یکشنبه, 22 شهریور 1405
یکشنبه, 22 شهریور 1405
Sunday, 13 September 2026
روزنامه گیلان امروز [ شماره ۷۰۵۹ ]

 

 ژاله حساس خواه

دنیا دیگر جای امنی نیست. کافی است چند دقیقه کانال‌های خبری، صفحه‌های روزنامه‌ها یا شبکه‌های اجتماعی را مرور کنیم. هر سو که می‌نگریم، جنگی، خشونتی، آتشی، آوارگی، تحقیری انسانی یا تصمیمی که زندگی جمعی را زیر و رو کرده، خودنمایی می‌کند. خبرها چنان انبوه شده‌اند که گاهی تنها می‌پرسیم: چه اتفاقی افتاده است؟ اما شاید پرسش دشوارتر این باشد: چه بر سر انسان آمده که جهان را این‌چنین ناامن ساخته است؟

در همین نقطه بود که پیکان پرسش، آرام‌آرام از «آنها» به «من» بازگشت. اگر من جای آنها بودم، چه؟ اگر در جهانی دیگر بزرگ شده بودم، اگر ترسیده بودم، اگر تحقیر شده بودم، اگر پیوسته به من گفته بودند که قدرت یعنی فرماندهی و امنیت یعنی مهار، آیا وقتی قدرت به دستم می‌رسید، واقعاً متفاوت رفتار می‌کردم؟ دلم می‌خواهد بگویم: بله، بی‌گمان. اما از کجا این‌چنین مطمئنم؟ مگر خودم را چقدر می‌شناسم؟ چه اندازه از واکنش‌ها، داوری‌ها و انتخاب‌هایم واقعاً از آن من است و چه اندازه ادامه‌ی چیزهایی است که سال‌ها پیش، بی‌آنکه بدانم، آموخته‌ام؟ بعد می گویم، آیا برای دگرگونی یک نظم، تنها عوض شدن صاحبان قدرت کافی است؟ یا باید آداب نشستن پشت میز قدرت نیز دگرگون شود؟

در ایران، همواره رسم بر این بوده که برای یافتن پاسخ به پرسشها ، بخصوص برای شناخت بهتر آدم‌ها، به ادبیات پناه ببریم؛ جایی که حقایق در لفافه‌ی شخصیت‌های داستانی خود را می‌نمایانند و همیشه می‌توان شخصیتی را یافت که با او هم‌ذات‌پنداری کرد. از همین رو، ذهنم به «کلیدر» دولت‌آبادی می‌رود و منشور هفت‌رنگ شخصیت‌هایش: از ارباب تا رعیت، از قهرمان تا بزدل؛ و بر شخصیت زیور و گل‌محمد درنگ می‌کنم، دو شخصیت در دو انتهای یک پیوستار.

ما معمولاً آدم‌ها را از بیرون و فارغ از نظمی که آنها را ساخته، می‌بینیم و قضاوت می‌کنیم. زیور را می‌بینیم و می‌پرسیم: چرا سکوت کرد؟ چرا ماند؟ چرا رها نشد؟ اما اگر یک لحظه از چشم زیور به جهان بنگریم، چه؟ آن‌گاه سکوت دیگر تنها سکوت نیست؛ عشق است، تعلق است، ترس است، عادت است، تنهایی است، تربیت است و هزار چیز دیگر که از بیرون دیده نمی‌شوند. زیور در نظمی بزرگ شده که به او آموخته زن چگونه باید باشد، عشق چگونه باید باشد، رنج چگونه تاب آورده شود و سکوت چه فضیلتی است. او تنها در آن نظم زندگی نکرده؛ بخشی از آن نظم درون او زیست می‌کند. اما آن سوی همین نظم، گل‌محمد ایستاده است. او نیز آموخته است؛ آموخته که مرد می‌تواند انتخاب کند، پیش برود، از نو آغاز کند و برای انتخاب‌هایش کمتر از زن پاسخ‌گو باشد. حتی می‌تواند ازدواجی دیگر کند، بی‌آنکه الزاماً زخم روح همسر نخستین خود را آن‌چنان که باید ببیند.

زیور و گل‌محمد، با همه‌ی فاصله‌ای که میانشان است، دو سوی یک نظم‌اند؛ یکی بار محدودیت‌های آن را بیشتر بر دوش می‌کشد و دیگری از امتیازهایش بیشتر بهره می‌برد. از این رو، آدم‌ها صرفاً قربانی یا ستمگر به دنیا نمی‌آیند؛ گاه یک نظم، آزادی را نابرابر در میان آنان تقسیم می‌کند. و همین‌جاست که پارادوکس رهایی پیچیده‌تر می‌شود.

بنابراین، رهایی تنها بیرون آمدن از یک وضعیت نیست. مسئله این است که پس از بیرون آمدن، چه چیز از آن وضعیت با ما می‌ماند. ممکن است خانه را ترک کنیم، اما هوای آن خانه همچنان در سرمان باشد. ممکن است از رابطه‌ای خارج شویم، اما شیوه‌ی همان رابطه را در رابطه‌ای دیگر تکرار کنیم. ممکن است از نظامی فکری فاصله بگیریم، اما برخی پیش‌فرض‌هایش را همچنان با خود حمل کنیم. ممکن است قدرتی را که به ما آسیب زده کنار بزنیم، اما زبان همان قدرت را آموخته باشیم. از جهانی که ما را ساخته می‌توان رها شد، اما یک‌باره از آنچه آن جهان در ما ساخته، رها نمی‌شویم.

شاید به همین دلیل باشد که قانون تغییر می‌کند، حکومت تغییر می‌کند، آدم‌های پشت میز عوض می‌شوند، اما ترس می‌ماند، عادت می‌ماند، تصویر ما از قدرت می‌ماند و حتی تصویری که از «دیگری» در ذهنمان ساخته‌اند، همچنان با ما زندگی می‌کند. گاهی کسی که سال‌ها فرمان برده، وقتی به قدرت می‌رسد، همان زبان تحکم را به کار می‌گیرد. کسی که همیشه خاموش بوده، وقتی صاحب صدا می‌شود، الزاماً گفت‌وگو نمی‌کند. و کسی که تحقیر شده، الزاماً وقتی قدرت می‌یابد، مهربان‌تر نمی‌شود.

کاش رنج، انسان را عادل می‌کرد؛ اما نمی‌کند. گاهی قربانی، وقتی قدرت می‌یابد، قربانی دیگری می‌سازد. و همین «گاهی» کافی است که از خودمان بترسیم.

پدر و مادر، استاد و دانشجو، مدیر و کارمند، رئیس و زیردست، معلم و شاگرد، سیاستمدار و شهروند؛ هر کسی که روزی از جایگاه بی‌قدرتی به جایگاه قدرت می‌رسد؛ حتی در کوچک‌ترین روابط زندگی.

چند بار پیش می‌آید که آدمی با خود عهد می‌بندد: «من هرگز با فرزندم آن‌گونه رفتار نمی‌کنم که با من رفتار شد»؛ اما چند سال بعد، درست همان جمله‌ها را با صدای خودش می‌شنود. چه بسیار کسی که از تحقیر شدن رنج برده، بعدها دیگری را تحقیر می‌کند؛ نه از روی تصمیمی آگاهانه، بلکه چون تنها زبان قدرتی را که می‌شناخته، همان بوده است. شاید خطرناک‌ترین میراث سلطه همین باشد: قدرت را از انسان بگیرند، اما منطق قدرت را در او باقی بگذارند.

در کتاب‌ها، گاهی بسیار ساده نسخه آموختن، آموخته‌زدایی و بازآموزی می پیچیم ؛ گویی کافی است چیز کهن را کنار نهیم و چیز تازه‌ای بیاموزیم. اما کاش به همین سادگی بود. برخی آموخته‌ها در ذهن ما نیستند؛ در تن ما جای گرفته‌اند؛ در ترس‌هایمان، در سکوت‌هایمان، در واکنش‌هایی که پیش از اندیشیدن بروز می‌دهیم؛ در چیزهایی که چنان طبیعی می‌نمایند که دیگر به یاد نمی‌آوریم روزی آنها را آموخته‌ایم. چه بسیار از اطاعت‌هایمان را تربیت نامیده‌ایم؟ چه بسیار از ترس‌هایمان را خرد؟ چه بسیار از سکوت‌هایمان را بزرگواری؟ و چه بسیار از خشونت‌هایمان را اقتدار؟ سخت است چیزی را کنار بگذاریم که سال‌ها بخشی از «خودمان» بوده است.

آموخته‌زدایی شاید به معنای پاک کردن گذشته نباشد. گذشته را نمی‌توان پاک کرد. نمی‌توان کودکی، خانواده، جامعه، زخم‌ها و سال‌هایی را که ما را ساخته‌اند، از زندگی بیرون کشید. شاید تنها بتوانیم یک گام به عقب برویم و بار دیگر نگاه کنیم؛ به چیزهایی که روزگاری بدیهی می‌نمودند؛ به اینکه زن بودن یعنی چه، مرد بودن یعنی چه، قوی بودن یعنی چه، ضعیف بودن یعنی چه، رئیس بودن یعنی چه، دوست داشتن یعنی چه و قدرت داشتن یعنی چه.

شاید رهایی از جایی آغاز شود که به خود بگوییم: «این را آموخته‌ام؛ اما مجبور نیستم تا پایان عمر همان‌گونه زندگی کنم.»

بار دیگر زیور را می‌بینم؛ از سایه بیرون آمده، تفنگی در دست دارد. اما آیا سایه اش را پشت سر گذاشته؟ نمی‌دانم.

 شاید انسان آزاد کسی نیست که سایه ندارد؛ کسی است که سایه‌اش را می‌شناسد و نمی‌گذارد به جای او تصمیم بگیرد. و این تنها مسئله‌ی شخصی ما نیست؛ بخشی از ناامنی جهان نیز از همین سایه‌های ناشناخته می‌آید؛ از ترسی که به نفرت بدل می‌شود، از زخمی که به خشونت بدل می‌شود، از محرومیتی که میل به مهار می‌آورد، از تحقیر شده‌ای که بعدها تحقیر می‌کند. هر جنگ و خشونتی، روایت انسان‌هایی است که ترس‌ها و زخم‌های خود را به جهان آورده‌اند. فهمیدن، بخشیدن نیست؛ اما شاید اگر بدانیم انسان چگونه ساخته می‌شود، بهتر بتوانیم در برابر تکرارش بایستیم. و انسان رها شده، شاید همان باشد که شیخ در جست‌وجویش بود؛ رسته از دیو و دد درون و چنان با سایه‌اش آشنا که آن را به جای خود نمی‌نشاند.

 

به اشتراک بگذارید:

نظر شما:

security code
طراحی و پیاده سازی توسط: بیدسان