یکشنبه, 22 شهریور 1405
یکشنبه, 22 شهریور 1405
Sunday, 13 September 2026
روزنامه گیلان امروز [ شماره ۷۰۵۹ ]

 

نامه‌ای از پروژه‌ای که مردم دوباره طراحی‌اش کردند

تابستان ۱۴۱۵

سلام به شما که هنوز در سال ۱۴۰۵ زندگی می‌کنید.

من همان میدانم.

همان میدانی که ده سال پیش با بودجه زیاد «ساماندهی» شد. همان جایی که روز افتتاح، همه‌چیز مرتب بود؛ سنگفرش تازه، نیمکت‌های یک‌شکل، چند درخت جوان، غرفه‌هایی که با فاصله دقیق کنار هم چیده شده بودند و تابلوهایی که نشان می‌داد هر کس باید کجا بایستد، از کدام مسیر عبور کند و کجا حق توقف دارد.

آن روز، از بالا که نگاهم می‌کردند، زیبا بودم.

خیلی زیبا.

در عکس‌های هوایی، همه‌چیز سر جای خودش بود. خط‌ها صاف بودند، مسیرها واضح بودند و هیچ چیز مزاحمی در قاب دیده نمی‌شد.

فقط یک چیز در آن عکس‌ها نبود:

زندگی.

روزهای اول، مردم با احتیاط وارد شدند. نیمکت‌ها را نگاه کردند، مسیرها را امتحان کردند، غرفه‌ها را پیدا کردند و تلاش کردند بفهمند شهر از آن‌ها چه می‌خواهد.

چند دست‌فروش را به غرفه‌های تازه منتقل کرده بودند. همه غرفه‌ها یک اندازه بودند، سایه‌بان مشابه داشتند و روی نقشه، بهترین نقطه ممکن به نظر می‌رسیدند.

اما ظهر که شد، آفتاب مستقیم روی بعضی غرفه‌ها افتاد.

عصر که شد، مردم از مسیر دیگری به خانه برگشتند.

یک هفته بعد، یکی از فروشندگان میز کوچکش را چند متر جلوتر آورد؛ جایی که عابران بیشتر عبور می‌کردند. مأمور آمد و گفت: «جای شما اینجا نیست.»

مرد میز را جمع کرد.

روز بعد دوباره همان‌جا برگشت.

این بازی چند هفته ادامه داشت.

همه فکر می‌کردند او قانون را نمی‌فهمد.

اما او چیزی را فهمیده بود که نقشه نفهمیده بود:

مشتری آنجا بود.

کمی آن‌طرف‌تر، سه نیمکت تازه نصب شده بود. طراحی‌شان زیبا بود. در گزارش پروژه هم عکسشان چاپ شده بود.

اما تقریباً همیشه خالی می‌ماندند.

مردم به جای آن‌ها روی لبه کوتاه دیواری می‌نشستند؛ همان جایی که ظهرها سایه درخت می‌افتاد.

مدتی گفته شد مردم «فرهنگ استفاده درست از فضای شهری» ندارند.

بعد پیرزنی که هر روز همان‌جا می‌نشست، به یکی از طراحان گفت:

«مادرجان، نیمکت شما خوب است، ولی آفتاب هم خوب می‌تابد روی سر آدم».

این جمله مدت‌ها در شهر چرخید.

شاید چون گاهی یک جمله ساده، از ده‌ها صفحه گزارش دقیق‌تر است.

من طی آن سال‌ها چیزهای زیادی دیدم.

دیدم کودکان مسیری را برای بازی انتخاب کردند که قرار بود فقط محل عبور باشد.

دیدم دوچرخه‌سوارها از گوشه‌ای رد شدند که در طراحی برایشان پیش‌بینی نشده بود.

دیدم کافه‌ای کوچک، دو صندلی‌اش را بیرون گذاشت و ناگهان همان نقطه تبدیل شد به محل قرار آدم‌ها.

دیدم دست‌فروش‌ها در روزهای بارانی زیر جایی جمع شدند که سقف داشت، نه جایی که روی نقشه شماره‌گذاری شده بود.

و هر بار، شهر ابتدا تلاش کرد همه‌چیز را به نقشه برگرداند.

تابلو نصب شد.

مانع گذاشته شد.

اخطار داده شد.

خط کشیده شد.

اما مردم باز هم مسیر خودشان را پیدا کردند.

نه چون می‌خواستند پروژه را خراب کنند.

چون داشتند زندگی می‌کردند.

تغییر واقعی من، ده سال بعد از افتتاح شروع شد؛ زمانی که برای نخستین بار کسی تصمیم گرفت به جای اینکه بپرسد «چرا مردم طبق طرح رفتار نمی‌کنند؟»، بپرسد:

«مردم دارند چه چیزی به ما می‌گویند؟»

یک گروه کوچک چند هفته فقط آمد و نگاه کرد.

نه نقشه کشیدند، نه چیزی جابه‌جا کردند.

صبح‌ها ایستادند و دیدند مردم از کجا وارد می‌شوند.

ظهرها شمردند کدام نیمکت‌ها خالی می‌مانند.

عصرها با فروشندگان حرف زدند.

با بچه‌ها صحبت کردند.

با مغازه‌دارها، راننده‌ها، سالمندان و زنانی که هر روز از میدان عبور می‌کردند.

بعد، روی یک نقشه تازه، به جای مسیرهای طراحی‌شده، مسیرهای واقعی مردم را کشیدند.

نقشه عجیبی شد.

خطوطش صاف نبود.

اما برای نخستین بار، شبیه من بود.

فروشنده‌ای که سال‌ها از غرفه‌اش بیرون می‌آمد، حالا در همان نقطه‌ای که واقعاً مشتری داشت، جای قانونی پیدا کرد.

نیمکت‌ها را از زیر آفتاب برداشتند و به سایه منتقل کردند.

مسیر میان‌بری که مردم روی چمن ساخته بودند، دیگر بسته نشد؛ همان‌جا مسیر واقعی ساخته شد.

فضایی که عصرها خالی می‌ماند، به بازارچه چندروزه محله تبدیل شد.

یکی از گوشه‌های میدان که هیچ‌وقت استفاده نمی‌شد، به محل بازی بچه‌ها رسید.

و جالب اینجاست که بعد از این تغییرها، مردم کمتر «قانون‌شکنی» کردند.

نه چون ناگهان آدم‌های دیگری شده بودند.

چون قانون، بالاخره کمی شبیه زندگی شده بود.

امروز، در سال ۱۴۱۵، من هنوز همان میدانم.

بعضی چیزهایم حتی از روز افتتاح نامرتب‌تر است.

صندلی‌ها همیشه دقیقاً در یک خط نیستند. بعضی فروشنده‌ها جلوتر می‌آیند. بچه‌ها گاهی جایی بازی می‌کنند که قرار نبوده. یک کافه چند گلدان اضافه کرده و پیرمردی هر عصر صندلی خودش را از خانه می‌آورد.

اما زنده‌ام.

صبح، کسانی برای خرید می‌آیند.

ظهر، دانش‌آموزها از میانم عبور می‌کنند.

عصر، چند زن محصولات خانگی می‌فروشند.

شب، آدم‌ها می‌نشینند و حرف می‌زنند.

و من فهمیده‌ام شهری که زنده است، همیشه کمی از نقشه بیرون می‌زند.

شما که هنوز در سال ۱۴۰۵ زندگی می‌کنید، احتمالاً همین روزها پروژه‌ای را طراحی می‌کنید، تصویب می‌کنید یا اجرا می‌کنید.

من فقط یک خواهش دارم.

وقتی تمام شد، نروید.

چند ماه بعد برگردید.

صبح بیایید.

ظهر بیایید.

یک روز بارانی بیایید.

یک جمعه شلوغ بیایید.

جایی بایستید که کسی شما را نشناسد و فقط نگاه کنید مردم با چیزی که ساخته‌اید چه می‌کنند.

اگر نیمکت شما خالی است، ناراحت نشوید.

اگر کسی از مسیر دیگری می‌رود، فوراً مانع نگذارید.

اگر فروشنده‌ای جای دیگری ایستاده، پیش از اخطار از او بپرسید چرا.

شاید مردم در حال خراب‌کردن طرح شما نباشند.

شاید دارند آخرین بخش طراحی را انجام می‌دهند.

اگر روزی به سال ۱۴۱۵ رسیدید و از من عبور کردید، شاید متوجه نشوید کدام قسمت را معمار طراحی کرده، کدام قسمت را مدیر تغییر داده و کدام قسمت را مردم ساخته‌اند.

و شاید این بهترین نشانه موفقیت باشد.

چون شهر خوب، جایی نیست که در آن زندگی مجبور شود خودش را با نقشه تطبیق دهد.

شهر خوب، جایی است که نقشه آن‌قدر فروتن باشد که از زندگی یاد بگیرد.

و اگر بخواهم تمام این ده سال را در یک جمله برایتان تعریف کنم، همین را می‌گویم:

ما طرحشان را خراب نکرده بودیم؛ فقط داشتیم نشانشان می‌دادیم شهر واقعاً چگونه زندگی می‌کند.

 

به اشتراک بگذارید:

نظر شما:

security code
طراحی و پیاده سازی توسط: بیدسان