چهارشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۵
۴ محرم ۱۴۳۹
۱۱ ژانویهٔ ۲۰۱۷
شماره 4559

​بارون خون آلود

روناک حسینی

زمین حتی به درد مردن هم نمی خورد. سر و ته قصه بارون درخت نشین را که ببینید، تهش احتمالا چنین نتیجه ای دارد؛ دست کم برای خود بارون. «من دیگر هیچ وقت پایین نمی آیم». بارون کوزیمو در همان بخش های ابتدایی داستان این را می گوید و تا آخر عمر هم سر حرفش می ماند. پانشاطی بارون این بود که در منطقه ای پردرخت زندگی می کرد.

وقتی دیگر زندگی با پدری با توهم اشرافیت و مادری ژنرال، خواهری راهبه و کشیشی پیر و وکیلی مزور را تحمل کرد، یک روز سر میز غذا، در اعتراض به خوراک حلزون، از پشت میز بلندشد. از خانه بیرون رفت و روی شاخه یکی از درخت های باغشان مستقر شد. حالا هرقدر هم برادر کوچک آدم پایه شیطنت ها و خیره سری ها باشد، تحمل زندگی در ساختاری پرتکلف که در آن نتوانی به عنوان یک آدمیزاد مستقل، حرفی خارج از چارچوب های مودر قبول جمع بزنی، یا تبدیلت می کند به یکی از همان ها یا سرانجامت آوارگی خواهد بود.

بارون آوارگی روی شاخه های درخت را انتخاب کرد. ما نمی توانیم روی درخت زندگی کنیم. تصور کنید، یک روز از دستورهای عجیب و خارج از قاعده رییستان خسته شده اید، در خانواده هم خرتان نمی رود و در مترو و اتوبوس هم ناچارید در انبوه جمعیت ساعت ها له و کلافه شدن را تحمل کنید تا دست آخر خودتان را به ساحل نسبتا امن رختخواب برسانید. اگر به سبک کوزیمو به بالای درخت ها پناه ببرید، یا درختان را قطع می کنند، یا ناچارید تا آخر عمر در تک درختی زندگی کنید که در همسایگی اش هیچ درخت دیگری وجود ندارد. نه؛ پناه بردن به درخت ها راه حل ما نیست.

دایره انتخاب ما به اندازه کوزیمو وسیع نیست. نمی توانیم مثل کوزیمو وقتی مجسمه یکی از اجداد خانوادگی مان را شکستیم، بایستیم و بگوییم: پدر عزیز اجداد شما را «بند کفش» خودم هم حساب نمی کنم؛ هرچند واقعا هم این طور فکر کنیم.

از وقتی نسل درخت های رو به انقراض رفت و جایشان را ساختمان های بلند و کوتاه گرفت، ما هم محکوم شدیم به ماندن روی زمین. همان زمینی که کوزیمو حتی برای مردن هم انتخابش نکرد. ما در میانه چارچوب هایی که آزادی مان را تقلیل می دهند، با آدم های خودخواه و در میانه مغزهای منجمد زندگی می کنیم.

می خواهیم خودمان باشیم؟ عیبی ندارد. تیغ های آخته آن ها، جگرمان را از هم می درد.

در ابتدا جوانیم و با ایده هایی به روشنی آفتاب، هیچ چیز نمی تواند امیدمان را ناامید کند. ضربات در طول مسیر خون آلودمان می کند. دست آخر هم یا به جرگه ژنرال ها و دوک ها و کشیش ها می پیوندیم و احساساتمان را در تاریک ترین دخمه ها زنده به گور می کنیم، یا بارون های خون آلودی هستیم که روی زمین آنقدر راه خودمان را می رویم که آخرین قطره خونمان هم تمام شود.

اولین نفری باشید که نظر میدهید.