یکشنبه, 22 شهریور 1405
یکشنبه, 22 شهریور 1405
Sunday, 13 September 2026
روزنامه گیلان امروز [ شماره ۷۰۵۹ ]

این گفتن ندارد که سفرهایی که شش، هفت دهه پیش آن هم بی‌برنامه و بی‌یادداشت انجام شده و حالا این مسافر با بضاعت حافظه‌ای که چندان قوی نیست می‌خواهد گزارش کند می‌تواند اشتباهاتی از نظر ذکر اسامی افراد و محل‌ها و تاریخ‌ها داشته باشد ولی در هر حال به اصل مطلب که پیام‌های این سفرها باشد لطمه‌ای نمی‌زند. حالا می‌رسیم به سفر ششم در ارتباط با اردوی پیشاهنگی! من پیش‌آهنگ بودم، پیش‌آهنگی سازمانی جهانی تربیتی است که نوجوانان و جوانان را در مسیر زندگی و تحصیل عادی برای زندگی اجتماعی سالم آماده می‌کند و مهارت‌هایی در زمینه بهداشتی، قوانین راهنمایی و رانندگی، کارهای دستی، نقاشی، کمک‌های اولیه، آداب معاشرت، ساخت پل، قایق و ماکت و ... به اعضاء می‌آموزد.

من خودم از آموخته‌های این دوره هنوز بهره می‌برم شعار این سازمان پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک بود و هر عضو عهد می‌کرد که حداقل روزی یک کار نیک انجام دهد، در قسم پیشاهنگی، گفته می‌شد: «من به این پرچم مقدس که مظهر استقلال میهن منست، سوگند یاد می‌کنم که به اندازه توانائیم به مردم کشورم خدمت کنم»

پیشاهنگی لباس متحدالشکل زیبایی داشت اما متاسفانه من عکسی از آن دوران ندارم و الا عرضه می‌کردم چون متاسفانه بعد از انقلاب این سازمان که در غالب کشورها وجود دارد منحل شد.

دوره‌های پیشاهنگی اردوهایی برای تفریح، ورزش و آموزش مهارت‌ها برگزار و بین کشورها هم به اصطلاح جمهوری‌هایی تشکیل می‌شد، هر استانی یک محل اردوگاهی داشت، که اردوگاه پیشاهنگی فارس در باجگاه شیراز بود (اردوگاه کشوری در منظریه تهران بود) حدود 20 نفر پیشاهنگ سروستان با هدایت آقای نخست که دبیر ما و مسوول پیشاهنگی بود از سروستان عازم شیراز شدیم، آقای نخست جوان خوشرو، زیبا و شیک‌پوشی بود که به مکتب پیشاهنگی اعتقاد زیاد داشت. سفر در سال 1343 تابستان احتمالا تیر ماه انجام شد و از شیراز عازم اردوگاه باجگاه شدیم، اردوگاه در باجگاه در 20 کیلومتری شمال شرقی شیراز در جوار روستای باجگاه در جوار دانشکده کشاورزی دانشگاه شیراز در ارتفاعات کوه بمو قرار داشت یک محوطه‌ی وسیع مشجر و زیبا با جوی آب پاک و تمیز و دلگشا!

ما 8 صبح از سروستان حرکت کردیم (با اتوبوس) و حوالی بعدازظهر به باجگاه رسیدیم برای اقامت باید چادر می‌زدیم. هر چهار نفر یک چادر داشتیم، چادرها را برپا کردیم من و سه نفر از همکلاسی‌ها همراه شدیم و به مدت یک هفته در اردوگاه پیشاهنگی اول صبح مانند پادگان نظامی برنامه صبحگاهی و برافراشتن پرچم داشتیم و قسم مشهور را هر روز تکرار می‌کردیم.

«من به این پرچم مقدس که مظهر استقلال میهن منست ..............» در طول روز پس از ورزش، کلاس‌های هنری، کاردستی و نقاشی و مهارت‌های دیگر تشکیل می‌شد و جلسات عمومی گفتگو و تفریح که همراه با فریاد شادی بود: فریاد شادی اصطلاحی بود که برای نشان دادن شادی و نشاط جمع ادا می‌شد یکی می‌گفت: «هیپ هیپ» بقیه جواب می‌دادند: «هورا» هیپ ‌هیپ، هورا و چند بار تکرار می‌شد.

خاطره این اردو همیشه در ذهن من باقی است در میانه هفته یک روز هم دکتر حسین بنائی رییس سازمان پیشاهنگی کشور برای بازدید آمد و ناهار را با پیشاهنگان خورد، هنگام ورود دکتر بنائی (که دکترای تربیتی و روانشناسی از آمریکا داشت) پیشاهنگان از وی در صفوف منظم استقبال کردند و یکی از پیشاهنگان این شعر را خواند:

«ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد – دل رمیده ما را انیس و مونس شد»

پس از یک هفته تفریح و آموزش و آموزش زیست جمعی با مراسم رسمی پایان اردوی پیشاهنگی سوار اتوبوس شدیم و به شیراز و از آنجا به سروستان بازگشتیم.

 

 

به اشتراک بگذارید:

نظر شما:

security code
طراحی و پیاده سازی توسط: بیدسان