چهارشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۸
۱۵ شعبان ۱۴۴۱
۱۸ مارس ۲۰۲۰
شماره 5439

​ رئیس دانا ، اقتصاددان توده ها


فیاض زاهد

پس از انتخابات دور دوم مجلس ششم که از راه یابی باز ماندم، حسب همه آموزه های بشری که افتاده را لگد می زنند از ادامه تدریس در دانشگاه گیلان محرومم کردند. زخمی که هیچگاه ترمیم نشد. چرا که من از بهترین های آن دانشگاه بودم. الآن دیگر فروتنی نمی کنم. اینگونه بود. سال قبلش را مرا به عنوان استاد نمونه انتخاب کرده بودند! دگراندیشی و‌متفاوت نگریستن شد جرمم. اما من می دانستم مشکلشان بیشتر حسادت بود. به تهران رفتم و کار روزنامه نگاری را در همبستگی شروع کردم. با تیمی بسیار حرفه ای. با الیاس حضرتی،مرحوم قندهاری، قاسم خرمی، ابراهیم اصغرزاده عضو شورای سیاستگذاری شدیم. قاسم سردبیر بود و من هم عضو شورای سردبیری. حسن صلح جو، جمشید برزگر، مهرداد فرهمند، ابراهیم نبوی، نیک آهنگ کوثر، مسعود سفیری ... . تیراژ روزنامه به ۱۲۰ هزار تیراژ رسید. اما تیم روزنامه جلوتر از حزب بود. همین عامل اختلاف و جدایی من از حزب همبستگی شد. اولین تجربه شکست فعالیت حزبی. اتفاقی که دیگر تکرار نکردم!

در همین ایام گروه مطالعات رفاه اجتماعی از من برای تدریس دعوت کرد. مدیر گروه دکتر حسن رفیعی. یک استاد تمام! شریف و نخبه. گروه یک مجله داشت. فصلنامه مطالعات رفاه اجتماعی. سردبیر سعید مدنی و فریبرز رئیس دانا و پرویز پیران مغز متفکر آن. من هم به آن حلقه دعوت شدم. بعدها حسین بشیریه، علیرضا رجایی، حسن رفیعی،ملیحه شیانی، علیرضا علوی تبار هم اضافه شدند. اما ستون اصلی سعید مدنی و فریبرز بودند. کارهای درخشانی انتشار یافت. از فقر تا حاشیه نشینی، روسپیگری تا آسیب های اجتماعی. فریبرز مارکسیست بود. اما بالاتر از آن، انسان بود. یک انسان تمام عیار. هیکلی تنومند و استوار. کراوات قرمز. سبیل هایی که در تلاقی با موج و تن صدای مهیبش آدمی را میخکوب می کرد. به غایت درویش و مردمی بود. همیشه خاطره گرومیکو و آنتونی ایدن را به یادش می آوردم. فریبرز! تو به طبقه ات خیانت کردی او خان زاده بود، اما همه عمرش را صرف توده های محروم کرد. همه املاک و زمینهای پدری را بین روستائیان بوئین زهرا قسمت نمود. او به راستی ارباب بود. ارباب کرامت. هر زندانی سیاسی که از تامین سند باز می ماند، تکیه کاهی به نام رئیس دانا داشت.

فراموش نمی کنم در بیماری مرحوم عزت الله سحابی، با آقای خاتمی به عیادت ایشان رفتیم بیمارستان پارسیان. فریبرز هم بود. با همان قیافه آراسته اش. در بازگشت آقای خاتمی به فریبرز گفتم ماشین داری؟ گفت نه! گفتم پس من میبرمت. قبلش برویم در این بغل دفتر امیرزاده یه چای بنوشیم. پذیرفت. در دفتر دوستم فردی از کانادا آمده بود. تا رئیس دانا را دیدند بسیار خوشحال شدند. وی با علاقه گفت؛ آیا هنوز مارکسیست هستید؟فریبرز سرفه ای کرد و از دیوار شیشه ای مشرف به جنوب شهر برج هایی را نشان داد که در حال ساختن بودند. کارگرانی که در طبقات بالا کار می کردند. در آن روزها بر سر مالیات دولت بر صنف طلافروشان بازار اعتصاب کرده بود. دولت هم عقب رفته بود گویا!

فریبرز با انگشتانش کارگران را نشان داد؛ تا زمانی که اون کارگران که در اون بالا کار می کنند و ‌اگر سقوط کنند هیچکس به دادشان نمی رسد، -در حالی که دولت از مقابله با سرمایه داران ناتوان است- بله، من مارکسیست هستم. چنان با حرارت، لحن خاصش این را گفت که موهای بدنم سیخ شد. الآن هم که یادش می آورم همان هیبت مرا مجذوبش می کند. بسیار دوستش داشتم. رفیقی بی نظیر بود. قطعا دلتنگ می شوم. من هیچگاه مارکسیست نبودم. اما دوست او بودم. فارغ از ایدئولوژی ها. او انسان بود و انسان ها را دوست داشت. او اقتصاددان توده ها بود. او رنجبران را هیچگاه فراموش نکرد. او بازتاب سخن فوریه بود؛ سوسیالیسم انسانی. خدایش رحمت کند.

اولین نفری باشید که نظر میدهید.