یکشنبه, 22 شهریور 1405
یکشنبه, 22 شهریور 1405
Sunday, 13 September 2026
روزنامه گیلان امروز [ شماره ۷۰۵۹ ]

سفر پنجم

معلوم است از این سفرها که شش دهه گذشته، قرار نیست ریزه‌کاری‌ها و حتی توالی زمانی به‌جا و به موقع گزارش شود چرا که همه‌ی این یادداشت‌ها با کنکاش و جستجو در حافظه نوشته می‌شود و حداقل گزارش نویس که این بنده باشم از حافظه‌ی بالایی برخوردار نیستم به‌خصوص در حفظ نام افراد، برای من بسیار اتفاق افتاده که نام برخی نزدیکان در حد پسرعمو و دختر عمو و پسرخاله و ... را فراموش کرده و از یادآوری نام درست آنها عاجزم چرا که معمولا چیزی دم دست حافظه و در دسترس حواس ما قرار می‌گیرد که تکرار و تکرار شود بسیاری چیزها وقتی از ما دور می‌شوند و یا مرتب  در زندگی تکرار نمی‌شوند کم‌کم از حافظه پاک می‌شوند و به تاریکخانه ذهن ما رسوب می‌کنند. حالا هر چه به ذهنم فشار می‌آورم نام خانمی را که از شیراز تا تهران در اتوبوس ایران‌پیما با من هم صندلی بود، به یاد نمی‌آورم! سال 1343 بعد از امتحانات خرداد و پایان سیکل اول، مادرم گفت: «برو تهران چند روز تهران باش برادرت را هم ببین و به سر و کله ات هوا بده ...»

آن روزها حتی تا سال 57، ترمینال اتوبوسرانی نبود، شرکت‌های اتوبوسرانی هر کدام در گاراژی در سطح شهر توقف داشتند و مسافرین خود را از این گاراژها سوار و پیاده می‌کردند. مشهورترین شرکت‌ها هم تی‌بی‌تی، ایران‌پیما، اتوشهپر، ترانسپورت شمس‌العماره، عدل و ... بودند. بلیت را از دفتر ایران‌پیما در خیابان زند گرفتم و ساعت 1 بعدازظهر یکی از روزهای تازه گرم شده خرداد ماه به گاراژ ایران‌پیما رفتم، مسافرین سوار شدند.  صندلی‌ها بدون فاصله دوتا دوتا سرتاسر اتوبوس را پر کرده بودند، ظرفیت اتوبوس تکمیلِ تکمیل بود صندلی دو نفره من با خانمی شاید چهل ساله مشترک بود، وقتی کنار خانم نشستم دیدم خانم کمی معذب نشان می دهد، نگاهی تمام قد به داخل اتوبوس انداخت و با چشم تمام محوطه داخلی اتوبوس را طی کرد وقتی دید واقعا جای خالی دیگری نیست رو به من کرد و گفت: «تو هم مثل پسر خودمی، راحت بنشین» و من البته قبل از این هم راحت نشسته بودم!

فاصله شیراز تا تهران حدود 900 کیلومتر با اتوبوس‌های آن زمان و وضعیت جاده‌ها حدود 15 تا 16 ساعت طول می‌کشید و من غالبا از آن زمان تا حدود ده سالی که در تهران زندگی می‌کردم از این اتوبوس‌ها استفاده می‌کردم و تمام طول راه را می‌خوابیدم، جز اینکه بین راه در اصفهان یا دلیجان سر و صورتی  به آب می دادم و گه گاه هم در مسیر غذایی (شام یا ناهار) می‌خوردم و باز می خوابیدم.  خب طبق معمول هنوز اتوبوس از گاراژ شیراز بیرون نیامده بود که  چشم‌ها را بستم و خوابیدم، بر اثر خواب سُست می‌شدم  و مرتب به طرف خانم می‌لغزیدم و مرتبا هم ایشان مرا بیدار می‌کرد و من عذرخواهی کرده و نکرده دوباره می‌خوابیدم ولی ظاهرا این مزاحمت ادامه داشت طوری که ایشان از راننده خواست یا جای مرا عوض کند یا جای ایشان را! ناچار من رفتم روی صندلی کمک راننده نشستم و کمک راننده جلو درب ورودی، کف اتوبوس نشست، راننده تذکر کرد که نخوابم چون اگر بخوابم باعث می‌شود راننده هم خوابش ببرد و ...

من هم قول دادم نخوابم، اما دست خودم نبود مرتب خواب می‌رفتم و یله می‌شدم و مرتب شاگرد راننده به پهلوم می‌زد و می‌گفت بلند شو!!

الغرض در این سفر تا تهران که تا ساعت 6 صبح روز بعد طول کشید من بین خواب و بیداری سرگردان بودم، و جالب اینکه در بازگشت از تهران به شیراز با اتوبوس شرکت اتوشهپر آمدم و کنار یک مرد میانسال نشستم و از گاراژ یک سر خوابیدم، فقط در اصفهان که برای مسافرگیری و پیاده کردن مسافر دقایقی توقف داشت، لحظه‌ای چشمم را باز کردم. اما بقیه راه یعنی 16 ساعت را خوابیدم، وقتی در شیراز پیاده شدیم مرد همراه به من گفت: طوری خوابیده بودی که من فکر کردم مرده‌ای! و مرتب نفست را کنترل می‌کردم، واقعا آدم بی‌خیالی هستی!!

بله نوجوانی، بی‌مسوولیتی و شاید بی‌خیالی و راحتی فکر ...

حالا اما خوشبختانه تلفن همراه و فضای مجازی هست و تمام طول سفر را می‌شود در فضای مجازی و در سکوهای دلخواه دور زد.

سفر ادامه دارد

 

به اشتراک بگذارید:

نظر شما:

security code
طراحی و پیاده سازی توسط: بیدسان