسیله ارتباطی دیگری هم نبود این بیخبری در جریان تدارک عروسی سبب آشفتگی ذهن خانواده همسرم شده بود به هر حال عروسی در سالن پیشاهنگی رشت برگزار شد و به سلامتی به جمع افراد متاهل پیوستم! ...