سیده صدیقه قرشی*
وقتی یک پروژه شهری آنطور که پیشبینی شده پیش نمیرود، یکی از سریعترین و رایجترین واکنشها این است که گفته شود: «مردم همکاری نکردند.» این جمله، در ظاهر ساده است، اما پشت آن یک نوع نگاه مهم پنهان شده است؛ نگاهی که شکست یا ضعف پروژه را در رفتار مردم جستوجو میکند.
در چنین نگاهی، مردم اغلب بهعنوان «مسئله» دیده میشوند، نه بخشی از راهحل.
اما اگر کمی دقیقتر نگاه کنیم، میبینیم که در بسیاری از موارد، آنچه بهعنوان «عدم همکاری مردم» توصیف میشود، در واقع نشانهای است از اینکه پروژه، پیش از اجرا، زندگی واقعی مردم را درست نفهمیده است.
در ادبیات برنامهریزی شهری و سیاستگذاری عمومی، سالهاست که بر یک نکته تأکید میشود: پروژههایی که تنها از بالا تعریف میشوند و ذینفعان را دیرهنگام یا صرفاً تشریفاتی وارد فرآیند میکنند، معمولاً در مرحله اجرا با مقاومت، بیتفاوتی، تغییر کاربریهای پیشبینینشده یا حتی شکست روبهرو میشوند. دلیل این مسئله هم روشن است. شهر یک صفحه سفید نیست که بتوان بر آن تصمیم گرفت و بعد از مردم خواست خود را با نتیجه تطبیق دهند. شهر، شبکهای زنده از رابطهها، منافع، عادتها، نیازها، محدودیتها و تضادهاست.
از همینجا مفهوم مشارکت معنادار اهمیت پیدا میکند.
مشارکت، صرفاً به این معنا نیست که پس از نهاییشدن تصمیم، جلسهای برگزار کنیم، چند اسلاید نشان بدهیم و از مردم بخواهیم نظرشان را بگویند. این شکل از مشارکت، بیشتر به «اطلاعرسانی مودبانه» شباهت دارد تا مشارکت واقعی. مشارکت واقعی زمانی اتفاق میافتد که مردم و ذینفعان، در مرحلهای وارد فرآیند شوند که هنوز امکان تغییر وجود دارد؛ زمانی که مسئله هنوز بسته نشده و طرح هنوز قطعی نشده است.
شری آرنستاین، نظریهپرداز شناختهشده مشارکت، در مقاله کلاسیک خود «نردبان مشارکت شهروندی» نشان میدهد که همه شکلهای مشارکت، واقعاً مشارکت نیستند. از نگاه او، میان آگاهسازی، مشورت و مشارکت واقعی تفاوت وجود دارد. اگر شهروندان فقط در جریان قرار بگیرند، اما قدرت اثرگذاری بر نتیجه نداشته باشند، در واقع هنوز در سطوح پایین این نردبان ماندهایم. این نکته برای پروژههای شهری امروز ما بسیار مهم است. خیلی از طرحها شاید «برای مردم» طراحی میشوند، اما نه واقعاً «با مردم».
این فاصله، وقتی خطرناکتر میشود که مسئله را فقط از زاویه نظم یا طراحی ببینیم.
مثلاً در طرح ساماندهی دستفروشها، از نگاه مدیریت شهری، ممکن است مسئله «آشفتگی» یا «سد معبر» باشد. اما از نگاه دستفروش، مسئله معاش است. از نگاه مشتری، دسترسی سریع و قیمت مناسب است. از نگاه مغازهدار، رقابت و مزاحمت است. از نگاه عابر، حق عبور و امنیت است. یعنی ما با یک مسئله واحد طرف نیستیم؛ با چند مسئله همزمان روبهرو هستیم که بر یکدیگر سوار شدهاند.
اگر فقط یکی از این زاویهها دیده شود، طرح ممکن است از نظر اداری موفق و از نظر اجتماعی ناکارآمد باشد.
در سالهای اخیر، رویکردهای co-creation یا «همآفرینی» و تفکر طراحی design thinking در برنامهریزی و مدیریت شهری، دقیقاً از دل همین نقدها رشد کردهاند. این رویکردها میگویند راهحل خوب، صرفاً در ذهن متخصص یا مدیر تولید نمیشود؛ بلکه از گفتوگو میان گروههای مختلف و از مشاهده دقیق نحوه زندگی مردم شکل میگیرد. همآفرینی به این معنا نیست که تخصص بیاهمیت میشود. برعکس، تخصص ضروری است؛ اما تخصص باید بتواند خود را در برابر واقعیتهای زندگی روزمره باز کند.
به بیان سادهتر: مردم قرار نیست جای طراح را بگیرند، اما طراح هم نباید جای زندگی مردم تصمیم بگیرد، بدون اینکه آن را بفهمد.
این نگاه، ما را به تفکر سیستمی نزدیک میکند. در تفکر سیستمی، یک پروژه شهری فقط یک مداخله فیزیکی نیست؛ تغییری است که بر مجموعهای از عناصر بههمپیوسته اثر میگذارد. تغییر یک پیادهرو ممکن است بر فروش مغازهها اثر بگذارد. جابهجایی یک بازارچه ممکن است الگوی رفتوآمد را عوض کند. یکدستکردن نماها ممکن است بر هویت کسبوکارهای محلی اثر بگذارد. بازآفرینی یک محله قدیمی میتواند همزمان کیفیت فضا را بهتر کند و هزینه ماندن را برای ساکنان قدیمی بالا ببرد.
به همین دلیل، موفقیت پروژه فقط به کیفیت اجرا وابسته نیست؛ به کیفیت فهم مسئله نیز وابسته است.
گاهی یک پروژه ظاهراً شکست میخورد، چون مردم «از قانون تبعیت نکردهاند». اما اگر دقیقتر نگاه کنیم، میبینیم مردم چیزی را فاش کردهاند که در طراحی دیده نشده بود. آنها با رفتارشان نشان دادهاند که مسیر دیگری طبیعیتر است، مکان دیگری کارآمدتر است، یا راهحل ارائهشده با منطق روزمره زندگیشان سازگار نیست.
از این منظر، رفتار مردم صرفاً مقاومت نیست؛ میتواند« داده» باشد.
«داده»ای زنده درباره اینکه شهر چگونه واقعاً کار میکند.
برای همین، یکی از مهمترین نشانههای یک مدیریت شهری بالغ، توانایی یادگیری از رفتار مردم است. مدیریت بالغ، فقط اجرا نمیکند؛ مشاهده میکند، بازبینی میکند، اصلاح میکند و میپذیرد که همهچیز از ابتدا کامل نبوده است. این همان چیزی است که در بسیاری از پروژههای ما غایب است: ما اغلب طرح را قطعی میدانیم، نه قابل یادگیری.
در حالی که پروژه شهری خوب، پروژهای است که بتواند خود را با واقعیت تطبیق دهد.
برای شهرهای گیلان، این مسئله اهمیت بیشتری هم دارد. زیرا بسیاری از مداخلات شهری در اینجا با لایههای پیچیدهای از اقتصاد خرد، فضاهای غیررسمی، روابط محلی، فعالیتهای فصلی، گردشگری، محدودیت زمین، بافت تاریخی و عادتهای جاافتاده زندگی روزمره گره خوردهاند. طرحی که این پیچیدگی را نبیند، ممکن است روی کاغذ بسیار شیک و منظم باشد، اما در زندگی واقعی دوام نیاورد.
پس شاید وقت آن رسیده باشد که یک جمله را در سیاستگذاری شهریمان دوباره بازنویسی کنیم. بهجای اینکه پس از هر اصطکاک بگوییم «مردم مانع اجرا هستند»، بپرسیم:
آیا ما از ابتدا مردم را بهعنوان بخشی از فهم مسئله دیده بودیم؟
اگر پاسخ منفی باشد، شاید آنچه مانع اجرا نامیده میشود، در واقع بازگشت واقعیت به صحنه است.
شهر شنوا، شهری نیست که فقط از مردم بخواهد همکاری کنند. شهر شنوا، پیش از آن، تلاش میکند بفهمد مردم دقیقاً با چه چیزی زندگی میکنند، چه چیزی را از دست میدهند، چه چیزی را بهدست میآورند و در چه شرایطی حاضرند شریک تغییر شوند.
چون در نهایت، مردم مانع اجرا نیستند.
آنها همان زندگیای هستند که هر پروژه شهری باید بتواند آن را بفهمد، با آن گفتوگو کند و برای آن جا باز کند.
*معمار، پژوهشگر دکتری کارآفرینی و نوآوری شهری
م