سفر چهارم من در واقع پاداش پایان تحصیلات ابتدایی بود، چرا که در سال 1342 به سلامتی و مبارکی من از دوره ابتدایی خلاص شدم ، رتبه اول با معدل 18 از مدرسه بزرگمهر البته معدل 18 در آن زمان معدل بسیار بالایی بود و نمره و معدل مانند امروزه روز مفت و کترهای به دست نمیآمد، پدر صاحب بچه درمیآمد که معلمها به دانشآموزان نمره بدهند، به قول معروف مو را از ماست میکشیدند. هفته اول خرداد ماه 42 بعدازظهری آقای عوض هادیپور که یکی از اتوبوسهای سروستان، شیراز را داشت به دیدن ما آمد و خبر داد که قصد دارد یک سرویس برای زیارت مشهد جور کند! و به پدر ما هم پیشنهاد کرد که خانواده ما هم همراهشان باشیم و برای تبلیغ هم گفت: خانواده خودش هم همراه هستند، پدر ما که اهل زیارت نبود، مادر ما هم رغبتی نشان نداد و وقتی با اصرار آقای هادیپور روبهرو شدند، قرار شد مرا به همراه این کاروان زیارتی بفرستند، در آن موقع وقتی کاروان زیارتی به مشهد یا عتبات راهاندازی میشد از چند روز قبل یک گروه مداح و روضهخوان در محلات راه میافتادند (سوار بر خر) و چاوشی میخواندند، «هر که دارد هوس شاه رضا بسما... و ...» و اشعار و قطعههایی که با صدای خوش میخواندند مورد اقبال مردم قرار میگرفت و عدهای هم که آرزوی زیارت داشتند و امکانات سفر نداشتند، معمولا اشک میریختند!!
ولی من چون زائر این سفر بودم نیاز به اشک ریختن نداشتم. سه چهار روز بعد سفر آغاز شد، سفری که بر اساس پیشبینی اولیه باید دو روز طول میکشید چرا که صبح که از سروستان حرکت کردیم و بعدازظهر به شیراز رسیدیم قرار بود شب در شیراز استراحت کنیم و اول صبح فردا راهی سفر مشهد (شیراز – اصفهان – قم – تهران و مشهد) شویم، اتوبوس یاری کرد و بدون گیر و بندی ما را به شیراز رساند. بار و بندیل من هم یک ساک بود که مادر مقداری نان، خوراکی (غذا) و آجیل و لباس در آن گذاشته بود، مادر 400 تومان هم پول به من داد که نیازمند کسی نباشم و سفارش کرد که مزاحم هیچ خانوادهای نشوم از جمله سفارش کرد که نباید غذای خانوادهی هادیپورو بخوری و سربار آنها شوی، من هم که ذاتا آدم کمرو و ماخوذ به حیا بودم اصولا قصد نداشتم مزاحم کسی بشوم.
فاصله شیراز تا تهران حدود نهصد کیلومتر بود با جاده شوسه، و آسفالت نبود جز در محدوده شهرهای بزرگ، ساعت 6 صبح روز 5 خرداد از شیراز و چند صلوات که با مطالبه شاگرد راننده ادا شد و به سلامتی حرکت کردیم اتوبوس پر بود از حدود 50 نفر شامل مرد و زن و بچه. من در کنار خانواده آقای هادیپور در صندلیهای جلو نشسته بودیم و مهمان ویژه حساب میشدیم. با توجه به وضعیت جاده و اتوبوس و اینکه قرار بود شهرضا اصفهان و قم هم زیارتگاهها را زیارت کنیم پیشبینی این بود که تا حدود 30 ساعت بعد به تهران برسیم. ولی ...
بله اتوبوس از دروازه قرآن گذشت و وارد جاده خاکی شد، جاده خلوت بود ماشین سواری که خیلی کم بود و هر چند دقیقه یک کامیون یا اتوبوس از جاده عبور میکرد، از گردنه باجگاه به عسرت گذشتیم و از وسط بخش زرگان و بعد رسیدیم به مرودشت و به سلامتی از جوار آثار باستانی تخت جمشید هم عبور کردیم، بعد از گذشتن از تخت جمشید دیدیم ماشین گهگاه تپ، تپ میکند و دارد خاموش می شود. این بود که راننده نگه میداشت و کاپوت را بالا میزد و مقداری موتور را دستکاری میکرد و دوباره راه میافتادیم با همین وضعیت نه چندان خوب از سعادتآباد (که حالا شده سعادت شهر) گذشتیم و رسیدیم به سیوند، دهکده سیوند قهوهخانه و نهر آب با درختان متراکم و پرسایه داشت و همین جا بود که اتوبوس کاملا خاموش شد و هر چه تلاش کردند، روشن نشد. راننده و کمک راننده به جان اتوبوس افتادند و قطعاتی از موتور را جدا کردند و ما مسافرین و اسکلت اتوبوس را گذاشتند و با یک کامیون عبوری برای خرید وسایل یدکی خراب شده عازم شیراز شدند.
حالا ساعاتی از ظهر گذشته و مسافرین سفره های خود را گشودند و بیخیال مشکل پیش آمده ناهار خوردند، من هم که پول داشتم و سفارش شده بود که غذای دیگران را نخورم، به قهوهخانه رفتم و دو سیخ کباب سفارش دادم، نمیدانم به چه قیمتی ولی برای من که با حساب آن روز پول خوب همراه داشتم قیمت مهم نبود، کیفیت هم مهم نبود مهم این بود که اولین تجربه مستقل بودن را مزهمزه میکردم. دردسر ندهم راننده و کمک راننده تا شب نیامدند مسافرین تمام بعدازظهر هم سرگردان در اطراف اتوبوس بودند. یاد ندارم اصلا شام هم خوردیم یا نخوردیم چرا که خستگی با معطلی مستمر بر ما مستولی شده بود و شب را هم همه در اتوبوس در صندلی خود خوابیدند مگر چند نفری که در وسط اتوبوس دراز کشیدند. راننده و کمک راننده و یک نفر مکانیک فردا حدود ساعت 11 صبح رسیدند و دو سه ساعت مشغول تعویض و تعمیر وسایل موتوری بودند و بعدازظهر به سلامتی موتور اتوبوس با پیشگامی صلوات کمک راننده روشن شد ظهر فردا هم دوباره من عقلم به چیز دیگری نرسید و همان کباب روز قبل را تکرار کردم، اتوبوس بعدازظهر حرکت کرد و بعد از 5 ساعت به آباده رسید در آباده جلو یک قهوهخانه ماندیم از مسافران اتوبوس دو سه نفری که نماز میخواندند، در اتاق پشتی قهوهخانه نماز خواندند. از جمع زائران تا آنجا که من دیدم همین چهار، پنج نفر نمازخوان را داشتیم، حالا دیگر غروب شده بود و راننده گفت چون به موتور ماشین اطمینان ندارم خوب است که شب همینجا بمانیم و ماندیم.
آباده شهر نسبتا بزرگی است در حدود 200 کیلومتری شیراز که تقریبا در نیمه راه شیراز به اصفهان قرار گرفته و شهر آبادی است.
فردا که روز سوم سفر است صبح با صلوات مکرر به عنوان دنده پنج اتوبوس از آباده حرکت کردیم به طرف اصفهان. هنوز چند کیلومتری بیشتر نرفته بودیم که اتوبوس بار دیگر خاموش شد و فلج ...
ادامه دارد