بهرام هوشیار یوسفی*
در فایل طراحی، همهچیز قابل کنترل است. خطها صافاند، ابعاد دقیقاند، مسیرها مشخصاند و هر چیزی جای خودش را دارد. اگر چیزی مزاحم باشد، حذف میشود. اگر مسیری اشتباه باشد، اصلاح میشود. اگر کاربریای مناسب نباشد، جابهجا میشود. چند کلیک کافی است تا خیابان مرتبتر، میدان خلوتتر و فضا منطقیتر شود.
اما شهر، وقتی از صفحه مانیتور بیرون میآید، دیگر از دستورهای ما اطاعت نمیکند.
مردم از جایی رد میشوند که کوتاهتر است، نه لزوماً از مسیری که برایشان طراحی شده. فروشنده جایی میایستد که مشتری دارد، نه لزوماً جایی که در نقشه برایش مشخص شده. سالمند جایی مینشیند که سایه دارد، نه جایی که نیمکت نصب شده. کودک از فضایی بازی میسازد که شاید طراح فقط برای عبور دیده باشد.
و درست همینجا، شکاف میان «طرح» و «شهر» آغاز میشود.
نقطه کور بسیاری از پروژههای شهری این است که تصور میکنیم اگر فضا را درست طراحی کنیم، رفتار هم خودبهخود درست خواهد شد. انگار شهروندان باید مانند آیکونهای روی نقشه، دقیقاً در همان جهتی حرکت کنند که برایشان تعریف شده است.
اما شهر، یک سیستم زنده است؛ نه یک فایل قابل ویرایش.
وقتی پروژهای اجرا میشود، شهر آن را میآزماید. مردم با پا، زمان، پول و عادتهایشان به طرح پاسخ میدهند. بعضی عناصر را میپذیرند، بعضی را تغییر میدهند و بعضی را کاملاً نادیده میگیرند.
این واکنشها همیشه «خرابکاری» نیستند. گاهی مهمترین اطلاعاتی هستند که پروژه میتواند به ما بدهد.
اگر مسیری رسمی ساختهایم اما مردم همچنان از یک میانبُر استفاده میکنند، شاید مشکل از مردم نباشد. شاید مسیر رسمی، منطق حرکت واقعی را نفهمیده است.
اگر دستفروشها از بازارچهای که برایشان ساخته شده بیرون میآیند و دوباره در نقطهای خاص بساط میکنند، شاید مسئله فقط «بینظمی» نباشد. شاید آن نقطه چیزی دارد که بازارچه ندارد: عبور مشتری، دسترسی، دیدهشدن، یا ریتم اقتصادی درست.
اگر مردم از یک میدان تازهطراحیشده عبور میکنند اما در آن نمیمانند، شاید بهجای اینکه بگوییم «فرهنگ استفاده از فضا وجود ندارد»، باید بپرسیم: آیا اصلاً دلیلی برای ماندن ساختهایم؟
ما عادت داریم پروژه را از زاویه طراحی بسنجیم. آیا مطابق نقشه اجرا شد؟ آیا مصالح درست بودند؟ آیا بودجه در چارچوب مصرف شد؟ آیا زمانبندی رعایت شد؟
اما اینها فقط معیارهای ساختاند، نه معیارهای زندگی.
یک پروژه میتواند کاملاً مطابق نقشه ساخته شده باشد و در عین حال، از نظر اجتماعی شکست خورده باشد.
اینجاست که باید میان «تحویل پروژه» و «کارکرد پروژه» فرق بگذاریم.
پروژه تحویل داده میشود؛ شهر اما هر روز آن را دوباره تعریف میکند.
مشکل این است که سیستم مدیریتی ما معمولاً بعد از تحویل، دیگر برنمیگردد. انگار با امضای صورتجلسه، رابطه با پروژه تمام شده است. کمتر میپرسیم سه ماه بعد چه شد، یک سال بعد چه شد، مردم چطور از آن استفاده کردند، چه چیزی تغییر کرد و چه چیزی باید اصلاح شود.
در حالی که شهر دقیقاً بعد از افتتاح شروع به حرف زدن میکند.
مسیرهای واقعی شکل میگیرند. نقاط کور خودشان را نشان میدهند. ساعتهای مرده و ساعتهای زنده مشخص میشوند. روابط اقتصادی آشکار میشوند. گروههایی که در طرح دیده نشده بودند، وارد صحنه میشوند.
اگر این مرحله را نادیده بگیریم، فرصت یادگیری را از دست میدهیم.
یکی از بزرگترین خطاهای توسعه شهری این است که فکر کنیم طرح خوب، طرحی است که مردم را وادار کند مطابق نقشه رفتار کنند.
شاید برعکس باشد.
شاید طرح خوب، طرحی است که بتواند رفتار واقعی مردم را بفهمد، از آن یاد بگیرد و در صورت لزوم خودش را تغییر دهد.
این یعنی طراحی شهری باید از «کنترل» فاصله بگیرد و به سمت «تطبیق» برود.
شهرها ثابت نیستند. اقتصاد تغییر میکند، فناوری تغییر میکند، الگوی خرید عوض میشود، خانوادهها تغییر میکنند، حملونقل تغییر میکند و حتی آبوهوا بر استفاده از فضا اثر میگذارد. طرحی که هیچ امکان اصلاحی ندارد، دیر یا زود از واقعیت عقب میماند.
برای همین، شاید وقت آن رسیده باشد که مفهوم «پس از اجرا» را جدیتر بگیریم.
هر پروژه شهری باید یک مرحله رسمی برای مشاهده و بازطراحی داشته باشد. نه بهعنوان اعتراف به شکست، بلکه بهعنوان بخشی از خود طراحی. پروژه باید بتواند بگوید: این بخش خوب کار کرد، این یکی نه. این رفتار را پیشبینی نکرده بودیم. این گروه را ندیده بودیم. اینجا باید تغییر کند.
این نگاه، ضعف نیست. برعکس، نشانه بلوغ است.
شهرهایی که یاد میگیرند، لزوماً از ابتدا کامل طراحی نشدهاند؛ اما سازوکار اصلاح دارند.
برای گیلان، این مسئله اهمیت ویژهای دارد. شهرهای ما با اقتصاد خرد، گردشگری فصلی، بازارهای محلی، بافت تاریخی، بارندگی بالا، رفتوآمدهای خاص و شبکههای اجتماعی متراکم سروکار دارند. نمیشود نسخهای عمومی را روی آنها گذاشت و انتظار داشت همهچیز دقیقاً طبق برنامه پیش برود.
رشت، انزلی، لاهیجان، لنگرود یا هر شهر دیگر، فقط مجموعهای از خیابانها و پلاکها نیستند. هرکدام رفتار، ریتم و حافظه خودشان را دارند.
طراحی اگر این ریتم را نشنود، حتی اگر زیبا باشد، ممکن است غریبه بماند.
شاید مهمترین تغییر ذهنی این باشد که مردم را «کاربران طرح» نبینیم. آنها همزمان تولیدکننده، اصلاحکننده و معنادهنده فضا هستند.
شهر بدون مردم فقط هندسه است.
و وقتی هندسه وارد زندگی میشود، تازه معلوم میشود چقدر از آن واقعی بوده است.
پس شاید سؤال درست بعد از هر پروژه این باشد که:
«طرح تا چه اندازه توانست زندگی واقعی مردم را بفهمد؟»
چون در نهایت، فایل بسته میشود، نقشه آرشیو میشود و پروژه تحویل داده میشود.
اما شهر سیو (Save) نمیشود؛ شهر هر روز دوباره نوشته میشود.
*دکتری معماری/مدیریتپروسهطراحی، فوق دکتری مدیریت دانش و نوآوری.