چهارشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۸
۱۵ شعبان ۱۴۴۱
۱۸ مارس ۲۰۲۰
شماره 5439

​ شیوع بیماری وبا و آبله در گیلان۱۳۴۷


اکبر صفابخش

آفتاب اواسط مردادماه آن سال در لاهیجان سوزان تر از سالهای قبل بود. در همه جا صحبت از شیوع بیماری وبا و اینکه باید امسال دورانگور و خربزه را خط قرمز کشید.رادیو (تلویزیون هنوز فراگیرنشده بود) پیامهای بهداشتی می داد و از مردم می خواست موارد اعلام شده را کاملا رعایت نمایند.

ما بچه ها در دنیای دیگری سیر میکردیم، می رفتیم زمین "نبرد"تمرین فوتبال و غروب قائم باشک و "قیش بازی"و "ماچولوس" و... فقط از کنار بهداری رد نمی شدیم و از کوچه های ترک محله (خیابان ۲۲ آبان)رد گذشتهو خود را به منزل میرساندیم.

قرار بود که از طرف بهداشت منزل به منزل ؛ مامور بهداری رفته و تزریق واکسن و مایه کوبی صورت گیرد.

روز جمعه بود و وقت رفتن با پدرم برای دیدن فیلم به سینمای رشت، علی رغمسفارشهای مادرم که خطرناک هست و......به اصرار من از منزلمان کهدر چهارپادشاه بود به طرف ایستگاه رشت حرکت کردیم. . بیرون از چهارپادشاه کاسبانبرای دورماندن هندوانه های "گام"از آفتاب سوزان پرده های سفید زده بودند و در سایه آن نشسته و مشغول گوش کردن برنامه رادیویی گلها بودند.خیابان خلوت را پشت سرگذاشته و بعد از رد شدن از چهارچراغ"میدان شهدا" به جلوی سینما ایران"مولن روژ" رسیدیم که فیلم "چرخ وفلک "را نمایش میداد.مینی بوسکرم صورتی سینما به رانندگی آقای شایانی "مهدی فشنگی" مشغول بردن تماشا گرانی بود که میخواستند به سینما استخر"دیاموند"بروند.من و پدرم قبلا این فیلم را دیده بودیم.

حال و هوای ایستگاه "گاراژ صمدی" باهفته های قبل فرق داشت،از صف طولانی بنز های ۱۹۰ آبی و سفید که من بسیار دوست داشتم، به خصوص ماشینی خاص به رانندگی پسرخاله پدرم،"مشتی ممدشکوهی"که از صحبتهای او با پدرم لذت می بردم خبری نبود.

با تعجب رو به پدرم کردم و گفتم:آقا با چی میخوایم بریم رشت ... .پدرم در حالی که چشمای روشنش را که به علت تابش آفتاب ریزکرده بود،اتوبوسی قدیمی را نشان داد(که بعدها متوجه شدم چوپ کبریتی نام داشت) گفت:با اینا باید بریم آستانهاز آنجابریم رشت.من که دیگه از این سوال بیشتراجازه سوال کردن نداشتم و اصولا در آن زمان کارغلطی محسوب میشد، ادامه ندادم.

پدرم خودش ادامه داد و گفت:پل خشتی آستانه خراب شده و دارند پل فلزی میسازند باید تا "کورپی"سفیدرود، با این ماشین و از آنجا باید با بنز بریم.نفری۵ ریال دادیم و سوار شدیم.صندلی های قرمز خشک اتوبوس تو ذوق میزد.جا به جا میله هایی وسط اتوبوس بود و کسانی که جایی برای نشستن نداشتند،آنها را گرفته و سرپامی ایستادند.تا رسیدن به آستانه چندین و چند بار برای سلامتی رانندهصلوات گرفتند،که برایم عجیب بود.

کنار سفیدرود شلوغ بود ولی شلوغی آن عادی نبود.مسافران به اجبار می بایست در یک صف قرار گرفته و از کنار آمبولانسی رد می شدند.چند "ژاندارم"هم مواظب بودندتا کسی از این فرمان تخطی نکند. ما هم داخل صف ایستاده و آهسته آهسته جلورفتیم، تا به کنار آمبولانس رسیدیم،چشم شما روز بد نبیند ،یک پرستار مرد بلندقد و قوی پنجه و با صورتی استخوانی و سبیلی کلفت وخانمی بااندامی متوسط با لباس پرستاری و سرنگی آماده در دست ،منتظر من فلک زده بود، یک قدم به عقب برداشته و زیرچشمی نگاهی به پدرم کردم و گفتم:آقا....آقا.....سینما نمیخوامبریم خونه...

اگر منزل بودیم بسان چند سال پیش که از دست "خانم تجلی"فرار و بوسیله اهالی محل دستگیر شده بودم از محرکه در میرفتم ،ولی پدرم نگاهی غضب آلود به من انداخت ..یعنی آش خاله هست و باید خورد و دم نزد.

پرستارغول پیکر چنان منرا محکم گرفته بود،که تکان نمی توانستم بخورم.در حالی که اشک روی گونه هایم جاری شده بود، واکسن وبا بر روی دست چپ و مایه کوبی آبله را روی دست راست تحمل کردم .

با حالی نذار با پدر از پل شکسته رد شدیم و برای دیدن فیلم"شکوه جوانمردی"با شرکت فردین و ظهوری و فروزان به طرف رشت رهسپار گشتیم.

اولین نفری باشید که نظر میدهید.