دوشنبه, 17 آذر 1404
دوشنبه, 17 آذر 1404
Monday, 08 December 2025
روزنامه گیلان امروز [ شماره ۶۸۸۲ ]

پنجاه ساله ام، اما احساس می کنم عمری به سنگینی یک قرن را بر دوش کشیده ام. نامم حوریه است؛زنی که ۲۴ سال پیش با رویاهای ساده و دخترانه پای سفره عقد نشست و فکر کرد «عشق»می تواند لبه های تیز زندگی را نرم کند.

امروز با سری باندپیچی شده و دستی که درد از آن بالا می رود،روی صندلی مشاور کلانتری نشسته ام. نه برای شکایت،بلکه برای نفس کشیدن،برای این که بعد از سال ها کسی صدایم را بشنود. می گویند اگر از همان روزهای اول نشانه دیدی ،جدی بگیر، من دیدم . در همان دوران عقد، بداخلاقی هایش ،تندی نگاهش و کنترل های بی جایش را دیدم. اما جوان بودم،ساده و به قول بزرگ ترها «امید به تغییر» داشتم . فکر می کردم اگر عشق بورزم ،اگر صبوری کنم ،اگر سکوت کنم،روزی دلش نرم می شود. اما سکوت من ،برای او شد چراغ سبز ادامه سلطه گری.

سال اول زندگی مشترک مثل زمستان سردی بود که بهار نشد. گفتند باآمدن بچه ،مرد آرام می شود،زندگی رنگ عوض می کند. فرزند اول که آمد ،من مادر شدم؛ اما او پدر نشد. سخت گیری هایش شدت گرفت،حساسیت هایش بیشتر شد و خانه مان تبدیل شد به میدان تنشی که هر روز جرقه ای داشت.فرزند دومم  هم که به دنیا آمد، دعا کردم شاید معجزه ای رخ دهد. اما معجزه ای نبود؛ فقط ترس بیشتر شد، حرف نزدن بیشتر شد و گریه های پنهانی سهم شب هایم شد.

امروز که پنجاه ساله ام، دو فرزند بزرگ دارم،اما نه با روحی سالم.آن ها یاد نگرفتند کنار پدرشان حرف بزنند،چون همیشه تهدید ،تحقیر و ترس میانشان دیوار کشیده بود. بارها دیدم پسرم می خواست چیزی بگوید و حرف در گلویش خشک شد. دخترم بغض می کرد اما صدایش لرزش داشت. پدرشان به آن ها می گفت: «مادرتان را باید زد تا آدم شود» و من هربار درونم می مرد. او اگر چیزی مطابق میلش نبود،اگر غذایی دیر پخته می شد،اگر کلمه ای ناخوشایند بود،اگر بچه چیزی می خواست،اگر... اگر... با دست ،با لگد،با مشت،به جان ما می افتاد. نه فقط جسم ،روحمان را هم کبود می کرد. ومن؟ من بیست و چهار سال تحمل کردم . نه از حماقت، از سر ترس. ترس از تنهایی،ترس از حرف مردم،ترس از بی پناهی،ترس از این که فرزندانم بی پدر شوند. اما چه احمقانه ...

فرزندانم سال ها بی پدر بودند؛پدری که حضورش سایه شد،نه سایه بان.

دیگر تاب نیاوردم.آن شب که دستانش به سرم خورد و صدای شکستن را خودم شنیدم،فهمیدم اگر بمانم ،روزی مرا خواهد کشت نه با چاقو، با تکرار خشونت. امروز در کنار شما نشسته ام با همان جمله ای که قلبم را دو نیم می کند:«همسرم را دوست دارم ،نمی خواهم از دستش بدهم.» می دانم این جمله برای کسی که بدنم را کبود می بیند،عجیب است. اما عشق زن،حتی وقتی زخمی می شود،گاهی کور است. من سال ها به مردی دل بستم که هرگز نفهمید «دوست داشتن» یعنی امن کردن دل کسی ،نه لرزاندنش.

گزارش خراسان حاکی است با راهنمایی های تجربی سرگرد احسان سبکبار (رئیس کلانتری شفای مشهد) بررسی مشاوره ای با دعوت از همسر این زن میانسال در دایره مددکاری اجتماعی آغاز شد.

 

 

به اشتراک بگذارید:

نظر شما:

security code
طراحی و پیاده سازی توسط: بیدسان